#آرشام_پارت_350
در اتاق باز شد..
آرشام تو درگاه ایستاد و با دیدن من توی اون حال و روز اولش با تعجب نگام کرد..
ولی خیلی زود به خودش اومد و..
به طرفم دوید..
شونه هامو گرفت ..با بغض و نگاه اشک الودم زل زدم تو چشماش..
-تـو....تو و دوستت داشتید چی به هم می گفتید؟..آرشام تو..
نتونستم جلوی خودمو بگیرم و صدای هق هقم بلند شد..
سرمو گذاشت رو سینه ش و سعی داشت ارومم کنه..
ولی چطور می تونستم اروم باشم؟..
آرشام با پای خودش داره میره تو دهن شیر..
می خواد تنهام بذاره وبره..
چطور می تونستم طاقت بیارم؟..
--هیسسسس..دختر اروم باش هنوز که چیزی نشده..
دستمو رو پیراهنش مشت کردم و صورتمو تو سینه ش فشار دادم..
-می خوای منو اینجا تنها ول کنی و بری ..آرشام نرو..اون عوضی خطرناکه هر کار ازش بر میاد......
همونطور که تو بغلش بودم راه افتاد سمت اتاق..اشکامو با دست پاک کردم..
کیوان و دیدم که تو درگاه ایستاده و با ناراحتی ما رو نگاه می کنه..
رفتیم تو و آرشام درو بست..هر دو تنها تو اتاق بودیم و به هیچ عنوان حاضر نبودم از تو بغلش بیام بیرون..
نشست رو زمین و منو تو اغوشش نگه داشت..
شال و از رو سرم برداشت و روی موهامو بوسید..
اروم گفت: چرا با خودت اینجوری می کنی دلارام؟..من که بهت گفته بودم باید این بازی رو تمومش کنم..
سرمو با شتاب از روی سینه ش بلند کردم..
زل زدم تو چشماش و تند تند با حالت عصبی گفتم: نه..من نمیذارم بری..تو گفتی گذشته ت و فراموش کردی می خوای به ایندمون فکر
کنی..گفتی که من برات مهمم پس نباید بری..باید پیشم بمونی..
--دلارام متوجهم تو الان تو وضعیت خوبی نیستی..وقتی اروم شدی حرف می زنیم..
با دست پسش زدم و از جام بلند شدم..
رو بهش با صدای بلند گفتم: چی چی رو اروم باشم؟..حتی اگه 10سالم بگذره باز با رفتنت مخالفت می کنم..تو به من قول دادی..مرد و مردونه
بهم گفتی تنهام نمیذاری..گفتی باهام می مونی..
بلند شد و رو به روم ایستاد..تموم مدت اخماش تو هم بود..
سعی کرد اروم حرف بزنه..
--هنوزم سر حرفم هستم..من هیچ وقت تنهات نمیذارم اینو بهت قول دادم ولی دیشب کنار اتیش وقتی از گذشته م برات گفتم اینو هم گفتم
که باید به این بازی خاتمه بدم..الان جون چندتا ادم بی گناه تو خطره..اونم به خاطر من..
بازوهامو گرفت و خیره شد تو چشمام..
--دلارام خواهش می کنم درکم کن..من باید برم..بهت گفتم که تغییر کردم، نمی تونم بی تفاوت از این همه اتفاق بگذرم..من میرم ولی خیلی
زود بر می گردم..
دستاشو پس زدم و با بغض گفتم: اگه برنگشتی چی؟..هان؟..اگه رفتی و اون کثافتا یه بلایی سرت اوردن چی؟...ما تازه دیشب.....
بغض تو گلوم باعث شد صدام ارومتر بشه..........
با هق هق زانو زدم و صورتمو تو دست گرفتم..چند لحظه بعد حضورش و کنارم حس کردم..
سرشو به سرم چسبوند و زیر گوشم با صدای لرزونی گفت: دلارام با خودت اینکارو نکن..اره می دونم ما دیشب رسما مال هم شدیم..ولی تو رو
به همون خدایی که می پرستی قسمت میدم بهم فرصت بده کار نیمه تموممو تموم کنم..تا کی باید مثل دوتا فراری زندگی کنیم؟.. توی این
همه تشویش و اضطراب..
اگه بهم اعتماد داری قبول کن تا با خیال راحت امانتیمو دست عمومحمد و بی بی بسپارم..
دستمو از رو صورتم برداشتم و با هق هق دور گردنش حلقه کردم..
برام سخته..
نمی تونم..
این کارش ریسک بود..یه ریسک ِ بزرگ..
حس بدی داشتم..حسی که هر لحظه قوی تر می شد..
سرمو بلند کرد و با دستاش صورتمو قاب گرفت..اروم اروم اشکامو پاک کرد..
@romangram_com