#آرشام_پارت_348

-ای جـــونم یعنی می خوای دو نفری عکس بگیریم؟!..
با اخم شیرینی نگام کرد و گفت: تو این زمینه خیلی دیـــر می گیری..
پیاده شد..
ذوق داشتم..همچین پریدم پایین که خودمم توش موندم..یه کم کمرم درد گرفت..
--چکار می کنی؟..هنوز حالت کامل خوب نشده..
با لبخند نگاش کردم..
-عالیم..بهتر از این نمیشه..خب بریم دیگه..
خواستم برم سمت اتلیه که دستمو گرفت و گفت: کجــــا؟..!عجله نکن میریم هنوز لباسا تو ماشین.. ِ
به محض اینکه لباسا رو برداشت دستمو دور بازوش حلقه کردم..
رفتیم تو .. 3تا دختر و 1پسر هر کدوم مشغول یه کاری بودن..
انگار ارشام و می شناختن ..کلی تحویلمون گرفتن..
یکی از دخترا منو برد تو یه اتاق و گفت اماده شم..
لباسامو یکی یکی پوشیدم..مانتوم سفید بود..تا کمی بالاتر از زانو که یه کمربند چرم سفید هم تو قسمت کمرش کار شده بود..و شال و کیف
دستی کوچیک و شیک به رنگ قرمز اتشین..کفشمم سفید بود با شلوار کتان سفید شیری..
از وقتی فهمیده بودم می خوایم عکس دو نفره بندازیم احساس می کنم حالم از قبل خیلی بهتر شده..
آرشام کت وشلوار مشکی براق گرفته بود با پیراهن سفید شیری و کراوات مشکی دودی..
وقتی دیدمش با دیدن تیپ و قد و هیکل بیستش خشکم زد..فوق العاده شده بـــــود..
هنوز کسی تو اتاق نیومده بود..چند بار نگاهش و رو هیکلم چرخوند..رضایت و شیفتگی رو تو چشماش خوندم..
به طرفم اومد و رو به روم ایستاد..
تو چشماش زل زدم: بابا خوش تیــــپ............و با دست یقه ش و مرتب کردم و دستامو گذاشتم رو سینه ش..
خودمو کامل بهش چسبوندم..چشم ازم بر نمی داشت..خیره شده بود تو چشمام..
با شیطنت ابروهامو انداختم بالا و با لبخند گفتم: شوهر به این خوش تیپی رو خدا قسمت هر کس نمی کنه ها..
لبخند کمرنگی نشست رو لباش..رو گونه هاش چال افتاد..
با ذوق دستمو گذاشتم رو گونه ی راستش.. و چال اون یکی گونه ش و بوسیدم..
سرمو اروم کشیدم عقب..دستاشو دو طرف صورتم گذاشت ..سرشو اورد جلو..چشمامو بستم..لبای داغش و پشت پلکام حس کردم....
و اروم چشمامو بوسید..
صورتشو برد پایین و زیر گوشم گفت: تو دختر فوق العاده ای هستی..دختری که خیلی راحت می تونه تو قلب سنگی مرد مغرور و سرسختی
مثل من نفوذ کنه..خدا تو رو سر راه من گذاشت تا به خودم بیام..همیشه می دونستم و احمقانه سعی داشتم خودمو یه جوری کنار بکشم..ولی
نمی دونستم با وجود تموم این قضایا بهترین اتفاق قراره تو زندگیم بیافته و همون اتفاق منو به خودم بیاره.......
به صورتم دست کشید..
-هیچ وقت به خاطر صورت زیبایی که داشتی سمتت کشیده نشدم..همیشه به رفتارت توجه می کردم....و تو رو دست نیافتنی دیدم
...............صورتشو اورد نزدیک..................
اروم تر از قبل ادامه داد:همین منو و*س*و*س*ه کرد بهت نزدیک بشم و..
صدای در باعث شد از هم فاصله بگیریم...........
نفس تو سینه م حبس شده بود..
دستمو تو دستش گرفت..سرمو بلند کردم..
نگاهه گیرا و نافذش از همیشه بیشتر منو جذب خودش می کرد..
چند تا عکس دو نفره تو ژستای مختلف انداختیم..
قرار شد یه سری با فتوشاپ روشون کار بشه و بقیه رو اصلشونو بهمون بدن..
تا عصر حاضرشون می کرد و تحویلمون می داد..
****************************
بی بی درو برامون باز کرد..با دیدنمون لبخند گرمی نشست رو لباش..
در همون حال که درو کامل باز می کرد تا بریم تو گفت: الهی دورت بگردم مادر..خداروشکر که برگشتین..دیشب تا صبح خوابم نبرد..گفتم تو
این بارون کجا موندین..
بغلش کردم و بوسیدمش..
-ببخش بی بی نگرانتون کردیم..نتونستیم برگردیم بارون شدید بود..
--می دونم مادر ..چون با آقا بودی خاطرم جمع بود چیزی نمیشه....بیاین تو هوا سرده..
داشتم کفشامو در می اوردم که بی بی رو به آرشام گفت: راستی پسرم مهمون داریم..

@romangram_com