#آرشام_پارت_345

مغازه بود داشتم یکى یکى ویترین مغازه ها رو نگاه مى کردم که چشمم افتاد به این پلاک زنجیر ِ مردونه..ازش خوشم اومد..نمى دونم چرا ولى
دوست داشتم اونو بخرم..شاید چون اونو تو گردن تو تصور مى کردم..از خودم پول نداشتم واسه همین گردنبندمو از گردنم باز کردم و به
فروشنده ش گفتم مى خوام تعویض کنم..با هزار بدبختى قبول کرد..مى گفت تا رسید خریدش نباشه نمی تونم تعویض کنم منم کلى واسه ش
دلیل اوردم..بماند که چقدر به خاطرش دروغ گفتم..سرمو بلند کردم ..عمیقا به من خیره شده بود..-ارسلان بهم گفته بود که تولدته و مى
خواستم اونو جاى هدیه ى تولد بهت بدم..با اینکه ازت دلگیر بودم..مکث کوتاهى کردم ..- اون شب نتونستم ..با اتفاقاتى که پیش اومد نشد..
گردنبند و پیش خودم نگه داشتم تا تو یه فرصت مناسب اونو بهت بدم..امروز وقتى گفتى حاضر بشم تا بریم بیرون وقتى داشتم لباسامو مى
پوشیدم یادش افتادم..انداختم گردنم تا اگه فرصتى پیش اومد بهت بدم..همیشه این صلیب و به گردنت مى دیدم ..گرچه برام جاى سوال داشت
اما زمانی که گفتى از وقتى تصمیم گرفتى سرسخت و مغرور باشى یادگار کسى رو به گردنت انداختى که همیشه با غرور رفتار می کرده
خواستم که دیگه اونو به گردنت نبینم..چون حالا تصمیم گرفتى که تغییر کنى..میگى که دیگه نمى خواى به گذشته ت برگردى پس باید هر
اونچه که به قبل مربوط میشه رو فراوش کنى..و در همون حال با لحنى دلنشین و نگاهى خواستنى سرمو کمى به راست کج کردم و گفتم:
حالا این هدیه رو از من قبول مى کنى؟..هیج حرکتى نمى کرد..بدون اینکه حتى پلک بزنه نگاهش و تو جزء جزء ِ اعضاى صورتم
چرخوند..دستمو تو دستش گرفت..بدون مکث منو کشید سمت خودش..سفت بین بازوهاش نگهم داشت..دستامو گذاشتم رو سینه ش..حین
اینکه کمرمو نوازش می کرد زیر گوشم زمزمه کرد:دلارام....دلارام ،دختر تو منو دیوونه می کنی..چرا با اینکه دارمت بازم دلتنگت میشم؟..هر
دقیقه..هر ثانیه..هرروز که تو رو می بینم حس می کنم بهترین لحظاتمو دارم می گذرونم..و باز یه حس مبهم وتلخ بهم میگه شاید عمر این
لحظات کوتاه باشه..می خوام این حس و پس بزنم ولی نمی تونم....صورتمو تو دستاش گرفت..درحالی که تو چشمام زل زده بود با صدایی که
تپش های قلبم و بالاتر از حد معمول می برد نجوا کرد: من خیلی خوش شانسم..تو زندگی رو به من برگردوندی....................و ارومتر از قبل در
حالی که جوشش اشک و تو چشمام حس می کردم ادامه داد: چطور شد که مال من شدی دلارام؟..تو رویایی یا حقیقت؟..قطره ای اشک رو
گونه م نشست..پلک زدم..نگاهم بارونی بود..مثل اسمون ِ امشب..با بغض نگاش کردم..صورتشو تو دستام قاب گرفتم..نگاهمو مملو از عشق کردم
و تو چشماش دوختم..سرشو رو صورتم خم کرد..اینبار چشمامو نبستم..صورتشو نزدیک و نزدیک تر کرد..تا جایی که مرزی بین لبامون
نموند..گرمایی از اون لب ها به همه ی وجودم تزریق کرد که اگه تو کوهی از برف هم گیر افتاده بودم همین حرارت برای گرم شدنم کافی
بود..دستاش و رو بازوهام حرکت داد..نفسای هر دو مون ملتهب بود و نگاهمون تب دار..اینجا..توی این کلبه..کسی جز من و آرشام نبود..فقط
ما..با قلبایی که برای هم و به عشق هم می تپید..با تنی گر گرفته از جنس آتش..از حرارت ِ ن*ی*ا*ز..از التهاب عشق..عشقی که مستقیم به
زبون نیاوردیم..ولی با دلامون تونستیم ثابتش کنیم..چشمای هر دومون خمار شده بود..رو دست بلندم کرد..رفت سمت تخت..شرشر بارون و
صدای برخودش با شیشه ی پنجره سکوت بینمون رو می شکست..منو گذاشت رو تخت..هنوز تو اغوشش بودم..خواهانش بودم..خواهان کسی
که بعد از این همه ی دنیام بود..تو چشمای هم خیره شدیم..هر دو به نفس نفس افتاده بودیم..روم خیمه زد..صورتشو برد سمت گردنم..تو
گودی گردنم و ب*و*س*ی*د..دستامو ناخداگاه اوردم بالا..دکمه های پیراهنش و یکی یکی باز کردم..چشمام خمار بود وسرمو بالا گرفته
بودم..هیچ حرفی نمی زدیم..حتی در حد زمزمه.. نفسامون از روی هیجان نامنظم بود..تو موهاش چنگ زدم..تو حال خودم نبودم..کم مونده بود
دیوونه بشم..تن گر گرفته م از این همه حرارت در حال سوختن بود..هیچ ترسی نداشتم..وقتی که هنوز با آرشام ازدواج نکرده بودم همیشه از
چنین شبی توی زندگیم واهمه داشتم..شب اولی که با همسرم رابطه داشته باشم..چه اون موقع که هنوز باهاش اشنا نشده بودم چه تا قبل از
اینکه مال هم بشیم..ولی از وقتی به عقدش در اومدم این ترس هر لحظه کمرنگ تر شد..حس تعلق ِ خاطر..حس اینکه دیگه مانعی بینمون
نیست ..و با عشق اونو کنار خودم دارم باعث می شد ترس و از دلم دور کنم....سرشو بلند کرد..صورتشو رو به روی صورتم قرار داد..چشم تو
چشم هم دوختیم..ریتم نفساش منظم نبود..لباشو برد زیر گوشم ..-- دلارام.. تصمیمت برای موندن جدی ِ ؟..!تا کار از کار نگذشته ..بهم
بگو..اگه تو نخوای.. همین الان................کمرشو گرفتم..محکمتر به خودم فشارش دادم..نذاشتم جمله ش و کامل کنه .. صورتم و به صورتش
چسبوندم..- برات قسم خوردم آرشام..باید چکار کنم تا باورت بشه؟..الان اگه زمین و آسمونم یکی بشه بازم حرف من همینه..هیچ وقت تا این
حد رو تصمیمم جدی نبودم..من تو رو می خوام..با همه ی وجودم ..هر چی هم می خواد بشه، بشه..فقط تو برام مهمی..تو چشمام نگاه
کرد..صداقت گفته هامو از تو چشمام خوند..ب*و*س*ه* ی ریزی از لبام گرفت ..جای جای ِ صورتمو غرق ب*و*س*ه کرد ..از اینکه بخوام
باهاش باشم ترسی نداشتم..از اینکه دارم صفحه ی جدیدی از زندگیم رو ورق می زنم و..از اینکه از فردا ..... دیگه دختر نیستم.... ازم فاصله
گرفت..نفس نفس می زد..چند تا نفس عمیق پشت سرهم کشید و چشماشو بست و بعد از چند لحظه باز کرد..از روم بلند شد..هنوز داغ ِ داغ
بودم..از طرفی از این کارش تعجب کرده بودم..رفت گوشه ی کلبه ..یه پارچه ی نازک و از رو یه چیزی که شبیه صندوق بود برداشت..یخچال
شارژی بود ..درشو باز کرد و دو تا بسته رو بیرون اورد با 2تا نوشابه..نگاهشو از روم می دزدید..منم که از اون بدتر هنوز صورتم از هیجان سرخ
بود..-- شام امشبمون ساندویچ ِ سرد ..ِتو این گیر و دار از هیچی بهتره..خودم و رو تخت بالا کشیدم و نشستم..در همه حال فکرش کار می
کرد..پس اینجا همه چی داره..وقتی داشتم ساندویچمو می خوردم سنگینی نگاهشو کامل رو خودم حس می کردم..که اگه نوشابه نبود لقمه
هام از گلوم پایین نمی رفت..بعد از شام با یه کتری نسبتا کوچیک رو آتیش شومینه چایی درست کرد..تو خودم بودم..تو شوک کاری که چند
دقیقه پیش داشتیم می کردیم ..اون حرارت و تو خودم حس می کردم..با اینکه هنوز اتفاقی نیافتاده بود..وقتی چاییمو خوردم لیوان و دادم
دستش که همراه با لیوان دستمم تو دستش گرفت..نگاهمون تو هم گره خورد..چشماش داد می زد تو دلش چه خبره و....نگاهه تب الود ِ من
که وجود آرشام رو هر لحظه بیشتر از قبل طلب می کرد..همونطور که نگاهش تو چشمام بود لیوان و گذاشت رو میز کنار تخت و کنارم
نشست..بدون هیچ حرفی اروم شونه هامو گرفت و خوابوندم رو تخت..روم خیمه زد و در حالی که چشم تو چشم بودیم صورتشو به صورتم
نزدیک کرد..هنوزم داغ بود..ب*و*س*ه هاش دیوونه م می کرد..اگه اون شب به فکر شام نمی افتاد بدون شک از زور ضعف از حال می

@romangram_com