#آرشام_پارت_354
با سر بهش اشاره کردم یه بار دیگه بگه..
ولی در جوابم فقط چشماش وبست وباز کرد ..و با لبخند کمرنگی سرشو تکون داد..
نگاهشو ازم گرفت و به سرعت از در بیرون رفت..
ناخداگاه قلبم تیر کشید و دستم رو شیشه مشت شد..
در که بسته شد حس کردم توان ایستادن ندارم..زانوهام خم شد و همونجا زیر پنجره نشستم..
سرمو به دیوار تکیه دادم و در حالی که پاکت عکسا رو به سینه م فشار می دادم قطرات اشک خود به خود رو صورتم جاری شد..
نخواستم جلوی خودمو بگیرم..دلم پر بود..داشتم دق می کردم..
راهی که داشت می رفت سرتا سرش پر از خطر بود..
شایان نیت خوبی نداشت..شک نداشتم برای به دام انداختن آرشام نقشه های شومی کشیده..
فقط همه ی امیدم به خدا بود..
همه ش خودمو دلداری می دادم که آرشام می تونه از پسش بر بیاد..
صدای زنگ پیامک گوشیم بلند شد..تنم لرزید..انگار مطمئن بودم که خودشه..
تو همون حالت با بغض لبخند زدم و تند از جام بلند شدم..
گوشیم تو کیفم بود..
درش اوردم و با شوق خاصی به صفحه ش نگاه کردم..
شماره ش و همراه ِ اسمش که دیدم نزدیک بود جیغ بکشم که سریع با دست جلوی دهنمو گرفتم..
هنوز چند دقیقه بیشتر نیست ازم جدا شده ولی از نظرم زمان هر لحظه طولانی تر میشه..
دستم می لرزید..
پیامشو باز کردم..
«تو آرام آمدی
نرم و بی صدا
مثل قطره ای باران بر قلبم چکیدی
به سان برف آرام آرام در من ذوب شدی
تکه ای از وجودم شدی
در این سنگستان
نمیدانم تو را چه بنامم
تو که امدی ارام شدم
چیزی در درونم خواند..
زمزمه کرد..
این آغاز دوست داشتن است.»!!.
بارها و بارها پیامی که فرستاده بود و خوندم..
خدایا خواب نیستم؟!..
رویا نمی بینم؟!..
این پیام خود آرشام!..! ِ
انگشتام خود به خود رو دکمه های گوشیم حرکت کرد..
لبخند رو لبام بود با این حال این بغض لعنتی دست از سرم بر نمی داشت..
خدایا اگه پیشم بود و این شعر و واسه م می خوند می مردمم نمی ذاشتم امشب بره..
محتاجش بودم..
محتاج ِ یه نگاه حتی شده با اخم و غرور..
بهش نیاز داشتم..به اغوش گرم ومهربونش..
خدایا تا برگرده چطور روزامو بدون اون شب کنم؟..
آروم آروم نوشتم:
«آمدی
مغرور
بی کلام
در نگاهت هزارمعما
و برلبانت مهر خاموشی..
اندکی گذشت..
@romangram_com