#آرشام_پارت_336

شیطنتاش لبخند و مهمون لبام کنه..خانواده ی من 3نفره بود..من..آرتام و آرام..الان کاملا حس می کنم که تا چه حد تنها و بی کسم..»-
شایان رابطه ی نزدیکی با پدرم داشت..ارسلان برادرزاده ی شایان یکی از دوستان صمیمی من بود..پسری تنوع طلب ولی تو رفاقت کم
نمیذاشت..لااقل اون زمان من اینطور فکر می کردم..پای ارسلان کم کم به خونه ی ما باز شد..به هر بهانه ای که می تونست به دیدنم می
اومد..پسر توداری بودم و دوست نداشتم دوستامو به خونمون دعوت کنم..می خواستم مشکلاتمون بین خودمون بمونه و جایی درز نکنه..ولی
ارسلان زرنگ تر از این حرفا بود و من دست کم گرفتمش..یه روز که از دانشگاه برگشتم خونه صدای جر و بحث از اتاق پدر ومادرم نظرمو
جلب کرد..برای اولین بار کنجکاو شدم و دلیلش هم دو چیز بود..بین مکالماتشون شنیدم که مادرم مرتب اسم «زن دوم» و «لیلا» رو می اورد
و با خشونت حرف می زد..اون روز متوجه شدم پدرم مجددا ازدواج کرده..مادرم حالا که فهمیده بود قصد داشت از پدرم جدا بشه..اونم مخالفتی
از خودش نشون نداد..مادرم قهر کرد و رفت خونه ی پدرش..پدر و مادرش سالها پیش مرده بودن و اون تنها بود..بی توجه به سه تا فرزندش که
با نگاهی غم زده و اشک آلود به مادرشون خیره شده بودند که چمدون به دست از در ویلا بیرون رفت..« هنوزم اون لحظه رو فراموش
نکردم..گریه های آرام و التماس های آرتام برای نگه داشتن مادر..منی که با در اغوش کشیدنشون سعی داشتم ارومشون کنم ولی حال خودم
دست کمی از اونا نداشت..ناخواسته اشک می ریختم..چه روزای سختی بود..»تا اون موقع اوضاع خوبی نداشتیم و حالا وضع بدتر هم شده
بود..پدرم تا نیمه شب بیرون از خونه بود و اخر شب خسته و گرفته بر می گشت .. بدون اینکه چشمش به ما بیافته و بگه مردید یا زنده اید و
اصلا مشکلی دارید یا نه یکراست می رفت تو اتاقش..آرام گریه می کرد..بغلش می کردم و دلداریش می دادم که بالاخره یه روز همه چیز
درست میشه..بهش امید واهی می دادم..از اینده ای که خودمم ازش بی خبر بودم..نمی دونم تا حالا اینو شنیدی یا نه که کسی اگه از جانب
خانواده ش مورد بی مهری قرار بگیره ناخواسته به سمت شخصی کشش پیدا می کنه که حتی شده کوچکترین محبتی از جانبش دیده باشه..و
آرام تو این مرحله قرار داشت..خواهرمهربون وساده ی من گول حرفای پوچ و تو خالی و به ظاهر عاشقانه ی ارسلان رو خورده بود..با اینکه از
همه طرف ذهنم درگیر بود ولی هیچ وقت از خواهر و برادرم غافل نشدم..آرام دیگه آرام ِ سابق نبود..نوعی بی قراری رو تو رفتارش می دیدم..از
مدرسه که بر می گشت بدون هیچ حرفی می رفت تو اتاقش و تا صداش نمی زدم بیرون نمی اومد..ساکت و گوشه گیر شده بود و گاهی وقتی
کتاب می خوند بی دلیل لبخند می زد..می دونستم فکرش یه جای دیگه ست..حتی آرتام هم متوجه این قضیه شده بود..یه شب رفتم تواتاقش
تا باهاش حرف بزنم..وقتی دید جدی هستم با من من و تردید شروع کرد به حرف زدن..گفت که ارسلان براش نامه می نویسه و از عشقش به
آرام میگه..هر روز بعد ازمدرسه همدیگه رو می بینن و ارسلان همونجا نامه رو بهش میده..«دستامو مشت کردم..فقط خدا می دونه تا چه حد از
ارسلان نفرت دارم..از تموم اون کسایی که توی نابودی زندگی ما نقش داشتند و پدر و مادرم با بی مسئولیتی خودشون خیلی راحت به اونها
چنین اجازه ای رو دادند..»-تا مرز جنون پیش رفته بودم..حاضرم قسم بخورم که اگه ارسلان همون موقع دم دستم بود گردنشو خرد می
کردم..آرام عصبانیتمو دید..سرش داد زدم..گریه می کرد..می گفت اونم ارسلان و دوست داره..می گفت عشق ارسلان و قبول داره..هرچی بهش
گفتم با زندگیت اینکارو نکن آرام..ارسلان اون کسی نیست که بتونه صادقانه عاشق دختری بشه قبول نکرد و محکم رو حرفش ایستاد..گفت
چون من غیرتی شدم دارم اینو میگم..گفت ارسلان بهش گفته که نذار آرشام چیزی از این موضوع بفهمه وگرنه مخالفت می کنه چون منو
قبول نداره..ولی من با چشم خودم شاهد ه*و*س بازی های ارسلان بودم و دوست نداشتم خواهر ِساده و زود باورم تو دامش بیافته..رفتم سر
وقتش و تا می خورد گرفتمش زیر مشت و لگد..اونم کم نمیاورد ولی وقتی دید کوتاه نمیام گفت دیگه سمت خواهرت پیدام نمیشه ولی اینطور
نشد و وقتی آرام و تعقیب کردم دیدم که هنوز باهاش رابطه داره..خام ِ حرفای ارسلان شده بود..اومد پیشمو با عصبانیت و گریه بهم گفت که
حق ندارم تو زندگیش دخالت کنم..گفت از دید اون ارسلان کاملا ایده ال ِ و همونیه که می تونه خوشبختش کنه..بهش گفتم بی خیال ِ
ارسلان بشه و درسشو بخونه این ادم حتی ارزش فکر کردن هم نداره چه برسه عشق ِ تو که انقدر پاک و مهربونی..اما قبول نکرد..بهش گفتم
اگه بهت ثابت کنم چی؟..مردد بود..ولی منو هم قبول داشت..می دونست حرفی که بزنم سرش وایسادم..قبول کرد..تنها به این شرط که بهش
ثابت بشه ارسلان ادم درستی نیست.. « نفسمو با آه عمیقی بیرون دادم..حرارتی شدید سراتا پامو گرفته بود که انگار دارم تو کوره ای از اتیش
ذوب میشم..حس عصبانیت و خشم و در عین حال ناراحتی که وجودمو پر کرده بود باعث می شد هر لحظه حالم خراب تر از اینی که هست
بشه..»- پای لیلا توسط پدرم به خونه مون باز شد..پدرم گفت که از حالا به بعد لیلا با ما زندگی می کنه..یه دختر نسبتا زیبا و جذاب..شک
نداشتم که اون هم چشمش دنبال ثروت پدرمه و به همین خاطر حاضر شده با وجود این همه اختلاف سنی ِ بینشون به عقدش در بیاد..تو
خوش گذرونی افراط می کرد ولی تنها خوبی که داشت این بود که کاری به کار ما نداشت ..گاهی با من حرف میزد .. هرچی بهش محل نمی
دادم ول کن نبود..از رنگ سیاه متنفر بود..می گفت دلش می گیره..« با یاداوری اینکه به خاطر نفرتم از اون همیشه تیره می پوشیدم تا به
خیال خودم اینجوری عذابش بدم پوزخند زدم..لیلا همون کسی بود که با خیانتش وضعیتمون رو از چیزی که بود بدتر کرد..شاید اگه مادرم
مثل همه ی مادرای دنیا با نجابت زندگی می کرد و به بچه هاش عشق می ورزید الان آرام روکنارم داشتم و سرنوشت آرتام اونطور دردناک
نمی شد..من به این روز نمی افتادم و در حسرت خانواده ای که هیچ وقت نداشتم نمی سوختم..اگه پدرم کمی مسئولیت پذیر بود و به خانواده
ش توجه می کرد هیچ کدوم از اون اتفاقات نمی افتاد..هر دوی اونها رو مسبب اصلی تموم این حوادث می دونستم..»- به آرتام قضیه ی ارسلان
و گفتم..اونم نتونست آرام و متقاعد کنه که این کارش درست نیست..نقشه م و باهاشون در میون گذاشتم..اینکه یه دختر رو بفرستم جلو و آرام
عکس العمل ارسلان و ببینه..مخالف بود ولی برای قبولی این نقشه و دیدن نتیجه ش چاره ی دیگه ای نداشت..نقشه همونطور که می خواستم
پیش رفت..ارسلان به حدی با اون دخترگرم گرفت که آرام یک لحظه ازشون چشم بر نمی داشت..ما تو ماشین بودیم و اون دختر هم تو ماشین
ارسلان..صحنه ی بوسیدنشون رو آرام با چشم خودش دید..وقتی ارسلان اونو برد خونه ی خودش و........اون دختر اینکاره بود پس مشکلی پیش
نمی اومد..از طریق یکی از دوستام پیداش کرده بودم که برای اینکارمناسب بود..آرام همه چیز و دید و یک کلمه هم حرف نزد..حتی گریه هم
نمی کرد..وقتی رسیدیم خونه گفت که می خواد استراحت کنه و خسته ست..بهش حق می دادم..باید با خودش خلوت می کرد..اون شب بابت

@romangram_com