#آرشام_پارت_343

بالا به اطرافیانم نگاه مى کردم ..هیج کس و جز خودم و هیچ کارى رو جز کاراى خودم قبول نداشتم..حتى به خدا پشت کرده بودم..کسى مثل
من اگه یه روز تصمیم بگیره و بخواد یه ادم دیگه بشه شک نکن که مى تونه..تنها انگیزه و امیده که بهش این قدرتو میده..........................و با
لحنی ارومتر در حالى که نگاهه نافذش محو چشمام بود ادامه داد: امید من تویى..چرا مى خواى ناامیدم کنى؟..بهم اعتماد کن..من کسى نیستم
که از حرفم برگردم..اگه تو رو تو زندگیم نداشتم شک نکن هنوز همون ارشام گذشته بودم..پس مطمئن باش.. هیچ کس جز من نمى تونه این
اطمینان و بهت بده ..چند لحظه تو چشمام نگاه کرد..نگاهش برق می زد..می خواستم همونی باشه که پیش خودم حدس می زدم..همونی که
قلبمم بهم نهیب می زد..سکوتم و که دید چشماشو بست..فکش منقبض شده بود..اخماشو کشید تو هم و صورتش و برگردوند..پشت به من
ایستاد..دستاش و برد تو جیبش و سرش و بالا گرفت..قلبم دیوانه وار تو سینه م مى زد..داغ کرده بودم..انگار که بین شعله های آتیش دارم
دست و پا می زنم..چقدر بی تابشم..قلبم برای آغوشش پر می کشید..دوست داشتم از پشت بغلش کنم و سرمو بذارم رو شونه ش و دستامو رو
سینه ش قفل کنم..و فقط بهش بگم نمیرم..می خوام باهات بمونم..فقط با تو آرشام..ولی این غرور لعنتی..این ترس مبهم..خدایا چکار
کنم؟..!حس می کنم کم کم دارم طاقتمو از دست میدم..نمی تونم یه لحظه بدون آرشام سر کنم..حتم داشتم می تونه رو حرفش بمونه چون
ادم مغروری مثل آرشام وقتی اینطور با ندامت حرف می زنه حتما می دونه می خواد چکار کنه..چرا بهش یه شانس واسه اثبات خودش و
احساسش ندم؟..چرا اونو از خودم دور کنم؟..گذشته ی ارشام هر چی که بوده نباید برات مهم باشه دلارام..اینو خودت گفتی که عشق ارشام رو
با هیچ چیز عوض نمی کنی ..و حتی گذشته ش هم برات مهم نیست..دلارام به خودت بیا..مغرور نباش..لااقل تو این یه مورد غرورت و در نظر
نگیر چون اونو برای همیشه از دست میدی..تو اینو نمی خوای..دلارام..بهش بگو..لبمو گزیدم..چشمامو بستم و نفس عمیق کشیدم..با لبخند
چشم باز کردم و تا اومدم دهنمو باز کنم و حرفامو بهش بزنم صداش تو گوشم پیچید و دهنمو بست................جدى بود..ولى چرا حس مى کنم
که صداش می لرزه؟..شایدم نه..شاید این احساس من باشه..ولی نه..مطمئنم..« آهنگ دو راهی از میلاد کیانی »چشمامو روی تو میبندم، جلوی
اشکامو میگیرمبه دروغ به خودم میگم که دلتنگت نیستم وقتی میرم-- بیشتر از این اصرار نمى کنم..می دونم که تصمیم خودتو
گرفتى..همیشه هر چیزی رو که خواستم به اجبار به دست اوردم..ولی حالا می بینم که همه چیز رو نمیشه به زور تصاحب
کرد..مخصوصا.............نفسش و آه مانند از سینه بیرون داد..سرشو به طرفین تکون داد و به در کلبه نگاه کرد..هیچ تغییری تو ژستش ایجاد
نکرد..حتی برنگشت نگام کنه..عین مجسمه خشکم زده بود..جاده آمادست تا راهی شم، تورو به خاطراتم بسپارمبا اینکه خودم تمومش کردم اما
تو رفتن تردید دارم-- توی این بارون نمی تونیم برگردیم..هوا هم تاریکه ......... از فردا ازادی که هر کار خواستی انجام بدی..یه کم دیگه صبر
کنی ترتیب انتقالت و به یه جای امن میدم....یه جایی که من نباشم..رفت کنار پنجره و به قطرات بارون نگاه کرد ..که چطور محکم خودشون و
به شیشه ی پنجره می کوبیدند..لحنش آروم تر از قبل شد..حالش یه جورایی گرفته بود..-- باهات ازدواج کردم ولی نه از روی اجبار..از روی
دلم..پیش خودم نگهت داشتم نه به خاطر منافع خودم چون یه چیزی مانعم می شد..یه چیزی که برام تازگی داشت..وقتی طبق نقشه وارد
خونه ی شایان شدی دیدم نمی تونم طاقت بیارم و خواستم که برگردی ولی تو موندی..چون قصد انتقام از شایان و داشتی..حاضر بودم جون
خودم تو خطر بیافته ولی تو..هرگز اتفاق بدی واسه ت نیافته......به صورتش دست کشید..دستش و رو گونه ش گذاشت و سرشو بالا گرفت..--
حاضر شدم از گذشته م برات بگم..پرده از رازی برداشتم که تنها تو از اون باخبری..برای اولین بار طی این 10سال گناهانم رو قبول کردم
..حس پشیمونی رو برای اولین بار تجربه کردم..برگشت و نگام کرد..پوزخند محوی نشست رو لباش..پوزخندی که جنبه ی تمسخر نداشت..از
روی غم بود..--با اینکه بهت حق می دادم ولی احمقانه رفتار کردم..اینکه می مونی و تنهام نمیذاری..ولی تو باید بری..حتی اگه من بخوام
بمونی..من اون کسی نیستم که در کنارم خوشبخت بشی..یه ادم سرد با غروری که ستایشش می کنه..زندگی در کنار چنین ادمی برای تو
خشک وبی روح ..ِو از شناختی که من روی تو دارم می دونم نمی تونی با چنین مردی زندگی کنی..من خوشبختت نمی کنم دلارام..من اون
ادم نیستم..و با قدم هایی تند و شتابزده از در کلبه زد بیرون..نگاهه غم زده م به پنجره افتاد..بارون ِ تندی شروع به باریدن کرده بود..اسمون
رعد و برق می زد..اشکام راه خودش رو پیدا کردن..سر دو راهی میمونم همیشهنه میتوم برم و نه بمونمتو فراموشم نمیشی عزیزمچراشو خودم
نمیدونمچشمامو بستم و سعی کردم بغض سنگین ِ تو گلوم رو قورت بدم..به گردنم دست کشیدم..سردی زنجیر دقیقا متضاد با حرارت بدنم
بود..تو مشتم فشارش دادم..چشمام و باز کردم و به سرعت از کلبه بیرون رفتم..تو حواست پرته اما من تک تک درداتو میدونممن پر از بغضم اما
بازم تو و چشماتو میخندونمبا صدای آرومی هق هق می کردم..همه جا تاریک بود..اطرافمو نگاه کردم تا شاید اونو ببینم..از کلبه فاصله
گرفتم..همونجایی که آرشام قبلا آتیش روشن کرده بود ایستادم ..صورتمو رو به اسمون بلند کردم..گریه می کردم و قطرات بارون همراه با
اشکایی که از چشمام جاری بود رو صورتم سر می خورد..از ته دل صداش زدم ..جیغ کشیدم :آرشــــــام..چند بار پشت سرهم ..و با هق هق
دور خودم چرخیدم..دلم داشت از جاش کنده می شد..با اینکه بد میشی میخوامت، من حتی اخماتم دوست دارمای کاش میتونستم اسمت رو
از کنار اسمم بردارممی خواستمش..نمی تونم خدا..روزی 100بار جون بدم ولی اونو از دست نمیدم..در حالی که نگام اون دور و اطراف می
چرخید زیر رگبار بارون بلند گفتم: آرشام تو رو خدا برگرد..به ارواح خاک مادرم هیچ وقت تنهات نمیذارم..آرشام تو رو جون هرکی که دوست
داری برگرد..نمیرم..به خدا نمیرم..همون لحظه دستی قوی و مردونه از پشت دور کمرم حلقه شد..سرشو گذاشت رو شونه م..گرمای اغوشش برام
اشنا بود..به نفس نفس افتاده بودم و در همون حال گریه می کردم..صدای لرزونش زیر گوشم زیباترین نجوایی بود که می تونست قلب بی
قرارم رو اروم کنه..-- دلارام می مونی؟..با گریه سرمو تکون دادم: می مونم..-- برای همیشه؟..- برای همیشه..-- من ادمی نیستم که به راحتی
ولت کنم دلارام..باید تا اخر عمر همینطور که اسیر اغوش هم شدیم کنارم باشی..- می دونم..به خدا خودمم همینو می خوام....آرشام
..من..........--هیسسسسسس..الان نه..- چرا؟..چرا نه؟..می خواستم بگم من..............--دلارام..لبمو گزیدم..قفسه ی سینه م از روی هیجان شتابزده
بالا و پایین می شد..بی قرارتر از قبل برگشتم و خودمو محکم بهش فشار دادم..دستامو دور کمرش حلقه کردم..محکم بغلم کرده بود..جوری که
نفس تو سینه م حبس شد..زیر این بارون..با قلبایی که به عشق همدیگه تو سینه هامون می تپید..با تموم وجود عاشقش بودم..ولی نذاشت

@romangram_com