#آرشام_پارت_351
-تو دختر محکمی هستی.......... و با لبخند زل زد تو چشمامو ادامه داد: بیخود که انتخابت نکردم..زن ارشام باید قوی باشه..
یادت نره تو همون دختری هستی که به من امید ِ زندگی داد..حالا که دارمت چرا فکر می کنی روی زندگیم ریسک می کنم؟..من دیگه تنها
نیستم .. تو رو دارم ..پس برمی گردم..
محکم بغلش کردم..یک دم گریه م بند نمی اومد..
حرفاش می تونست ارومم کنه..ولی دلم..
تو دلم ترس بدی نشسته بود..
ترس از دست دادن کسی که همه ی دنیام بود..
شاید فقط یه حس باشه..اما..........
خدایا می ترسم...........
***************************
از همون صبح ماتم گرفته بودم ..چشمام فقط اونو می دید..با زبون ِ بی زبونی با همون نگاه پر از غمم بهش می گفتم که نمی خوام بری..
متوجه می شد و سرشو به ارومی تکون می داد..می گفت نمی تونم..مجبورم که برم..
خواستم باهاش قهر کنم ..اما نتونستم..
دلم نمی اومد این دم رفتن دلخوری بینمون باشه..
گفتم قهر کنم به این بهونه می مونه ولی اون آرشام بود..کسی که در همه حال مغرور بود..
الان دیگه اون ادم سرد و خشک ِ قدیم نیست..محبت و درک می کرد و با عشق بیگانه نبود..
ولی هنوزم غرور ِ مختص به خودش و داشت..
همراه بقیه تو هال نشسته بودیم که آرشام کاملا نامحسوس با سر به اتاق اشاره کرد..
نگاهمو تو جمع چرخوندم..کسی حواسش به ما نبود..
بی بی داشت تو استکانا چایی می ریخت..عمومحمد و کیوانم با هم حرف می زدن..
اروم از جام بلند شدم و رفتم تو اتاق..چند لحظه بعد آرشامم اومد تو و آهسته درو بست..
رفتم پشت پنجره ودست به سینه به دیوار تکیه دادم..برنگشتم نگاش کنم..
ازش دلگیر نبودم اما.........
راضی به رفتنشم نبودم..رو همین حساب دلم پر بود..
حضورشو پشت سرم احساس کردم..یه دستش و دور کمرم حلقه کرد و دست دیگه ش و گرفت جلوم..
تو دستش یه جعبه بود..با تعجب بدون اینکه حرفی بزنم سرمو چرخوندم و نگاهش کردم..
به جعبه ی تو دستش اشاره کرد که یعنی بگیرش..
جعبه رو ازش گرفتم و اروم درشو باز کردم..
یه شیشه عطر بود..بیرون اوردم و بوش کردم..مات و مبهوت به شیشه نگاه کردم..بوی عطر یاس..
خودش بود..همونی که آرشام عادت داشت اخر شبا تو اتاقش بزنه..حتی اون شب رو میز تو اتاقش شبیه این شیشه رو دیده بودم..
-این همون.......
زیر گوشم زمزمه کرد: همیشه علاقه ی خاصی به گل یاس داشتم..از همون بچگی..عادت کرده بودم هر شب قبل از خواب کمی از این عطر تو
اتاقم بزنم..باورت میشه بدون اون خوابم نمی برد..هر عادتی که داشتم و طی این 10سال تونستم ترک کنم ولی اینو نه..
کمرمو محکم به خودش فشار داد ..شال و از رو سرم برداشت و موهامو بو کشید..
هرم گرم نفس هاش که لا به لای موهام پیچید باعث شد چشمامو آهسته ببندم وسرمو کمی به عقب مایل کنم..چه حس خوبی بود..
ولی وقتی به این فکر کردم که تا 1ساعت دیگه باید باهاش خداحافظی کنم اشک تو چشمام حلقه بست..
--تا وقتی برگردم هر شب قبل از خواب اینو بزن .. می خوام همیشه منو کنار خودت احساس کنی..
لرزش شونه هامو حس کرد..سرشو کنار کشید..شونه هامو گرفت و برم گردوند..با دیدن صورت خیس از اشکم اخماش تو هم رفت..
سکوت کرده بودیم..نگاهه خیره ی هردومون تو چشمای همدیگه بود..
سرمو زیر انداختم ..به شیشه ی عطر که تو دستام بود نگاه کردم..
انگشتشو گذاشت زیر چونه م و وادارم کرد سرمو بلند کنم..
نگام افتاد به گردنبند الله ای که تو گردنش بود..
خدایا خودت نگهدارش باش..
با پشت دست اشکامو پاک کردم..صورتشو به صورتم نزدیک کرد..زل زدم تو چشماش..
ب*و*س*ه ی غیرمنتظره ای که رو لبام نشوند وجودمو آتیش زد..
لباش رو لبام بود که دست سردمو تو دستش گرفت..تنم داغ بود ولی دستام درست متضاد حرارت بدنم سرد و یخ زده بود..
با عطش خاصی لبامو می ب*و*س*ی*د..
شیشه ی عطرو از دستم گرفت و تو همون حالت که تو بغلش بودم دستشو برد پشت و شیشه رو گذاشت رو صندوقی که درست پشت سرم
@romangram_com