#آرشام_پارت_344
بهش بگم..چرا؟..چون نمی خواست اعتراف کنه؟..غرورش و دوست داشتم..ولی یه روز مجبور میشه که اعتراف کنه..اینو دلم میگه..رفتیم تو
کلبه..آرشام درو بست..هر دو حسابی زیر بارون خیس شده بودیم..به آرشام نگاه کردم که موهای خوش حالتش خیس روی پیشونیش ریخته
بود.. رفت سمت شومینه ی چوبی ِ گوشه ی کلبه .. کمی از هیزمایی که کنارش بود و برداشت ..ریخت تو شومینه و روشنش کرد..لباسش
خیس شده بود ولی درش نیاورد..رو تخت نشستم..شده بودم عینهو موش آب کشیده..لباس به تنم چسبیده بود..هوای شمال و دوست
داشتم..بارون که می بارید آب و هواش محشر می شد..آرشام پشتش به من بود..یکی یکی دکمه های مانتومو باز کردم و از تنم در اوردم..زیرش
یه تاپ بندی سفید پوشیده بودم..با اینکه هوا سرد بود ولی زورم می اومد لباس گرم بپوشم..هیچ وقت عادت نداشتم..پاچه های شلوارم تا زیر
زانوخیس شده بود..لبه ش و تا زانو لا زدم..مثل شلوارک شد..از اینکه لباس، خیس تو تنم باشه بدم میاد..چاره نداشتم وگرنه همینو هم در می
اوردم..شالمو که همون اول از سرم برداشته بودم..اگه می چلوندمش راحت یه سطل آب ازش در می اومد..موهامو با ملحفه ی روی تخت خشک
کردم..نمناک بود..هوا هم که سرده، امشب سرما نخوریم خیلی ِ ..باز خوبه شومینه هست..یه لحظه به این فکر کردم که امشب با آرشام اینجا
تنهام..تو دلم یه جوری شد ..دستم رو ملحفه موند..از گوشه ی چشم نگاش کردم..هنوزم باورم نمیشه مال هم شدیم..انگار که تمومش یه
خوابه..ولی واقعیت داره..الان من زن مردی هستم که همه ی وجودش پر شده از غرور..مردی که با تموم اخما و بد اخلاقی هاش دنیای دلارام ِ
..ملحفه رو انداختم رو تخت و موهامو با دست زدم پشتم..دستامو گذاشتم رو تخت و خودمو به عقب مایل کردم..پا روی پا انداختم و تو همون
حالت شیش دونگ حواسمو دادم به آرشام که با چه دقتی سعی داشت شعله های آتیش و ثابت نگه داره..از لای در و پنجره سوز بدی می
اومد..سردم شده بود ولی چیزی نداشتم بپوشم..یکی از بندای تاپم از روی شونه م سر خورد ..و من بی خیال داشتم از پشت ِ سر آرشام و دید
می زدم..ناغافل برگشت و منو نگاه کرد..تا نگاه مسخ شده ش و رو خودم دیدم تنم گر گرفت..قلبم تندتر از قبل شروع به تپیدن کرد ..رو زانو
نشسته بود ..و تو همون حالت که سرشو سمت من کج کرده بود اروم اروم از جاش بلند شد..با تردید دستامو از رو تخت برداشتم و سرمو
چرخوندم ..که مثلا دارم تابلوها رو نگاه می کنم ولی حرکتم زیادی تابلو بود ..میگن کرم از خود درخته..با یه تاپ بندی جلوش نشستم خب
توقع دارم چکار کنه؟..معلومه دیگه..نمی خواستم باهاش چشم تو چشم بشم..بار اولم نیست که جلوش اینجوری لباس می پوشم ولی نمی دونم
چرا امشب به کل رفتارم عوض شده..گونه های ملتهبم سرخ شده بود..هی گوشه ی لبمو می گزیدم..دقیقا زمانی که به طرفم قدم برداشت کم
مونده بود قلبم از حلقم بزنه بیرون..روبه روم که ایستاد نگاش کردم..تو چشمام خیره شد..بعد از چند لحظه نگاهشو به شونه های ب*ر*ه*ن*ه
و از همه بدتر تاپی که نصفه و نیمه تو تنم بند شده بود دوخت..خم شد رو صورتم..داغی تنم بیشتر شد و همزمان چشمامو بستم..گرمی
حضورشو از فاصله ی نزدیک حس کردم..و بعد از اون نرمی پتویی که رو شونه هام نشست ..مات و مبهوت چشم باز کردم..نگاهه نافذش تو
چشمام بود..توی اون لحظه قدرت هیچ حرکتی رو در خودم نمی دیدم..لحنش گرم بود..آروم..-- هوا سرد ِ می خوای سرما بخوری ؟..کلبه که
هنوز گرم نشده ..قفسه ی سینه م از زور هیجان بالا و پایین می شد..کی گرمای شومینه رو خواست؟..آغوش خودش از هر آتیشی حرارتش
بیشتر ِ ..من فقط اونو می خواستم..خواست سرشو بلند کنه که نذاشتم و بی هوا دستامو دور گردنش حلقه کردم..همونطور مات تو جاش
موند..با چشمای متعجبش بهم زل زد..از تو چشماش می خوندم چی می خواد..همونی که من بی تابش بودم..حلقه ی دستامو تنگ تر
کردم..مجبور شد کنارم رو تخت بشینه ..خودمو انداختم تو بغلش .. سفت کمرشو گرفتم..صورتم رو قفسه ی سینه ش بود که زمزمه وار گفتم:
گرمای آغوشت از هیزم و آتیش سریعتر می تونه تن یخ زده م و گرم کنه..وقتی تو بغلت باشم به هیچ چیز نیاز ندارم..همین برام بس ِ ..آهسته
پتو رو از روی شونه هام پس زد .. محکم تر از قبل منو تو بغلش فشار داد..ناخداگاه آه کشیدم و صورتمو تو سینه ش فشردم..صدای لرزونش
زیر گوشم بود..لرزشی که همراه با آرامش بود..-- برای با تو بودن تردید ندارم..حتی ذره ای مردد نیستم..اما..زندگى با مردى مثل من آسون
نیست..ترسم از اینه نتونم تو رو اونطور که باید تو زندگی خوشبخت کنم..برای اولین بار از اینده واهمه دارم..تو زندگیم از چیزی نترسیدم..ترس
برام معنایی نداشت ولی حالا .. تو رو دارم..از همین می ترسم..که نتونم..وسط راه زانو بزنم و تو............سرمو بلند کردم..هنوز تو بغلش بودم..از
فاصله ی نزدیک تو چشماش خیره شدم..با تموم صداقت و عشقی که در خودم سراغ داشتم..- چرا اینجورى فکر مى کنى؟..تو نمى تونى ادم
بدى باشى..گاهى وقتا ادما تو شرایط خاص عکس العملاى متفاوتى ازخودشون نشون میدن..تو هم اون موقع فکر مى کردى دارى کار درست و
انجام میدى..مخصوصا اینکه شایان وسوسه ت کرده بود اون کارا رو بکنی..سرشو اورد پایین..گذاشت رو شونه م..نفس عمیق کشید..-- نمی
دونم..انگار بین زمین و هوا گیر کردم..نمی دونم باید چکار کنم..شایان همیشه دنبال منافع خودش بود..با حقه بازى و کلک نیمى از ثروت پدر
ارسلان و تصاحب کرد..ارسلان فهمید ولى اون موقع دیگه کارى ازش ساخته نبود..سر همین قضیه رابطه ى خوبى با شایان نداشت..ارسلان هم
ازش آتو داشت واسه همین خیلى وقتا شایان در مقابلش کوتاه مى اومد....ازم فاصله گرفت..انگشتاشو تو موهاش فرو برد..دستم و گذاشتم رو
شونه ش..-- شایان به ظاهر مرد قدرتمندیه وگرنه همه ازش یه آتویى دارن..چجورى همیشه ازت حساب مى برد؟..نگاهش و به رو به رو
دوخت..-- همیشه نه ..ولى خب شایان مى دونست هر کارى ازم برمیاد..از طرفى به اهداف من واقف بود..بنابراین وقتى سرسختى منو تو کارم
دید متوجه شد من ادمى نیستم که به کسى باج بدم..از کنارم بلند شد.. رفت سمت شومینه و چندتا هیزم دیگه انداخت تو اتیش تا خاموش
نشه..با گرماى حضورش و با وجود اتیشى که تو شومینه هر لحظه شعله ورتر مى شد هیچ سرمایى رو حس نمى کردم..روى زمین زانو زده بود و
کمى به سمت شومینه خم شده بود..از جام بلند شدم..زنجیر و از دور گردنم باز کردم.. الله اى که فقط براى اون خریده بودم..حواسش به شعله
هاى اتیش بود..پشت سرش ایستادم..دستم و پایین بردم و قفل زنجیرش و باز کردم..گرنبند ِ صلیب رو از دور گردنش باز کردم..خشکش زده
بود..صلیب و تو دستش گرفت..الله و اوردم پایین و اروم به گردنش بستم قفلش که بسته شد تو جاش ایستاد..برگشت و نگام کرد..تعجب و تو
چشماش دیدم..با لبخند نگاهش کردم..صلیب تو مشتش بود و الله به گردنش..حس مى کردم تو چشمام دنبال توضیح کارم مى گرده..با لحنى
که حتم داشتم دل واحساش و قلقک میده گفتم: اون روز که به حرفت گوش نکردم و با ارسلان رفتم خرید و یادته؟..با اخم سرشو تکون داد..با
لبخند کمرنگی سرمو زیر انداختم ..- از روى لجبازى با تو اون کارو کردم..وگرنه حتى چشم دیدنش و هم نداشتم..اون روز وقتى ارسلان تو
@romangram_com