#آرشام_پارت_341
که کرده بر می گرده خونه..وقتی می فهمه که خودش موضوع رو با مادرم در میون میذاره..میگه که از زور مستی نمی دونسته داره چکار می
کنه..اینکه نباید باهاش رابطه داشته باشه و..مادرم ناراحت بوده که چرا زودتر متوجه نشده و اون مرد در جوابش میگه که چون نمی خواستم به
این دلیل ترکم کنی..« از جام بلند شدم و شروع کردم به قدم زدن..دستم و تو جیبم فرو بردم و با خشونت خاصی که رفتارم کاملا اینو نشون
می داد به سنگ ریزه هایی که جلوی پام بود لگد زدم..»- مادرم وقتی می فهمه نابود میشه .. باعث و بانیش کسی جز معشوقه ش نبوده..مردی
که همیشه عاشقش بود..بهش میگه که تازه 2ساله مبتلا شده و اون هم به خاطر رابطه با یه زن هر جایی..می فهمه که دیگه آخر خطه..و این
درست زمانیه که لیلا از مشکلش باخبر بوده و از این فرصت سواستفاده می کنه..بالاخره با فرهاد عقد می کنند اون هم به دور از چشم مادرم..از
فرهاد جدا میشه.. لیلا از همه چیز خبر داشته..حتی از وجود اون 8تا مردی که به اون نظر داشتن..مادرم به فرهاد علاقه ای نداشته ولی از
خیانت دوستش ناراحت میشه..از زندگی می بره و می خواد از همه ی مردای ه*ی*ز* و ه*و*س باز انتقام بگیره..فکر می کنه رسیده ته خط
می خواد تا اونجایی که می تونه خودش و به مردایی که قصد خیانت دارن و چشمشون دنبال زنای متاهله نزدیک بشه..ولی اون شب من
متوجهه قضایا میشم..لیلا می خواست خرد شدن مادرم و ببینه اونم جلوی پسرش که همینطورم شد..این حسادت لعنتی زندگیمون و به گند
کشید..مادرم شکست وقتی که فهمید من از همه چیز خبر دارم..اون روز توی قبرستون سر قبر آرام یه پاکت بهم داد و گفت که دارم
میرم..توی پاکت یه نوار بود و یه نامه..توی اون نوار همه چیز رو با صدای خودش ضبط کرده بود..و توی نامه ازم خواسته بود که حلالش
کنم..گفته بود تو زندگیش مرتکب گناه شده و از خدا می خواد اونو ببخشه..مدتی بعد از آلمان برام نامه اومد یکی از دوستان مادرم اونو
فرستاده بود .. نوشته بود که مادرم مرده..با شوک این خبر رفتم آلمان تا ببینم این خبر حقیقت داره یا نه..دوستش می گفت هر روز غروب می
نشسته کنار پنجره و با گریه زل می زده به اسمون و زیر لب با خودش حرف می زده..می گفت زن بیچاره از غصه دق کرد و با وجود بیماریش
دووم نیاورد..از همون روز رابطه ی من با لیلا سرد شد..نگاهم بهش از سر نفرت بود و کینه ای که ازش تو دلم داشتم..وقتی فهمیدم فرزند
واقعی فرهاد نیستم تا یه مدت رفتم شمال و با هیچ کس حرف نزدم..فقط می خواستم فکر کنم..به همه چیز..به تموم اتفاقاتی که پشت سرهم
برام افتاده بود.. هنوزم خودمو آرشام تهرانی نسب می دونستم..حاضر نبودم به اسم و رسمم شک کنم..مادرم نه توی نوار و نه توی نامه ش هچ
چیز از پدر واقعیم نگفته بود..ظاهرا همه ی مدارک مربوط به اون رو از بین برده بود..هنوزم نمی دونم زنده ست یا مرده..گرچه به زنده بودنش
شک دارم ولی دست بردار نیستم و تا پیداش نکنم حتی مرده ش و اروم نمی شینم..فهمیدن این موضوع شوک بزرگی رو بهم وارد کرد ولی
مشکلات من تو زندگی یکی دو تا نبود ..عمومحمد و بی بی تو ویلای مادرم زندگی می کردن..وقتایی که می رفتیم ویلا بی بی آشپزی می کرد
و عمومحمد به درختا می رسید..اون موقع بچه هاش زنده بودن ..بعد از مرگ مادرم اون ویلا منو یاد خاطره های تلخم می انداخت..برای همین
فروختمش..سندش به نامم بود..اون موقع که مادرم سندش و به نامم زد تعجب کردم که چرا من؟.!.ولی حالا دلیلش و می دونستم..بی بی گفت
که می خوان برگردن روستا..قبول کردم ولی هیچ وقت ازشون غافل نشدم..هیچ کس از وجود اون ها باخبر نبود..و بقیه ی ماجرا هم همونایی ِ
که برات تعریف کردم..نگاهه دلارام گرفته بود و صداش بغض داشت..-باورم نمیشه..واقعا گذشته ی عجیبی داری..پوزخند زدم..-- زندگی من
تلخ تر از زهر ِ ..-حتی الان؟..!تو چشماش خیره شدم..نه..الان دیگه نه..- همیشه بر خلاف ظاهر سرد و خشکم به دنبال آرامش بودم..کارهای
شایان عصبیم می کرد..اگه پای اجبار وسط نبود نه خودش و زنده میذاشتم نه ارسلان ِ پست فطرت و که خواهرم و به روز سیاه نشوند..ولی با
این حال سیاستم و حفظ کردم..برای رسیدن به هدفم باید خیلی جاها نقش بازی می کردم..یاد گرفته بودم که چطور یه بازیگر حرفه ای
باشم..مکث کوتاهی کردم و بدون اینکه نگاهش کنم ادامه دادم: وقتی کنارت بودم وآرامش نگاهت و می دیدم یاد آرام میافتادم..تو شیطنت می
کردی ولی اون همیشه ساکت بود..وقتی اسمتو شنیدم به حرکاتت دقیق شدم..درست به معنای اسمت بودی..با نگاهی پر گلایه زل زد تو
چشمام و گفت: پس منو کنار خودت نگه داشتی چون من تو رو یاد خواهرت میندازم درسته؟..!محو صورتش شده بودم که با اخمای در هم به
آتیش زل زده بود و حتی پلک هم نمی زد..صدامو که شنید سرشو بلند کرد..هر لحظه بیشتر حس می کردم که به این دختر نیاز دارم..-اون
ارامش ِ پاکی که من دنبالش بودم اره..اونو تو هر دوی شما می دیدم..ولی..........-- ولی چی؟..!درگیر نگاهه افسونگرش بودم..نمی خواستم چشم
از اون چهره ی دل نشین که حالا یه نوع معصومیت رو توش می دیدم بردارم..- تو یه دختر خاصی..حتی طرز نگاهت..تموم حرکات و
رفتارت..در عین حال که می تونی منبع آرامش باشی خیلی راحت هم می تونی منو عصبانی کنی..دقیقا می دونی چه کاری رو تو چه زمانی
انجام بدی..همین تو رو برای من خاص کرده..لبخند زد..با لبخند چهره ش دلنشین تر می شد و هر بار تپش های قلبم رو بلندتر و کوبنده تر تو
سینه م حس می کردم..دیگه طاقت نداشتم..- تصمیمت و گرفتی؟..لبخند از رو لباش محو شد..بعد از سکوت کوتاهی جوابمو داد:هنوز سوالام
تموم نشده ..- بپرس مطمئن باش بی جواب نمی مونی..-- تو گذشته ت چیز خاصی ندیدم که بخوام بگم نمیشه ازش گذشت.....نگاهه دقیقی
به چهره ش انداختم که کوبنده ادامه داد: کاری که با اون دخترا کردی واسه م قابل هضم نیست..نمی تونم درکت کنم که به خاطر انتقام از
پدراشون با زندگی و اینده شون بازی کردی..واسه این چه توضیحی داری که قانع کننده باشه؟..اخمامو کشیدم تو هم..حدس می زدم مشکلش
با کدوم قسمت از گذشته م باشه..- من برای نابود کردن اون ادما باید نقطه ضعفشون و در نظر می گرفتم..اون زمان حس انتقام جویی در من
منطقم رو از بین برده بود..هیچ وقت با کلک و زبون چرب و نرم اون دخترا به سمت خودم نکشیدم..با میل و خواسته ی خودشون بهم نزدیک
می شدن..نمونه ش شیدا که در برقراری رابطه اولین قدم رو اون برداشت..می خواستم از سرنوشتم انتقام بگیرم..از سرنوشتی که چیزی جز
تلخی و نفرت و کینه برای من نداشت..از هر کسی که باعث و بانی نابودی زندگیم بود..بعد از مرگ فرهاد و آرتام هنوز چهلمشون سر نشده بود
که لیلا تصادف می کنه و توی این حادثه جفت پاهاشو از دست میده..خوشحال بودم که بالاخره تقاص کاراشو پس داده ..تو این کار من دستی
نداشتم..از شایان به خاطر هوس بازیاش و اینکه حتی به زنای شوهردارهم رحم نمی کرد متنفر بودم..ولی مجبور بودم تحملش کنم..گاهی
زندگی بهت دوتا راه واسه انتخاب بیشتر نمیده..انتخاب اول بهت فرصت میده بمونی و با انگیزه برای هدفت مبارزه کنی..و انتخاب دوم باز هم
فرصت موندن بهت میده ولی اینجا دیگه هیچ انگیزه ای برای ادامه ی زندگیت نداری ..چون حس می کنی به پوچی رسیدی..درست همون
@romangram_com