#آرشام_پارت_356

روی سرمو بوسید..
بی بی _ می دونم دخترم..چاره ای جز صبر نداریم..خدا شاهده آقا رو مثل پسر خودم می دونم..از وقتی رفته هر شب سر نماز دارم واسه ش
دعا می کنم و دو رکعت نماز به نیت سلامتیش می خونم..
ولی بازم خدا بزرگه ..صلاح همه ی مارو اون بهتر از هر کس می دونه دخترم..
**************************
داشتم موهامو شونه می زدم که نگام به کبودی گردنم افتاد که حالا یه رد کمرنگی ازش باقیمونده بود..
یاد اون روز افتادم که می خواستیم خداحافظی کنیم..
می دونم تموم اونکارا رو کرد تا کمتر غصه بخورم..تایادم بره که جدایی تا چه حد سخته..
ولی یادم که نرفت هیچ با وجود اون همه نزدیکی بیشتر از قبل دلتنگش شدم..
به گردنم دست کشیدم..عکسمون تو طاقچه بود..برش داشتم و به صورتش نگاه کردم..
آخه تو کجایی آرشام؟!..
چرا خبری از خودت بهمون نمیدی؟..!
می دونم ناچاری ولی بی انصاف به فکر منم باش که اینجا دارم دق می کنم..
کارم شده هر لحظه و هر ثانیه چشم به این در بدوزم تا ببینم کی تو میای تو..
به خدا قسم برگردی تموم عشق و احساسمو به پات می ریزم..
فقط برگرد..
بی بی از تو حیاط صدام زد..عکسشو بوسیدم و گذاشتمش تو طاقچه..
روسریمو سرم کردم و رفتم تو بالکن..
کنار حوض داشت ماهی می شست..
-جانم بی بی..کارم داشتی؟..
--جونت سلامت دخترم دستم بنده مادر اون قابلمه کوچیکه رو از تو آشپزخونه واسه م میاری؟..
با لبخند سرمو تکون دادم و راه افتادم سمت آشپزخونه..
در کابینت و باز کردم..
تو جا ظرفی کنار سینک و هم نگاه کردم ..اونجا بود..
برش داشتم و برگشتم تا از در اشپزخونه برم بیرون که یه دفعه درد بدی رو تو سینه م حس کردم..
یه دردی که همراهش حس بدی رو بهم القا کرد..
قابلمه از دستم افتاد رو زمین و از صدای برخوردش با زمین بی بی هراسون خودشو به اشپزخونه رسوند وبا نگرانی تو درگاه ایستاد..
دستم رو سینه م مشت شد..
احساس خفگی بهم دست داده بود..
حس می کردم دردم از یه چیز دیگه ست..یه حس بدی داشتم..
انگار که بخواد یه اتفاق بد بیافته..
بی بی _ یا ابوالفضل..خدا مرگم بده دخترم چت شده؟..
نمی تونستم حرف بزنم..سرم یه کم گیج می رفت..با اون یکی دستم سرمو چسبیدم و بدو از آشپزخونه زدم بیرون..
داشتم خفه می شدم..انگار راه تنفسم بسته شده بود..
لب حوض زانو زدم و مشتام و پر از اب کردم و به صورتم پاشیدم..سرد بود و همین سرما تونست بهم شوک وارد کنه و..
با یه نفس بلند راه تنفسم باز شد..
بی بی با گریه کنارم نشسته بود و کمرمو ماساژ می داد..
نفسای بلند و نامنظم می کشیدم..پشت سر هم..
بی بی _دلارام..دلارام مادر حالت خوبه؟..دخترم دارم سکته می کنم تو رو به علی جوابمو بده..
دستمو بالا اوردم وبهش اشاره کردم خوبم..
ولی خوب نبودم..
تو سینه م تیر می کشید و انگار یکی با شدت داشت به گلوم چنگ می نداخت..
ناخداگاه از جام بلند شدم و به سمت خونه دویدم..بی بی از پشت سر با صدای بلند صدام زد ولی من بی توجه و هراسون رفتم تو خونه و
بعدشم تو اتاق..
دنبال گوشیم می گشتم..
دنبال یه راه ِ امید..
بالاخره پیداش کردم..چشمام تار می دید ..شماره ش و گرفتم..
«دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می باشد..»

@romangram_com