#آرشام_پارت_340

جمله ای رو به زبون میاوردی چشماتومی بستی و نفس عمیق می کشیدی..می خوام که همه چیزو برام بگی..کلافه ازجام بلند شدم و بلند
گفتم:نمی تونم..تا همینجاشم دارم عذاب می کشم..با بغض جوابمو داد..-من نمی خوام تو رنج بکشی آرشام..به خدا قصدم این نیست ولی
دوست دارم هرچی که تو دلت داری رو بریزی بیرون..اینجوری هم من می تونم درست فکر کنم و هم تو سبک میشی..تا کی می خوای سکوت
کنی؟..!با حرص خاصی به تیکه چوبی که جلو پام بود لگد زدم و با خشم به دلارام نگاه کردم..-نمی تونم پرده از رازی بردارم که حتی دوباره
فکر کردن بهش هم باعث عذابم میشه..دلارام تو از گذشته ی من فقط همینایی رو می دونی که برات گفتم..اگه همه چیزو نگفتم لااقل حرف
دروغی هم از جانبم نشنیدی..- پس اشتباه نکردم تو داری یه چیزی رو پنهون می کنی..با خشم و عصبانیت غیرقابل کنترلی داد زدم: آره..آره
چون حتی نمی خوام به زبون بیارم..چرا حالیت نیست دلارام؟..چرا حال و روزمو درک نمی کنی؟..تا همینجا تونستم خودمو کنترل کنم بس
نیست؟..اشک تو نگاهه افسونگرش حلقه بست..چشماشو بست وسرشو تکون دادم ..معصومیت چهره ش دلم و به درد اورد..ریتم نفسام نامنظم
بود..وقتی صدای گرفته و در عین حال عصبیم رو شنید چشماشو اروم باز کردم..-- چی بهت بگم؟..چی رو می خوای بدونی؟..اینکه از اسم و
رسم واقعیم هیچی نمی دونم؟..اینکه از اسم و نام خانوادگیم فقط اسممو به خاطر دارم ؟...........و بلندتر همراه با همون بغض لعنتی داد زدم:
اینکه من آرشام تهرانی نسب نیستـــــم؟؟..!!مات و مبهوت منو نگاه می کرد..با صدایی که رفته رفته اروم می شد و بغض تو گلوم رو واضح تر
نشون می داد ادامه دادم: حالا که دلت می خواد بدونی پس گوش کن..من فقط آرشامم..تهرانی نسب نیستم..من پسر فرهاد تهرانی نسب تاجر
بزرگ و ثروتمند نیستم..من پسر همون مردی هستم که همه اون رو به چشم معشوقه ی مادرم می شناختن..من پسر کسی هستم که ازش
هیچ اسم و فامیلی ندارم..مادرم منو به دنیا اورد ولی نه از فرهاد ..قبل از اینکه به عقد فرهاد در بیاد با اون مرد ازدوج کرد.. 1ماه بعد از عروسی
اونو تنها گذاشت..زندگی که بر پایه ی عشق شروع شده بود یک شبه نابود شد..به اجبار پدرش غیابی طلاق می گیره ولی اون زمان منو باردار
بود..با هزار بدبختی و پارتی بازی منو از چشم خانواده ی شوهرش پنهون می کنه..وقتی با فرهاد ازدواج کرد که منو باردار بود..فرهاد از روی
علاقه با مادرم ازدواج نکرد تنها به خاطر موقعیته شغلیش و اینکه پدربزرگم در قباله انجام کارهای خلاف و پارتی بازی که توی این کار میشه
گفت حرفه ای به حساب می اومد ازش می خواد با دخترش که مادر من بود ازدواج کنه ..فرهاد برای اینکه از مقام و منصبش چیزی کم نشه
هیچ وقت نزدیک کارهای خلاف نمی شد ولی حالا با وجود این معامله از همه نظر می تونست خودشو تامین کنه چرا که پدربزرگم هم کم از
اون پول و ثروت نداشت..تو تجارت با هم شریک بودن و هردو با وجود این وصلت سود خوبی به جیب می زدند..فرهاد ِمتشخص و خوش تیپ و
ثروتمند..نظر هر دختری رو به راحتی جلب می کرد و مادرم رفته رفته به خاطر ثروت و مقام فرهاد حاضر شد به عقدش در بیاد..ولی نبود ِ
محبت تو زندگی مشترکشون باعث میشه هر روز از هم دورتر بشن..زندگی که بر پایه ی یک معامله شروع شد نه از روی علاقه..«کنار آتیش
زانو زدم..سرتا پام می لرزید..دستامو به زانوم گرفتم و کمی به سمت آتیش مایل شدم ..کف دستامو به روی چشمام فشار دادم..لعنتی..الان
وقتش نیست..نمی خوام اشکی رو صورتم جاری بشه..آرشام هنوزم باید مغرور باقی بمونه..باید سرسخت بودنش و حفظ کنه..دستامو اوردم
پایین و نگاهمو که اشک درش حلقه بسته بود به شعله های رقصان ِ آتیش دوختم..»- لیلا دوست به ظاهر صمیمی مادرم خیلی راحت بهش
خیانت کرد..و این درست زمانی بود که پدر واقعی من بعد از مدت ها برگشته و می خواد با مادرم رابطه ی عاشقانه ی گذشته ش و از نو شروع
کنه..اون زمان من بچه بودم و چیزی حالیم نبود..لیلا عاشق فرهاد میشه..من سن واقعی اون رو بهت نگفتم در حالی که لیلا تقریبا هم سن
مادرم بود ولی با چهره ای شاداب تر..به فرهاد نزدیک میشه و با ترفند های زنانه خیلی راحت اونو خام خودش می کنه و این در صورتیه که
رابطه ی دوستیش و با مادرم حفظ می کنه..اونم هم از همه جا بی خبر به اون اعتماد داشته..از فرهاد روز به روز بیشتر فاصله می گیره که
مقصر هر دوی اونها بودن و از طرفی با وجود عشق قدیمیش که ازش یه پسر داشته به اون نزدیک تر میشه..اون مرد برای دومین بار مادرم و
فریب میده..میگه که مجبور بوده ترکش کنه..مادرم و ترغیب به طلاق می کنه تا بعد از جدایی باز با هم ازدواج کنند ولی مادرم به خاطر آرام و
آرتام قبول نمی کنه..با این حال رابطه ش و با اون مرد قطع نمی کنه..چون حس می کرده که هنوز عاشقش ِ و می تونه اشتباهات گذشته ش
و ببخشه..دوستای پدرم تو مهمونی مادرمو می بینن ..با وجود متاهل بودن چشم به زنی داشتن که هم شوهر داشت و هم بچه ..دقیقا تو یه
فاصله ی مشخص شده دل ه*و*س بازشون رو به مادرم نباختند بلکه هر کدوم با نقشه ای حساب شده قصد به دست اوردن اون رو
داشتن..مادرم زن فوق العاده زیبایی بود و می تونست به راحتی دل هر مردی رو به دست بیاره..البته جز فرهاد که هیچ وقت نخواست عاشقش
باشه..اون 8نفر به هر طریقی قصد برقراری رابطه با مادرم و داشتن..ولی اون تموم مدت با ترس و وحشت از دستشون فرار می کرد..حتی یه بار
به فرهاد میگه که دیگه اونا رو تو خونه راه نده ولی برخلاف تصورش اون قهقهه می زنه و میگه که مادرم خودشیفته ست و توهمه اینو داره که
همه ی مردا بهش نظر دارن..خیلی وقتا ساده از موضوعی گذشتن می تونه عواقب بد و ناخوشایندی رو در پی داشته باشه..مثل فرهاد که هیچ
وقت نخواست باور کنه مادرم ناموسشه و ما بچه هاش..گرچه من از رگ و ریشه ش نبودم ولی همیشه اونو به چشم پدرم می دیدم..رشته ای به
نام محبت بین مادرم و فرهاد وجود نداشت تا اونها رو بهم پیوند بده..می دید که فرهاد تا چه حد نسبت بهش بی توجهه و به همین خاطر با
خودش و زندگیش لج کرد..اون هم افکارش مثل فرهاد بود..به جای اینکه به فکر بچه هاش باشه و اینده شون براش مهم باشه راهی رو در پیش
گرفت که هیچ برگشتی درش نبود..«بد کرد..با من و بقیه بد کرد..این راهش نبود و ای کاش یه جو علاقه تو وجودش نسبت به ما داشت و پول
و زیبایی رو ملاک خوشبختیش قرار نمی داد..اشتباه کرد..اون از زیباییش برای انتقام گرفتن از مرد های ه*و*س* ب*ا*ز استفاده کرد..وقتی
که فهمید رسیده ته خط و دیگه راه برگشتی نداره..کلافه تو موهام دست کشیدم و به اسمون شب خیره شدم..نمی خواستم بهش نگاه
کنم..چون به محض اینکه چشمش به چشمام بیافته پی به حال درونم می بره..هیچ وقت نخواستم دل کسی برام بسوزه..همیشه دنبال ارامش
بودم ولی نذاشتم کسی با دلسوزی نگام کنه..می دونستم دلارام همچین دختری نیست ولی اونم یه ادم ِ ..»- یه شب میره خونه ی اون مرد که
حتی نمی خوام اون رو پدر خطاب کنم از سر ناراحتی درخواست خوردن مشروبش رو قبول می کنه..هردو مست می کنن و دیگه تو حال
خودشون نبودن..اون شب اتفاقی که نباید بیافته میافته و مادرم غافل از اینکه اون مرد مبتلا به ایدز ِ فرداش با حالی زار و خسته نادم از کاری

@romangram_com