#آرشام_پارت_337
این قضیه حسابی ناراحت بودم..پدرم گفت که یکی از دوستان نزدیکش یه مهمونی ِ خاص ترتیب داده لیلا هم همراهش بود و به اصرار لیلا
پدرم ازم خواست که منم همراهیشون کنم..گفت که جوونای زیادی تو مهمونی شرکت دارن و می تونم اونجا سرمو گرم کنم..تو فکر این چیزا
نبودم..ناراحته آرام بودم..با اینکه آرتامم پیشش بود..نمی دونم چی شد که دقیقه ی آخر تصمیم گرفتم همراهشون برم..« شاید قسمت سخت
گذشته ی من همینجا بود..برای گفتنشون تردید داشتم..همیشه می ترسیدم که وقتی خواستم براش از گذشته م بگم تو این قسمت از زندگیم
کم بیارم و ندونم باید چکار کنم..ترس از این که با فهمیدنشون اونو از دست بدم..من گناهی نداشتم..مادرمو بی گناه نمی دونستم ولی حتی به
زبون اوردنش هم برام سخت بود..اینکه مادرت............ولی نمی تونم پرده از اون راز بردارم..»- مهمونی تا قبل از شام رسمیت خودش و حفظ
کرده بود ولی بعد از اون هر کس برای خودش یه گوشه مشغول شد..مشروب سرو می شد و همه داشتن ل*ذ*ت می بردند..صدای خنده از
گوشه و کنار قطع نمی شد..نمی دونستم مادرم هم تو مهمونی حضور داره..از مدت طلاقشون 1ماه می گذشت..با اینکه دل خوشی ازش
نداشتم ولی یه جورایی دلم براش تنگ شده بود..یکی از مستخدمین به طرفم اومد و کاغذی رو داد دستم..روش یه نوشته بود ( بیا طبقه ی بالا
سمت راست راهروی اول اتاق چهارم) ..با تعجب نگاهمو به بالا دوختم..نمی دونستم این پیغام از طرف کیه..ولی کنجکاو بودم دلیلش و
بدونم..طبق همون نوشته رفتم طبقه ی بالا..خیلی خوب یادمه که اون شب بارون می اومد..صدای رعد و برق رو واضح می شنیدم بالا سر و
صدا کمتر بود..از توی اتاق صدای زنی رو شنیدم که با صدایی پر از ناز با چند نفر مشغول حرف زدن بود..لای در باز بود و فضای اتاق نیمه
تاریک..درو کمی بیشتر باز کردم..تعجبم از این بود که اگه کسی تو اتاقه چرا درو باز گذاشته؟..!« فک منقبض شده م رو محکم تر روی هم
فشردم..صورتم از این همه حرارت سرخ شده بود وبه نفس نفس افتاده بودم..خدایا چقدر سخته..حتی تصور کردن اون لحظه و به یاداوردنش
برام عذاب اوره..ای کاش برای همیشه تو سینه م نگهش می داشتم و به زبون نمی اوردم..دارم شکنجه میشم..نمی تونم از دلارام بگذرم..اون باید
همه چیزو بدونه..اما نه..همه چیز نه..حالا نهصدام می لرزید..به وضوح می دیدم که بغض تو گلوم هر لحظه داره سنگین تر میشه..ای کاش فقط
صدام بود ولی همه ی وجودم از روی عصبانیت و خشم می لرزید ..سعی داشتم بغضمو مخفی کنم..سخت بود..»- روی تخت 5تا مرد نشسته
بودن..دو تا آباژور پایه بلند کنار تخت روشن بود..چهره ی هر 5نفر برام اشنا بود..از دوستای نسبتا دور پدرم بودن..هر 5نفر تاجر و ثروتمند..و
یک زن با لباسی نیمه ب*ر*ه*ن*ه بین اونها نشسته بود و با ل*و*ن*د*ی می خندید و حرف می زد .. نگاهه ه*و*س* آ*ل*و*د*ه شون
به هیکل زن خیره مونده بود..صداش توی گوشم زنگ می زد..یه صدای آشنا..شک داشتم..دستم رو دستگیره بود و می لرزید..اون 5نفر مست
بودن و قهقهه می زدند..عرق سردی نشست رو پیشونیم ..سر خوردن ِ قطرات عرق و روی ستون فقراتم حس می کردم..منتظر بودم برگرده تا
چهره ش رو ببینم و مطمئن بشم که خودش نیست و من دارم اشتباه می کنم..رعد و برق می زد و صدای شر شر بارون با صدای خنده های
دلبرانه ی زن عجین شده بود..بالاخره برگشت و من اونچه که نباید ببینم رو دیدم..مادرم با صورتی ارایش کرده از همیشه زیباتر شده بود و
توی اون لباس نیمه ب*ر*ه*ن*ه* ی مشکی جلوی اون 5نفر با اون نگاه های وقیح..درحال ل*و*ن*د*ی بود..یکی از اونها به بدنش دست
کشید..ناخداگاه چشمامو بستم و پلکامو روی هم فشردم..دست چپمو مشت کردم..گوشه ی لبمو گزیدم..نفس نفس می زدم..از زور
خشم..نفرت..از صحنه ای که پیش روم بود و با چشمای خودم شاهد بودم..با شنیدن صدای ناله چشم باز کردم..مادرم در اغوش اون 5نفر بود
و............«چقدر دردناکه که یک پسر شاهد عشق بازی مادرش با مردای غریبه باشه..غیرتی که تو وجودم می جوشید در حال لبریز شدن
بود..توی اون لحظه ارزوم این بود از روی خجالت و سرافکندگی مرگم و هر چه زودتر ببینم..مغزم قفل کرده بود..به روی هر تصمیمی»..-
نتونستم خودمو کنترل کنم وهمین که خواستم برم تو اتاق دستی نشست رو شونه م..تند برگشتم و نگاهش کردم..لیلا بود که با لبخند محوی
رو لباش منو نگاه می کرد..اون زن پست فطرت..از روی حسادت هر کاری انجام می داد..اون هم تنها به خاطر اینکه هر چه زودتر نابودی مادرم
رو به چشم ببینه..اینکه چطور اون شب جلوی چشم پسرش حقیر جلوه کرد..بازومو گرفت و به زور منو از اتاق دور کرد..لیلا اون شب بهم گفت
که مادرم با 4تا مرد دیگه هم رابطه ی پنهانی داره و یکی از اونها معشوقه ش ِ ..وقتی اینو شنیدم داد زدم ..یادمه سیلی محکمی خوابوندم تو
صورتش ولی یه نفر جلومو گرفت که اگه اون نبود تیکه تیکه ش می کردم..می خواستم همه ی حرصمو سر اون خالی کنم..جنون پیدا کرده
بودم..دست خودم نبود..به کمک همون مرد جلومو گرفت وگرنه اگه پام به اتاق می رسید معلوم نبود چه اتفاقی میافتاد..خون جلوی چشمامو
گرفته بود..لیلا اسم تک تکشون و بهم گفت..به قدری عصبانی بودم و به دنبال حقیقت که ازش نپرسیدم توی لعنتی این همه اطلاعات و از کجا
اوردی؟..!امارشو گرفتم که 2شب دیگه با مردی که لیلا اون رو معشوقه ش معرفی کرده بود قرار داره..اونم توی خونه ی مادرم..اون شب رفتم
ولی نتونستم چهره ی اون مرد و ببینم..پشتش به من بود و وقتی مقابل مادرم نشست ستون وسط هال مانع از دیدم می شد..وقتی صدای
سگش و از تو باغ شنیدم مجبور شدم از روی دیوار فرار کنم..همه ی حرفای لیلا درست از اب در اومد..وقتی از خودش پرسیدم بهم گفت که
دست مادرمه ..دوستای صمیمی ..و همه ی این اطلاعات رو خود مادرم قبلا در اختیارش گذاشته ..اما حالا هیچ رابطه ای با هم ندارن..خواستم
باور کنم ولی نتونستم..یه جای کار می لنگید ..برام مهم نبود..هراونچه که باید می دیدم و دیده بودم..خواستم با پدرم حرف بزنم ولی فایده ای
نداشت..پدرم همون موقع در مقابل مادرم احساس مسئولیت نمی کرد و حالا که کوچکترین ارزشی براش نداشت..شب ها کابوس می
دیدم..چهره ی همونایی که با مادرم بودند تو یه هاله ای از تاریکی..مثل یه سایه..از همون شب تو مهمونی خواب و خوراک ازم گرفته شد..از
لیلا نفرت داشتم..نمی دونم چرا ولی اونو توی این ماجرا نقش اصلی می دونستم..اینکه مادرم به این روز افتاد تقصیر اون بود..یه حسی بهم می
گفت لیلا نمی تونه یه ادم معمولی باشه..اون لحظه داغ بودم و حالیم نبود که کسی مادرمو مجبور نکرده و به خواسته ی خودش تموم اینکارا
رو انجام داده..اوضاعم داغون بود ..یه روز زد به سرم خواستم برم در خونه ش ولی بین راه بهم خبر دادن که آرام خودکشی کرده و الان تو
بیمارستانه..وقتی خودمو رسوندم که دیر شده بود..خواهرم..کسی که با حضورش تو زندگیم بهم آرامش می داد چشماشو برای همیشه به روی
این دنیای پر از ریا و گناه بسته بود..« نتونستم خودمو کنترل کنم..قطره اشکی که ناخواسته نزدیک بود روی گونه م بنشینه رو با فشار دادن
انگشتم به روی چشمام جلوی ریزششون رو گرفتم.. 10ساله که گریه نکردم..یاد گرفتم از جنس سنگ باشم ولی حالا با به خاطر اوردن تک
@romangram_com