#آرشام_پارت_352
بود..
محکم بغلش کردم..چقدر بهش نیاز داشتم..
دستای آرشام دور کمرم حلقه شده بود و دستای من دور گردنش..سفت همو بغل کرده بودیم و می ب*و*س*ی*د*ی*م..
نفسای هردومون تند و نامنظم شده بود..احساس گرمای شدیدی می کردم..
با عطش ازش جدا شدم و نفس زنون درحالی که نگاهه خمارم به لباش بود گفتم:آرشام..کم مونده دیوونه بشم..حس می کنم دارم تو کوره ای
از اتیش می سوزم..
حال اونم دست کمی از من نداشت..هرم نفساش که تو صورتم می خورد پوستمو می سوزوند..
گونه مو ب*و*س*ی*د..
لباشو برد زیر گوشم و لاله ی گوشمو به دندون گرفت..یه حالی شدم..که اگه آرشام کمرمو محکم نگرفته بود افتادنم حتمی بود..
دستامو گذاشتم رو شونه هاش..
-آرشام..خواهش می کنم..الان اگه یکی درو باز کنه و.............
نذاشت ادامه بدم و با لباش دهنمو بست..شدیدتر از قبل منو ب*و*س*ی*د و در همون حال کمرمو نوازش کرد..
عقب عقب رفت سمت در..
ولم نکرد..خواستم بکشم کنار نذاشت..
پشت به در ایستاد و همونطور که منو تو آغوشش داشت دستشو برد پشت و درو قفل کرد..
با بدبختی خودمو عقب کشیدم..زورش خیلی زیاد بود..
صورت هر دومون سرخ شده بود..
-چرا درو قفل کردی ؟.............
شونه هامو گرفت و چسبوندم به دیوار..
همونطور که زیر گردنمو می بوسید با صدای ارومی گفت: زنمی، می خوام چند دقیقه باهات تنها باشم..به کسی ربط نداره..
خندیدم وسرمو بالا گرفتم..چشمای خمارمو بستم..
پچ پچ کردم:خودخواه..
به همون ارومی جوابمو داد:شک داشتی؟....
لبخند زدم..صورتمو ب*و*س*ی*د..
محکم به دیوار فشارم می داد..شدت ب*و*س*ه هاش هر لحظه بیشتر می شد..
زیر گردنمو گاز گرفت..
-آخ..
دستاشو ستون کرد کنار سرم و تو چشمام زل زد..نفساش داغ بود..این گرما رو دوست داشتم..
هر جای صورتمو که می ب*و*س*ی*د یه کلمه از جمله ش و به زبون می اورد..
--وقتی پیشت باشم نمی تونم جلوی خودمو بگیرم..چراشو نپرس چون خودمم نمی دونم..تا حالا اینجوری نشده بودم.............
با خنده شونه هاشو گرفتم..صورتشو به صورتم چسبوند..
-پس احساسمون متقابله..
سرشو برد عقب و نگام کرد..
با عطش..
با نیاز..
حتی با..
عشق..
همه ی اونها رو به وضوح تونستم تو چشماش ببینم..
با لحنی که تب و تاب و ازم می گرفت گفت: نمی دونی تا چه حد بهت نیاز دارم..
کمرشو گرفتم..محکمتر از قبل خودمو بهش فشار دادم..
-پس چرا نمی مونی؟..منم بهت نیاز دارم..
گونه مو ب*و*س*ی*د..صورتشو کنار نکشید..
--برای رسیدن به خوشبختی باید بهاش و پرداخت..خوشبختی ِ حقیقی آسون به دست نمیاد دلارام..
سکوت کردم..چی باید می گفتم؟..همه ی حرفاشو قبول داشتم..
فقط نمی دونستم با دلم چکار کنم؟..
-پس بذار منم باهات بیام..می خوام کنارت باشم..
سرشو عقب کشید..با اخم خیره شد تو چشمام..
با تحکم گفت: هیچ می فهمی چی میگی؟..من برای اینکه تو در امان باشی حاضرم از جونمم بگذرم اون وقت با دستای خودم تو رو به سمت
@romangram_com