#آرشام_پارت_338
تک لحظه های نحس و شوم زندگیم نمی تونم کنترلی روی خودم داشته باشم..آرام خواهرم بود..خواهر مهربونی که قلب پاکی داشت..هنوز
خیلی زود بود که بخواد اسیر خاک بشه ..جوون بود..آرزوهای زیادی داشت..همیشه به باعث و بانیش لعنت می فرستادم..تو زندگیم کم از این
دنیا ضربه نخورده بودم..»-با مرگ آرام خرد شدم..حس می کردم یه پدرم که فرزندش و از دست داده..بی مسئولیتی کردم..نتونستم از آرامم
مراقبت کنم..اون به خاطر من مرد..من باعثش بودم و خودمو مقصر می دونستم..برام نامه نوشته بود و گذاشته بود تو اتاقم..وقتی نامه ش و باز
کردم که پیراهن سیاه به تن داشتم و چشمام پر از اشک بود.. تو نامه ش نوشته بود که دیگه نمی تونه این زندگی رو تحمل کنه..زندگی که از
همون اولش روی ناسازگاریش و نشونمون داد..گفت که ارسلان رو دوست داشته و همیشه خداروشکر می کرده که حالا بعد از این همه سختی
و بی مهری یکی رو داره که اینطور دوستش داشته باشه..ولی ازش خیانت دیده ..نوشته بود که دیگه انگیزه ای واسه زنده بودن نداره..نه از پدر
محبت دیده و نه از مادر..نوشته بود می خواد به خدا نزدیکتر بشه شاید اون بهش بگه چرا زندگی رو انقدر برامون تلخ رقم زده؟..نوشته بود اگه
به خاطر ارسلان سرت داد زدم داداشی منو ببخش..اینو بدون همیشه دوستت داشتم و دارم..مجبورم تنهات بذارم..« و تنهام گذاشت..ندونست با
رفتنش چقدر عذاب کشیدم..به خاطر بی مهری پدر و مادرم هیچ وقت اشک نریختم ولی به خاطر آرام و آرتام یه گوشه می نشستم و به یاد
خاطراتشون صورتم خیس از اشک می شد..به خاطر دردناک بودنش..به خاطر تموم زجرهایی که کشیدم همیشه از گذشته م فراری
بودم..هنوزم چشمام می سوخت..سردی چشمام سدی شده بود تا جلوی اشکامو بگیرم..ولی گرمی این اشکا کم کم داره یخ چشمامو ذوب می
کنه..حس می کنم نمی تونم بیش از این جلوی خودمو بگیرم..ولی بازم سرسختانه مقاومت می کردم..»- با مرگ آرام و کابوس های شبانه م به
یه مرده ی متحرک تبدیل شدم..وضعیت آرتام ازمن بهتر بود..اونم خواهر دوقلوش رو از دست داده بود و این براش سخت بود ولی فقط همینو
می دونست و کم کم بهش عادت می کرد..ولی من چی؟..منی که شاهد گناهکار بودن مادرم بودم..گناهی که هیچ بخششی درش جایز
نبود..مادرم تو مراسم آرام حاضر شد و شاهد نگاهه مملو از نفرت من به خودش بود..وقتی اطرافمون خلوت شد رفتم پیشش ..هر اونچه که می
دونستم و از سر بیزاری بهش گفتم..زار می زد و چیزی نمی گفت..با شونه های خمیده از کنار قبر آرام بلند شد..سرشو زیر انداخته بود..فقط
بهش گفتم چرا؟..چرا با ما اینکارو کردی؟..نگام نکرد..گریه امونش نمی داد..میون هق هقاش گفت که ایدز داره..گفت اون عوضیا بهش نظر
داشتن و به خاطر اوناست که الان زندگیشو از دست داده..می خواسته انتقام بگیره..وقتی از پدرم جدا شده فهمیده ایدز داره..به پدرم گفته و
اونم ازمایش داده ولی اون مبتلا نشده..چون مدت زمان طولانی با هم رابطه نداشتن..گفت زمان زیادی برای زنده بودن نداره..داره میره خارج و
دیگه هم به اینجا بر نمی گرده..اون رفت..شوک بزرگی بود..« و اینجا رازی وجود داشت که نمی خواستم دلارام از وجودش با خبر بشه..نمی
دونم تردید و تو چشمای سرخم دید یا نه ولی الان وقتش نبود..»-نموند تا ازش بپرسم..هنوز قانع نشده بودم..منو تو ابهامات گذاشت و
رفت..همه ی نفرتم از اون 9نفر بود..کسایی که زندگیمونو به نابودی کشیدن..کسایی که به مادرم نظر داشتن..اونا مبتلا نشدن چون مادرم
نموند تا انتقامش رو بگیره..گفت که اون شب در اون حد باهاشون نبوده برای همین هیچ کدوم از اون 9نفر مبتلا نشده بودند..هرگز نمی
تونستم اینو تحمل کنم..در کنار درسم به دنبال راه چاره ای بودم..هیچی از درس و دانشگاه نمی فهمیدم ولی چون جزو دانشجویان نمونه بودم
می تونستم تا جایی خودمو بالا بکشم..باید جبران می کردم..باید می موندم و می جنگیدم..هدفمم همین بود..رشته ی مهندسی کامپیوتر..رشته
ی مورد علاقه م بود..به خلبانی هم علاقه ی زیادی داشتم..ولی گنجایشش رو نداشتم..سفر با هواپیما و داشتن تمرکز در حین خلبانی..هیچ
کدوم رو در خودم نمی دیدم..« به هواپیمایی که از سقف کلبه اویزون بود نگاه کردم..عاشق خلبانی بودم..حس پرواز..سبکبالی و رهایی از هر
چیزی..واقعا ل*ذ*ت *ب*خ*ش بود..هیچ وقت به اونچه که می خواستم نرسیدم»..نقاشی می کردم..کابوس های شبانه م و به روی بوم
میاوردم..همون سایه ها..تک تک برام تکرار می شدند..تصویر مادرم..نسبت به همه چیز سرد شده بودم..هیچ چیز تو زندگی رنگ و بوی خودشو
نداشت..همه چیز برام سیاه و کدر شده بود..از همه نفرت داشتم..از همه..پدرم..مادرم..اطرافیانم..چند ماه گذشت..پدرم گفت که داره واسه چند
روز میره سفر کاری خارج از کشور..همون شهری که اقوامش ساکن هستند..از من و آرتام هم خواست همراهش بریم..من قبول نکردم ..ولی
آرتام گفت که باهاش میره..به شب نکشید خبر اوردن هواپیمایی که آرتام و پدرم توش بودند به علت نقص فنی اتیش می گیره و منفجر
میشه..تو لیست پرواز هم اسماشون بوده و سوار هواپیما شدند..«با خدا قهر کرده بودم چون اونو هم مقصر می دونستم..از همون زمان با خودم
عهد کردم که دیگه اسمش و نیارم..ولی نتونستم..خیلی جاها یادش می افتادم اما با لجبازی اونو نادیده می گرفتم..فکر می کردم خدا رو
فراموش کردم ولی وقتی با دلارام اشنا شدم و فهمیدم هنوز زنده م و حق حیات دارم اروم اروم به وجودش پی بردم..هنوزم ازش دلگیرم..اینکه
چرا تقدیرم رو اینطور عذاب اور و دردناک رقم زد؟..»-همه ی اتفاقات شوم پشت سر هم..گاهی باورم نمیشه همه ی این حوادث برای من و
خانواده م اتفاق افتاده باشه..پیش خودم میگم مگه میشه؟..!از همون اول تا به الان؟..!از خدا گله داشتم..یه جورایی باهاش قهر کرده بودم..با این
وجود من موندم و قلبی که تبدیل به سنگ شد..همه رو از دست داده بودم..دیگه کسی رو نداشتم که به عنوان خانواده بهش تکیه کنم..از
همون اول بی کس و تنها بودم تا به الان..بعد از یه مدت کوتاه لیلا سهمشو گرفت و رفت پی کارش..تو فکر انتقام بودم..حالا که هیچ انگیزه ای
واسه زندگیم نداشتم..یه جوونه 20ساله با کوهی از مشکلات..همون موقع بود که شایان اومد پیشم و باهام حرف زد..بهم گفت که حاضره
راهنماییم کنه..گفت باهاش کار کنم و قسم بخورم که 10سال کنارش می مونم و در مقابل دِینی که بهش دارم براش کار کنم..کارایی که تنها
از من بر می اومد و کسی رو دستم بلند نمی شد..آرشامی که روزی قلب مهربونی داشت و به عشق خواهر و برادرش تو سینه ش می تپید
تبدیل شد به سنگ سخت و نفوذ ناپذیری که همه ی سدها رو از سر راهش بر می داشت..وقتی درسم تموم شد بیشتر مواقع کارای شرکت و
می سپردم دست شرکا و خودم با شایان همراه می شدم..ازهمون اول قانون خودمو بهش گفتم..اینکه ادم نمی کشم..به بچه ها کاری ندارم..اهل
دختر و دختربازی هم نیستم..ولی 3نفر رو ناخواسته کشتم..قصد نابود کردن من رو داشتن و نتونستم کاری بکنم..دستم به خون الوده شد و از
این بابت گناهکارم..ازاون 9نفر 8نفر رو پیدا کردم ..قصدم این بود هر کدوم که دختر داشت باهاشون طرح دوستی بریزم و با احساساتشون
بازی کنم و در اخر که ازشون سواستفاده کردم رهاشون کنم..ولی حاضرم قسم بخورم که حتی دستمم به تن و بدنشون نزدم..چشم به
@romangram_com