#آرشام_پارت_357
با نفرت از شنیدن این صدای عذاب اور که توی این مدت مرتب تو سرم تکرار می شد گوشی رو انداختم کنار....
به دیوار تکیه دادم و زانوهامو بغل گرفتم..
سرمو گذاشتم روشون و صدای هق هقم بلند شد..
دست نوازش گرِ بی بی و رو سرم حس کردم..
--دخترم داری منو می ترسونی..تو که حالت خوب بود..........
بغلش کردم و با گریه نالیدم: بی بی حالم خوب نیست..یه حس بدی دارم..نمی دونم چیه ولی ....می ترسم بی بی..می ترسم..
پشتمو نوازش کرد..
با حرفا و دلداریاش مثل همیشه سعی داشت ارومم کنه..
ولی اینبار فرق داشت..هیچ جوری اروم نمی شدم..
نمی تونستم..
انگار که دست خودم نبود..
*************************
اروم لای چشمامو باز کردم..سرم بدجور درد می کرد..دستمو گذاشتم رو پیشونیم و با درد اخمامو جمع کردم..
با شنیدن صدای بی بی و عمومحمد سرمو چرخوندم سمت در اتاق..
لای در باز بود..
عمومحمد_ دختر بیچاره حق داره..
بی بی _ اصلا اروم نمی شد..نمی دونی چقدر گریه کرد..پریشون وسرگردون از در اشپزخونه زد بیرون و رفت لب حوض نشست تند تند به
صورتش اب زد ..انگار نفسش بالا نمی اومد..می خواست به شوهرش زنگ بزنه ولی خاموش بود جواب نمی داد..از همون موقع تا حالا که چشم
رو هم گذاشته یا داره تو خواب اسمشو صدا می زنه یا با ترس می پره و رو صورتش عرق می شینه..نذر کردم آقا صحیح و سالم برگرده و این
دختر دلش اروم بگیره..به خدا وقتی تو این حال و روز می بینمش دلم اتیش می گیره..
عمومحمد _ خدا بزرگه بی بی.. نگران نباش....
صدای زنگ در بلند شد..تو جام نشسته بودم..سرمو چرخوندم سمت پنجره..
پتو رو کنار زدم و از جام بلند شدم..نای راه رفتن نداشتم..
تو درگاه ایستادم..فقط بی بی تو هال وایساده بود..
-بی بی کی در می زنه؟..
--دخترم بیدار شدی؟..حالت خوبه؟..
-خوبم بی بی..کی بود؟..
--چی بگم مادر؟..نمی دونم..عمومحمد رفته ببینه کیه..
راه افتادم سمت راهرو..درو باز کردم و رفتم تو بالکن..
بی بی _ اینجوری نرو دخترم الان عرق داری سرما می خوری..لااقل مانتوتو بپوش..
سرمو به طرفین تکون دادم که یعنی نه نمی خواد..
گره ی روسریمو که داشت باز می شد محکم کردم..
عمومحمد درو باز کرد..نتونستم ببینم کیه چون لای در ایستاده بود..چند لحظه بعد عمومحمد رفت کنار و کسی که پشت در بود اومد تو..
با تعجب به ماموری که لباس فرم سبز رنگ تنش بود نگاه کردم..
پله ها رو یکی یکی طی کردم و رفتم سمتش..بی بی هم پشت سرم اومد..
اون مامور که یه مرد حدودا 37،38ساله بود داشت با عمومحمد حرف می زد که با دیدن من ساکت شد..
--سلام .. ببخشید مزاحمتون میشم.............
و به پرونده ای که تو دستش بود نگاه کرد و سرشو تکون داد: خانم دلارام امینی درسته؟..
با تعجب نگاهمو بین عمومحمد و اون مامور چرخوندم..
-بـ..بله..خودم هستم..چی شده؟..
--شما با اقای آرشام تهرانی چه نسبتی دارید؟..
هر لحظه با سوالاتی که می پرسید بیشتر می ترسیدم..
-معذرت می خوام ..میشه............
هنوز جمله م کامل نشده بود که سرشو تکون داد و گفت: بله بله متوجه هستم..
و کارتی رو از تو جیبش بیرون اورد و رو به من گرفت..نگاهش کردم..
--سرگرد فروزش از اداره ی مبارزه با مواد مخدر....
کارت و برگردوند تو جیبش .. تو پرونده نگاه کرد..
--حالا میشه بدونم نسبت شما با اقای آرشام تهرانی چیه؟..
@romangram_com