#آرشام_پارت_335
حرفایی که از ارشام شنیدم..قلبم با هر جمله ش می لرزید..جواب تموم سوالاتش فقط یه جمله بود..« چون تموم مدت عاشق آرشام بودم.. »
عشق چشم ادم رو کور می کنه..ادم عاشق همیشه کور ِ ..من ندیدم چون نخواستم که ببینم چون عشق چشمامو بسته بود..من نخواستم که
باور کنم آرشام می تونه گناهکار باشه چون هر بار این عشق بود که مانعم می شد..عشق عقل و منطق سرش نمیشه..-- همه چیزو برات
میگم..دیگه نمی تونم ساکت باشم..تو الان زن منی..تا به الان سکوت کردی ولی دیشب برای اولین بار خواستی که از گذشته م بدونی..دیگه
نمی تونی ازش به سادگی بگذری؟..این یعنی اینکه الان وقتشه..وقتش رسیده که پرده از این راز برداشته بشه..فقط وقتی همه چیزو فهمیدی
خودت تصمیم می گیری که باید چکار کنیم..من توی زندگیم اونم تا به الان به هیچ کس اجازه ندادم برای زندگی و آینده م تصمیم بگیره ولی
حالا برای اولین بار دارم به یه دختر..به کسی که همسرمه این اجازه رو میدم..بهت اجازه میدم زندگیمو تغییر بدی..چه باهام بمونی و تا اخرش
کنارم باشی..درحالی که خودمم نمی دونم ته این خط به کجا می رسه..و چه ترکم کنی و منو تو باتلاقی که دارم دست و پا می زنم رها
کنی....و اینو فراموش نکن اگه انگیزه ای نداشتم هیچ وقت به دست و پا زدن نمی افتادم..ولی حالا دیگه نمی تونم..می خوام از مرگ دور
باشم..چون برای زندگیم هدف دارم..زندگی که سراسرش شده یک مرداب تا منو درون خودش بکشه و نابود کنه..همین امشب..توی همین کلبه
همه چیزو برات میگم..تو خودت خواستی که بشنوی پس....منم دیگه سکوت نمی کنم.. «آرشام»- همیشه آرزوی اینو داشتم که سراسر زندگیم
با تموم اتفاقات تلخ و شومش فقط وفقط یه خواب باشه..تا اون موقع بتونم با یه تلنگر بیدار بشم و ببینم که تموم اون اتفاقاته بد یه کابوس بوده
و واقعیت نداشته..ولی از واقعیت های زندگی نمیشه فرار کرد..باید تحملشون کرد..نمی تونی رو زخمای دلت مرهمی بذاری چون کسی نیست
که مرهمه دلت باشه..همه رفتن و تنهات گذاشتن..باید بمونی و بسوزی و....بسازی..من موندم و سوختم..ولی نتونستم بسازم..خواستم که
بجنگم..خواستم بر خلاف رودخونه شنا کنم و خودمو به جایی برسونم که از اونجا پرت شدم..ولی همچین چیزی هیچ وقت امکان پذیر
نیست..اینکه بخوای زمان رو به عقب برگردونی..ای کاش می شد..با علم به تموم اتفاقات بر می گشتم و جلوی اون حوادث و می گرفتم..همه ی
زندگی من یه کابوسه.. یه خواب..یا یه روزی بیدار میشم و یا..به خواب ابدی فرو میرم و بازگشتی برام نمی مونه..انتخاب دست من نیست..تقدیر
رقم خورده..درست از وقتی که پا به این دنیا گذاشتم..« حتی یاد اوریش هم عذابم می داد..هنوزم اون صداها توی گوشم زنگ می زنه..انگار که
تموم اون اتفاقات هنوزم جلوی چشمم در حال گذره..»-آرشام ..فرزند ارشد خانواده ی بزرگ و سرشناس ِ تهرانی نسب..فرهاد تهرانی نسب
پدرم تاجری قدرتمند و موفق بود..مردی مستبد و مغرور..ودریا مادرم، زنی زیبا ..عاری از محبت و مهر مادری با نگاهی سرد و پر غرور..من تو
خانواده ای رشد کردم که هیچ کدوم بویی از عشق و انسانیت نبرده بودند.. پدرم بر حسب اجبار و موقعیت شغلی و مادرم به خاطر پول و
ثروت..پدرم تک فرزند بود و تموم اعضای خانواده ش خارج از کشور زندگی می کردند..مادرم هم یه خواهر به اسم ساحل داشت که همراه
شوهر و بچه هاش تو کیش ساکن بودند.. 3سال و نیم بعد از متولد شدن من مادرم باردار شد..یه خواهر و برادر دوقلو..آرام و آرتام..از همون
ابتدا با همون سن کم نسبت بهشون احساس مسئولیت می کردم..در همه حال مراقبشون بودم..هیچ کدوم از ما سه نفرتو دامن پرمهر مادر
بزرگ نشدیم..پرستار از ما مراقبت می کرد و نگاهه گرمی از جانب پدر و یا مادر نصیب هیچ کدوم از ما نشد..هر سه ی ما روز به روز بزرگ تر
می شدیم و احساس مسئولیت من در مقابل خواهر و برادرم بیشتر..فقط اونا رو داشتم..خواهر مهربونی که به زیبایی اسمش به وجودم آرامش
می بخشید ..و آرتام..شیطون و بازیگوش بود و حتی بیشتر از سنش می تونست اتفاقاته اطرافش رو درک کنه..« با یاداوریشون ناخداگاه لبخند
کمرنگی نشست رو لبام..چرا چشمام می سوزه؟..چرا یه چیزی تو گلوم سنگینی می کنه؟..چرا دوست دارم فریاد بزنم و اسمشون و از ته دل
صدا بزنم؟..خواهرو برادری که....زمونه ی سنگدل به ناحق ازم گرفت..»- 19سالم بود..شاد و سرحال..با اینکه تو خانواده ی سرد و مستبدی
بزرگ شده بودم ولی نخواستم که مثل پدرم خشک و مغرور باشم..یا مثل مادرم با نگاهی سرد و بی روح که تنها پول و سفرهای اروپایی و
مهمانی های انچنانی رو به فرزندانش ترجیح می داد..خواستم که مخالف اونها رفتار کنم..شاید با خودم لج کرده بودم..یادمه یه روز آرتام یه نخ
سیگار تو دستم دید..از دوستام شنیده بودم بکشی درداتو فراموش می کنی ولی تمومش دروغ بود..دردامو که فراموش نکردم هیچ وابسته شم
شده بودم..ارتام اومد کنارم نشست ..اخم کرده بود .. با اینکه 15سالش بود ولی یه نوجون شاداب و جذاب بود..یه جورایی برعکس ارام که
درست مثل اسمش اروم و ساکت بود و با دلی مهربون..با اینکه ارام و ارتام دوقلو بودن ولی از لحاظ ظاهری شباهتی با هم نداشتن ..زل زد تو
چشمامو با لحن جدی که ازش بعید می دونستم گفت: داداش آرشام چرا جون خودت و من و آرام واسه ت مهم نیست؟..باتعجب بهش گفتم:
سیگار بکشم ضررشو خودم می بینم چرا اسم خودت و آرام و میاری؟..با بغض سرش و انداخت پایین و جوابمو داد: مامان و بابا هیچ علاقه ای
به هم ندارن..خودم هر روز شاهد بگو مگوهاشون هستم..ما سه نفر کسی رو جز همدیگه نداریم..اگه می بینی تا الان من و آرام درمقابلشون
ساکت بودیم و تو خودمون ریختیم فقط به خاطره اینه که می دونیم اگه از داشتن مهر پدر و مادر بی نصیب موندیم ولی تو رو داریم..همیشه
کنارمون بودی و ازمون مراقبت کردی..نذاشتی کمبودی احساس کنیم..فکر نکن بچه م چیزی حالیم نیست..نه داداش تمومش یادمه..که وقتی
بچه بودیم شبا از ترس جیغای مامان می اومدیم تو اتاقت و تو ما رو می گرفتی تو بغلت و می گفتی چیزی نیست مامان مریض شده واسه
همین جیغ میزنه..ولی وقتی بزرگتر شدیم دلیلش و فهمیدیم که بابا و مامان با هم دعوا می کردند..و تونستیم درک کنیم که چرا اون دروغا رو
بهمون می گفتی تا ناراحت نشیم..می دونم همیشه سعی کردی کمبود محبت پدر و مادر رو تو زندگیمون حس نکنیم..ولی حالا اگه خدایی
نکرده سلامتیت به خطر بیافته من و ارام هم نابود میشیم..نمی خوایم تنها کسی که داریم و از دست بدیم..وبا گریه سرشو گذاشت رو شونه م و
گفت: تو رو خدا با خودت اینکارو نکن..« چشمامو بستم..سوزشش هر لحظه بیشتر میشه..دردی ناگهانی تو قلبم حس کردم..یه درد
مبهم..دستمو ناخداگاه گذاشتم رو سینه م..مشتش کردم..توی این قلب کوهی از درد نشسته ..تحملش سخته..خیلی سخت..»-آرتام حرفایی زد
که قلبممو به درد اورد..نفرتم از از اون دو نفر روز به روز بیشتر می شد..غم تو نگاهه آرتام و اشک ِ تو چشمای آرام..دیگه ارامشی نداشتم..یادمه
با چه نفرتی اون نخ سیگار و زیر پام له کردم..« هنوزم سیگار می کشم..گاهی که به گذشته بر می گردم و با خودم لج می کنم به دور از قسمی
که به خاطر آرتام و آرام خوردم اینکارو می کنم..چون دیگه آرامی نیست که بشه مرهم زخمای برادرش..دیگه آرتامی وجود نداره که با
@romangram_com