#آرشام_پارت_339
جسمشون ندوخته بودم فقط با روحشون کار داشتم..می دونستم هر ادمی از نظر روحی بالاترین اسیب رو می بینه که حتی جسم هم نمی تونه
اون درد رو به این شفافی حس کنه..می دونستم باید از نقطه ضعف طرفم استفاده کنم تا به هدفم برسم..همه شون هم یک یا دوتا دختر و
داشتن..در غیراینصورت باید یه فکر دیگه می کردم..نفر نهم دلربا بود اون هم به این خاطر که منو یاد مادرم مینداخت..با همون بلند پروازی ها
و اینکه خیلی راحت با وجود عشقی که به ظاهر به من داشت به خاطر اهدافش همه چیز رو نادیده گرفت..من علاقه ای بهش نداشتم و تموم
توجهم از روی همین شباهت بود و حدسم در موردش کاملا درست از آب در اومد..باهاش مثل بقیه رفتار نکردم ولی خودش نخواست کنار
بکشه..« حقیقت همین بود..دلربا از همه نظر شبیه به مادرم بود..بارها خواستم اونو از سرم باز کنم ولی نتونستم..اون با سیاست خاصی هر لحظه
به من نزدیک تر می شد..هر روز بیشتر از قبل شاهد شباهت های اخلاقی اون دو نفر به هم می شدم..و دلیل اصلی که خواستم ازش انتقام
بگیرم همین بود..»- اون 8نفرکه از دوستان پدرم بودند و با مادرم رابطه داشتند زیاد از نزدیک منو ندیده بودند..چون نه تو محافلشون ظاهر
می شدم و نه باهاشون حرف می زدم واسه همین شناخته زیادی روی من نداشتند..جدا از اون مرد که معشوقه ی مادرم بود..وقتی به کمک
شایان همه ی دارایی پدرم و فروختم از نو شروع کردم و کارخونه ی جدید تاسیس کردم ..کارخونه ی خرید و فروش و ساخت قطعات
کامپیوتری ِ پیشرفته..«نسب» رو از فامیلیم حذف کردم..همه فکر می کردن تنها بازمانده ی خانواده ی تهرانی نسب رفته خارج و دیگه بر نمی
گرده ولی این ذهنیت رو من به کمک شایان برای همه شون ساختم..و یه جور دیگه بهشون نزدیک شدم..سال ها گذشت تا تونستم خودمو
اماده کنم..با ارسلان رابطه ی خوبی ندارم به خاطر خواهرم..اگه می بینی هنوز زنده ست و داره نفس می کشه بدون که تمومش به خاطر
شایان ِ..ولی حالا دیگه اوضاع فرق کرد..دیگه اون آرشام سابق نیستم..مطمئن باش اگه 1روز از عمرم باقی مونده باشه بالاخره ازش انتقام خون
خواهرم و می گیرم..آرام پاک بود و لیاقتش این نبود که به خاطر وجود ننگ و کثیف ارسلان نصیب خاک بشه..نمی تونم به گذشته برگردم ولی
می خوام از این به بعد بدون دغدغه زندگی کنم..واقعا خسته شدم..« نگاهش کردم..تموم مدت در سکوت به همه ی حرفام با دقت گوش می
داد..صورتش از اشک خیس بود و دستاشو با استرس در هم می فشرد..چشمای خاکستری و آرامش بخشش در اثر گریه سرخ شده بود..اخمامو
در هم کشیدم..طاقت نداشتم ببینم..سرمو زیر انداختم ..لحنم آروم بود»..- هنوز دنبال نفر دهم می گردم..دلربا نفر نهم بود که ازش
گذشتم..اون 8نفر رو پیدا کردم و همه رو یه جا جمع کردم..بعضیاشون تغییر کرده بودن ..ولی هنوز تعدادیشون خلق و خوی گذشته رو در
خودشون داشتن..وقتی شنیدم که چندتا از اون دخترا به خاطر کار من خودکشی کردن یاد آرام افتادم..گذشته جلوی چشمام بود..وقتی جسم
سردشو تو اغوشم گرفتم و تو گوشش با گریه می نالیدم و حرف می زدم..ولی این دخترا جون سالم به در برده بودن..ولشون کردم ولی قبل از
اون جوری به وحشت انداختمشون که هر گناهی تو گذشته مرتکب شده بودند رو 100بار جلوی چشماشون اوردم..من اون کسی نبودم که
بخوام مجازات کنم..فقط می خواستم انتقام بگیرم ولی خدا خیلی وقت پیش اینکارو کرده بود..اون ها تقاص پس داده بودند..هر کدوم به
نوعی..باز هم وجودش و حس کرده بودم..اینکه اگه من فراموشش کردم اون هیچ وقت تنهام نذاشت..ای کاش تا اینجا پیش نمی رفتم و همه
چیز و به خودش سپرده بودم ..ای کاش هیچ وقت فکر انتقام به سرم نمی زد و خدا رو از یاد نمی بردم..تا حالا اینقدر احساس گناه نکنم..خود
کرده را تدبیر نیست..خودم خواستم تا به این روز بیافتم..پس حق گله کردن ندارم..توی این مدت از شایان کارهای درستی ندیدم..خیلی جاها
خواست بهم نارو بزنه ولی نتونست..بالاخره یه روز این بازی رو تمومش می کنم..خاطراتمو تو یه دفتر ثبت کردم و پیش خودم نگه داشتم..یه
دفترچه ی کوچیک که مال آرام بود..به یادگار با خودم داشتم و هر اونچه که به ذهنم می رسید رو درش یادداشت می کردم..«به گردنم دست
کشیدم..صلیبی که به گردنم بود و طی این 10سال هیچ وقت از خودم دورش نکرده بودم..»-- این گردنبند یادگار پدرمه..از وقتی تصمیم
گرفتم مثل خودش سرسخت و مغرور باشم اینو به گردنم انداختم..حالا تو از همه ی گذشته ی من با خبری..می دونی چیا به من گذشته و چه
گناهانی رو خواسته و ناخواسته تو زندگیم مرتکب شدم..ازت می خوام در مورد همه شون فکر کنی..تصمیمت هر چی که باشه قبول می
کنم..تو درگاه ایستادم..سرمو بلند کردم و نفس عمیق کشیدم..ترسی مبهم تو دلم بهم اجازه نمی داد قدم بعدی رو بردارم..می ترسیدم از
دستش بدم..فقط اونو داشتم..اون انگیزه ی من برای ادامه ی زندگیم بود..دلارام کسی بود که تونست قلب یخ زده م رو گرم کنه..صورتمو به
حالت نیمرخ به طرفش برگردوندم..و لحنی که گرفتگی صدام رو به وضوح نشون می داد..-ازت می خوام این مدتی که با هم بودیم رو به یاد
بیاری..دوست دارم به همه چیز خوب فکر کنی ..به تموم حرفام..به گذشته م ..به کارایی که کردم..ازت می خوام تصمیم عجولانه نگیری..از حالا
به بعد می خوام دنبال آرامش باشم..اونو کنار تو پیدا کردم..آرامش از دست رفته م رو تو بهم برگردوندی..پس...........نمی تونم بهش بگم..حس
می کنم هنوزم باید سکوت کنم..با مکث کوتاهی از در کلبه بیرون رفتم.. ****************************« دلارام»با پشت
دست اشکامو پاک کردم..ازهمون موقع که شروع کرد هر لحظه در حال تجزیه و تحلیل گفته هاش بودم..احساس گرمای شدید اذیتم می
کرد..گره ی شالمو باز کردم ..از زور گرما احساس خفگی بهم دست داده بود..سردی زنجیرو به روی دستم حس کردم..تو مشتم گرفتم و
فشردم..از جام بلند شدم و رفتم تو درگاه ایستادم..پایین پله ها کمی با فاصله از کلبه آتیش روشن کرده بود و کنارش نشسته بود..نگاهه خیره
ش به اتیش نشون می داد تو فکر ِ ..از کلبه بیرون رفتم ..درست رو به روش کنار آتیش نشستم..هر دو سکوت کرده بودیم..چند لحظه
گذشت..صدام می لرزید..گرمم بود و گرمای اتیش حالمو بدتر می کرد..چرا داغ شدم؟..!صدام لرزش خاصی داشت..- می خوام چند تا سوال ازت
بپرسم..می تونم؟..نگاهشو از آتیش گرفت..یه چوب نسبتا باریک تو دستش بود و با همون چوب هیزما رو زیر و رو می کرد..صدای سوختن چوبا
و شعله ور شدن آتیش سکوت بینمون رو برهم می زد..سرشو تکون داد..لبامو با نوک زبون تر کردم..اب دهنم و قورت دادم ..نگاهمو به شعله
های آتیش دوختم..- چرا حس می کنم همه ی گذشته ت اون چیزی نیست که برام گفتی؟..!--این چه سوالیه؟..!نگاهش کردم..چشم ازم
گرفت و به اطراف نگاه کرد***..*****************************************«آرشام»شوکه شده بودم..نفس عمیق
کشیدم و گفتم: من همه چیزو برات گفتم..موضوعه دیگه ای نمونده ..با سرسختی تمام گفت: ولی من مطمئنم..وسطای داستان تا قبل از اینکه
به قضیه ی مادرت برسی همه چیزو مو به مو تعریف می کردی ولی از اونجا به بعدش و خلاصه کردی..دیدم که چطور آشفته شدی..هر بار که
@romangram_com