#آرشام_پارت_342
حسی که من داشتم وشایان با حرفایی که بهم زد باعث شد به فکر انتقام بیافتم..هیچ کدوم از این اتفاقات تصادفی نبود..فرهاد به خاطر
موقعیت مالیش دشمن زیاد داشت..وقتی هواپیما منفجر شد شک کردم که اونا توی همون هواپیما باشن وشاید تمومش صحنه سازی
باشه..چون خیلی وقتا می دیدم که خطراته احتمالی از جانب دشمناش رو تو خونه مطرح می کنه..سعی داشت به ما بفهمونه که بیشترمراقب
خودمون باشیم..گرچه سرنخی پیدا نکردم ولی هنوز هم به اون اتفاق مشکوکم..منتظر بودم چیزی بگه..ولی انگار واسه پرسیدنش تردید
داشت..نگاهشو تو چشمام دوخت و با لحن ارومی گفت:از کارایی که توی این 10سال کردی پشیمونی؟..جدیو محکم جوابش و دادم: شاید نشه
اسمشو پشیمونی گذاشت..ولی احساس گناه می کنم..همیشه خودمو یک گناهکار می دونستم فقط به دو دلیل..فریب اون 9نفر که دلربا هم
جزوشون بود و.. 3نفری که ناخواسته به دستم کشته شدن..نخواستم که یه قاتل باشم ولی برای رسیدن به هدفم باید زنده می موندم و از خودم
دفاع می کردم..اونا ادمای درستی نبودن..-- ولی من نمی تونم مثل تو انقدر ساده ازش بگذرم..به نظرم تو اول باید قبول کنی که مرتکب اشتباه
شدی..اینکه میگی قبول داری گناهکاری درست ولی هنوز احساس پشیمونی نمی کنی..با لحنی که خشونت درش به وضوح پیدا بود گفتم: می
خوای حس ندامت و تو چشمام ببینی؟..!اگه بگم پشیمونم چی میشه؟..من حق تصمیم گیری رو بهت دادم..تا حالا از رازی که تو زندگیم
داشتم با کسی حرف نزدم.. ولی تو رو از بقیه سوا می دونستم..بهت گفتم فهمیدم کارم درست نبوده و نباید با زندگی اون دخترا بازی می
کردم..گفتم اون 3تا قتلی که انجام دادم رو به گردن می گیرم و به خاطر نجات جون خودم اون کارو کردم..با شایان همکاری کردم چون بهش
نیاز داشتم..اگه شده یه لحظه خودت و جای من بذاری می تونی درکم کنی که چرا اینکارا رو انجام دادم..بدون هیچ حرف اضافه ای فقط می
خوام بهم بگی.. 2تا راه پیش رومون هست..یا همینجوری که هستم قبولم می کنی و باهام می مونی یا اگرم نمی تونی با من و گذشته م و
کارهایی که انجام دادم کنار بیای..می تونی بری و پشت سرتم نگاه نکنی..فقط وقتی رفتی بدون من بازم سر حرفم هستم و دیگه نمی خوام به
همون آرشام سابق برگردم..گرچه دیگه امیدی ندارم ولی اگه زندگیم به 2روز ختم بشه می خوام توی این 2روز جوری زندگی کنم که ازاد
باشم..به دور از گناهانی که تا به الان مرتکب شدم..می خوام فراموش کنم..روی کمکت حساب کرده بودم ولی تو هم حق داری که برای اینده
ت تصمیم بگیری..مطمئنا زندگی در کنار مردی مثل من که همه چیزش و حتی هویتشو باخته اسون نیست..تصمیمت هرچی که باشه قبول
می کنم.. **************************************«دلارام»نتونستم جلوی زبونم و بگیرم..خودمم تردید داشتما
..اما..نتونستم ساکت بمونم..-ولى من نمى تونم با این مسائل کنار بیام..با همون اخمى که رو صورتش بود سرش و تکون داد ..از آتیش فاصله
گرفت..به تنه ى یکى از درختا تکیه داد..حقیقت و بهش نگفتم..من هیچ وقت نمى تونم نسبت به آرشام بی تفاوت باشم..حتى اگه بخوامم نمى
تونم..قلبم این اجازه رو بهم نمی داد..از کارایى که کرده پشیمون نیست و فقط احساس گناه مى کنه..از این بابت نگران بودم..اگه الان احساس
پشیمونى نکنه چه تضمینى وجود داره که در آینده بازم تصمیم به انجام چنین کارایى نگیره؟ ..نگران بودم..نگران آینده..آینده اى که برام مبهم
بود..از جانب آرشام مطمئن نبودم..اینکه احساساتمون متقابله؟..چه چیزى قراره تو زندگى ضامن خوشبختیمون بشه؟..میگه بمون تا آرامش
بگیرم..تا بتونم به کمکت گذشته م و فراموش کنم..ولى یک بار در نمیشه بگه مى خوامت چون دوست دارم..باهات مى مونم چون قلبم فقط
واسه تو مى تپه..آخه این مرد تا چه حد مغروره ِِِِِِِِِِِِِِِ؟.. شاید اینجورى فرجى شد..با این کارم مى خوام به هر دومون کمک کنم..تو
خودش بود..اروم بلند شدم..بدون هیچ سر و صدایى رفتم پشت کلبه..پشت دیوار چوبی کلبه ایستادم و بدون اینکه دیده بشم به آرشام نگاه
کردم..وای که اینجا چقدر تاریکه..علاوه بر اون سردمم شده بود..شاید از روی استرس ِ ..ولی هوا هم خیلی سرد بود..قطره قطره بارون شروع به
باریدن کرد..تا چند دقیقه که اصلا حواسش به اطراف نبود..به خودش اومد و از درخت فاصله گرفت..رفت سمت آتیش و خاموشش کرد..حتما
فکر کرده برگشتم تو کلبه..آتیش و که خاموش کرد کاملا اطرافم تاریک شد..نور شمع از پنجره تو صورتم مى افتاد و به کمک اونا مى تونستم
متوجهه اطرافم باشم..از همونجا زیر نظر داشتمش..شاید کارم بچگانه باشه ولى خوى سرکشم دوباره بیدار شده بود و دوست داشتم عکس
العمل آرشام و توى اون لحظه ببینم..با قدم هایى شمرده اروم رفت تو کلبه و حالا از پنجره مى تونستم چهره ى درهم و گرفته ش و ببینم..از
این بابت ناراحت بودم..با تردید به صورتش نگاه کردم و خواستم از پنجره فاصله بگیرم تا برم تو ولى با دیدن عکس العملش جورى ایستادم که
نتونه منو ببینه..نگاهش و یه دور اطراف کلبه چرخوند..داشت دنبالم مى گشت..با یه مکث کوتاه در حالى که ترس و نگرانى رو به وضوح تو
چهره و حرکاتش مى دیدم اسمم و صدا زد..به سرعت از در کلبه زد بیرون ..در همون حال با صداى بلند اسمم و صدا مى زد..-- دلارام..دلارام
کجایى؟..دلارام الان وقت شوخى نیست هر جا هستى بیا بیرون..این اطراف تاریکه دختر ممکنه بلایى سرت بیاد..چراغ قوه ش دستش
بود..تشویش و نگرانى تو صداش موج مى زد..پشتش به من بود ..و بدون اینکه خودش متوجه بشه آهسته قدم برداشتم و پشت سرش
ایستادم..با شنیدن صدام تند برگشت و پشت سرش و نگاه کرد..نور چراغ قوه تو صورتم افتاد..اذیتم مى کرد براى همین با اخم صورتمو
برگردوندم..- چرا تظاهر به نگرانى مى کنى؟..چرا نمى تونم باور کنم که نگاهت به خاطر من ...............نذاشت ادامه بدم داد زد:منظورت از این
قائم موشک بازیا چیه؟..چى رو نمى تونى باور کنى؟..اینکه نگرانتم؟.......و بلندتر ادامه داد: اینکه نمى تونم حتى یه لحظه به نداشتنت فکر
کنم؟..دستمو گرفت و با حرص نگام کرد..اما لحنش بر خلاف نگاهش اروم بود..--یعنى با من بودن انقدر برات سخته؟..دستمو از تو دستش
بیرون کشیدم..نمى خواستم در مقابلش کم بیارم ولى دست خودم نبود ..سخته تو یه همچین موقعیتی مقابلش باشم و بی تفاوت ازش
بگذرم..اما....-با تو بودن اون هم بدون احساس ِ متقابل سخته..سخته که نتونم بهت اعتماد کنم..مى ترسم..خواستم برگردم تو کلبه ..ولی با
حضور ناگهانیش درحالی که رو به روم ایستاده بود خشکم زد..دستم و گرفت....--پس حرف حسابت سر بى اعتمادی ِ ..-تو ازم مى خواى بمونم
و بهت کمک کنم..ولى اگه موندم چه تضمینى وجود داره که کاراى گذشته ت و تکرار نکنى؟..تو که میگى احساس پشیمونى نمى کنى
..دستمو از تو دست داغ و پر حرارتش کشیدم بیرون و رفتم تو کلبه..ول کن نبود..پشت سرم اومد..--صبر کن و جوابتو بگیر.........رو به روم
ایستاد.........-- واسه توجیه کردن تو این حرفا رو نمى زنم واسه تبرئه کردن خودمم نیست..اما بدون اگه از کارایى که کردم پشیمون نبودم هیچ
وقت تصمیم نمی گرفتم که بخوام تغییر کنم..تا همین چند ماه پیش جورى رفتار مى کردم که تبدیل به یه ادم مغرور و متکبر شده بودم..از
@romangram_com