#آرشام_پارت_347
این کلبه و اتفاقاتش برامون بهترین خاطره شد..نمی تونستم ازش دل بکنم..
ارشام منو رو دست بلند کرده بود..دیگه هیچ دردی نداشتم ولی تبم هنوز پایین نیومده بود..
با لبخند نگاش کردم ولی اون با اخم حواسش به جلو بود..
-آرشام بذارم زمین یکی ببینه بد میشه..
--صبح به این زودی کسی این دور و اطراف نیست..
-می تونم راه برم..باور کن حالم خوبه..
ایستاد..تو چشمام نگاه کرد..
--درد نداری؟..
سرمو تکون دادم..
-نه..هیچی..
آروم گذاشتم زمین..دستشو گذاشت رو پیشونیم..
--ولی هنوز تب داری..
-مهم نیست..یه سرماخوردگی ساده ست..
همون موقع یه عطسه کردم..
دستمو گرفت..
--راه بیافت باید بریم پیش دکتر..
هیچی نگفتم ودنبالش رفتم..وقتی اینطور بهم توجه می کرد دیگه رو زمین بند نبودم..
ماشین همون جایی بود که دیروز عصر پارکش کرده بود..
سوار شدیم و ارشام حرکت کرد..
******************************
دکتر یه سرم برام تجویز کرد که همونجا برام تزریق کردن با چند تا آمپول وقرص و شربت....
تبم کمتر شده بود ولی هنوز احساس گرما می کردم..
بعد از اون رفتیم رستوران .. ارشام سفارش یه میز صبحونه ی مفصل داد..
حالا که سرحال تر شده بودم احساس گرسنگی می کردم..از همه مهمتر اینکه ارشام رو به روم نشسته بود و گرمی نگاهش و لحظه ای ازم
دریغ نمی کرد..
صبحونه رو خوردیم و حرکت کردیم..فک می کردم میریم خونه ی عمومحمد ولی آرشام داشت می رفت سمت شهر..
-مگه نمیریم خونه پیش عمومحمد و بی بی؟..
نیم نگاهی بهم انداخت و در حالی که تموم حواسش به جاده بود گفت: یه کم ِ دیگه صبر کنی رسیدیم..
-کجا؟!..
جوابمو نداد و چند لحظه بعد رو به روی یه فروشگاه نگه داشت..
-پیاده شو رسیدیم..
اروم در ماشین وباز کردم و پیاده شدم..آرشام اومد و کنارم ایستاد..دستمو تو دستش گرفت و رفت سمت فروشگاه..
-اینجا اومدیم چکار؟!..
--صبر کن می فهمی..
رفتیم تو..یه فروشگاه پر از لباس و کیف و کفش..همه هم خوش دوخت و شیک..
بعد از اینکه با اصرار آرشام کلی خرید کردیم برگشتیم تو ماشین..
آرشام خریدارو گذاشت رو صندلی عقب و ماشین و روشن کرد..
-این همه خرید واسه چیه؟..!هر چی ازت پرسیدم گفتی بعد بهت میگم..
--من و تو در حال حاضر با هم زن و شوهر هستیم یا نه؟..
-خب اره..این چه سوالی ِ ؟!..
--اونوقت ما چه جور زن وشوهری هستیم که یه عکس دو نفر ِ از خودمون نداریم؟..
با تعجب نگاش کردم..
نگام کرد و به نشونه ی «چیه چرا ماتت برده؟..» سرشو تکون داد..
-سوالت یه کم غیرمنتظره بود..چرا اینو پرسیدی؟..
کنار خیابون زد رو ترمز و خم شد سمتم..از شیشه ی پنجره به بیرون اشاره کرد و گفت: واسه این..
مسیر نگاهشو دنبال کردم..
»«آتلیه و استودیو عکاسی شمیم»«
با ذوق برگشتم و نگاش کردم..
@romangram_com