#آرشام_پارت_349
--کیه بی بی؟!..
صاف وایسادم..با نگرانی نگاش کردم ولی لبخند اطمینان بخشی رو لبای بی بی بود که تا حدی خیالمو راحت کرد..
-نگران نباش دخترم آشناست..می گفت اسمش کیوان ِ ..تو روستا عمومحمد و می بینه وسراغ آقای مهندس و ازش می گیره...........
رو به آرشام گفت: پسرم یادمه که قبلا گفته بودی اگه همچین ادمی با این نشونی اومد پیشمون تو خونه راش بدیم ما هم اوردیمش اینجا..
دیشب می خواست بیاد دنبالت ولی بارون می اومد نتونست..مرتب می گفت یه کار مهم باهات داره..خیلی عجله داشت..
آرشام سرشو تکون داد و به من نگاه کرد..
رو به بی بی گفت: دلارام حالش زیاد خوب نیست دیشب سرما خورده مراقبش باشید..
بی بی زد رو دستش و منو نگاه کرد..
آرشام رفت تو اتاق..
بی بی - خدا مرگم بده دختر چرا نگفتی مریض شدی؟..برو تو..برو تو دخترم هوا سرده حالت خدایی نکرده بدتر میشه..
-بی بی خوبم..آرشام یه کم بزرگش کرده وگرنه چیزیم نیست..
دستشو گذاشت پشتم و رفتیم تو..
--حتما یه چیزی می دونه که میگه مادر..برو تو اتاقت استراحت کن تا برم واسه ت یه سوپ خوشمزه و گرم درست کنم..یه استکان جوشونده
که بخوری و استراحت کنی زود خوب میشی دخترم..
هر چی تعارف کردم قبول نکرد..خدا می دونه که چقدر دوستش داشتم..واسه همچین مادری حیفه که داغ عزیزش و ببینه..
ولی خب..هیچ کار خدا بی حکمت نیست..
--دیشب تا حالا گوشیت خاموش ِ ..واسه اولین بار ِ می بینم گوشیتو خاموش کردی..آرشام ما الان تو اوضاع درستی نیستیم..حواسمون جمع
نباشه کارمون ساخته ست..
با شنیدن صدای مردی که برام غریبه بود فهمیدم همون کیوان ِ که بی بی در موردش می گفت حواسم جمع ِ اتاقی شد که هر دوی اونها اونجا
داشتن با هم حرف می زدن..
آرشام_ خبری شده؟..
--اوضاع اونور ریخته بهم..
-آرشام_ تا دیروز صبح که باهات حرف می زدم همه چیز رو به راه بود..
--شایان واسه چند نفر مشکل درست کرده..شکوهی و تموم کارکنان ویلات و با خودش برده..تهدید کرده تا تو نیای ولشون نمی کنه..یکی از
گروگانا که سنشم بیشتر بوده ظاهرا مشکل قلبی پیدا کرده ..بچه ها خبر دادن اگه به موقع نرسه بیمارستان تموم می کنه..توشون یه بچه هم
هست..مثل اینکه بچه ی یکی ازخدمه هاست که اورده بوده پیش خودش..
آرشام با عصبانیت داد زد: به خدا با همین دستای خودم می کشمش کثافت ِ رذل و..این حیوون چرا دست بردار نیست؟..
--اون فقط تو رو می خواد..از طرفی ..دلارام..................
با خشونت فریاد زد: خفه شو کیوان.. دیگه ادامه نده..
--خیلی خب..باشه اروم باش..تو میگی چکار کنیم؟..بچه ها منتظر یه اشاره ی تو وایسادن همین که دستور بدی تمومه..
آرشام- که بعدشم اون بی همه چیز خیلی راحت مثل آب خوردن دخل اون بدبختا رو بیاره اره؟..!نه این راهش نیست..
--پس راهش چیه؟..می خوای خودتو تسلیمش کنی؟..لیاقت چنین ادمی فقط یه چیزه..
آرشام_ ولی قصد من یه چیز دیگه ست..شایان هنوز تاوان کارایی که کرده رو پس نداده..
--فعلا که یه عده ی دیگه دارن تاوانش و پس میدن..آرشام تو بد مخمصه ای افتادیم..از اینجا به بعدش دیگه به ما ربط پیدا نمی
کنه..بذار....................
آرشام_ خودت می فهمی چی داری میگی؟..اون ادما به خاطر من گیر شایان افتادن..نمی تونم ساده از این قضیه بگذرم..
--چکار می کنی؟..
آرشام_ از دلارام خیالم راحته اینجا جاش امنه..من و تو همین امشب بر می گردیم تهران.. این بازی ِ کثیف و خودم شروع کردم خودمم
تمومش می کنم..هر چی دست رو دست بذاریم وضع از اینی که هست بدتر میشه..
--خودت می دونی که این کارت یه ریسکه..بذار از راهش وارد شیم..مطمئن باش این راهش نیست آرشام..
آرشام_ تنها راهش همینه..تا وقتی که شایان تاوان کارایی که کرده رو پس نده نمی خوام کاری بکنی..
--خیلی خب..اگه تصمیمت اینه منم حرفی ندارم..ولی چطور می خوای دلارام و راضی کنی؟!..
آرشام_..نمی دونم....
مات و مبهوت دستمو گذاشتم رو دهنم..
آروم عقب عقب رفتم و از در فاصله گرفتم..
پشتم خورد به دیوار..
چشمام پر از اشک شد..
بغض بدی تو گلوم نشسته بود که با شوک ِ شنیدن حرفاشون هر لحظه سنگین تر می شد..احساس خفگی بهم دست داده بود..
@romangram_com