#آرشام_پارت_334
--موضوع رو باهاش درمیون میذارم..تا ببینم چی میشه..خب حالا نگفتی می خوای مهریه ت چی باشه؟..
لبخندم کمرنگ شد..سرمو زیر انداختم و بعد هم به دریا نگاه کردم..
-هیچی..-- هیچی؟؟..!!- به ظاهرهیچی..-- دلارام دقیقا بگو چی می خوای؟..- چیزی که نشه روش به عنوان مادیات حساب کرد..چون
مطمئنم خوشبختی رو با پول نمیشه به دست اورد..چون شاهد چنین زندگی هایی بودم..نمی خوام واسه خوشبختیم پول رو تضمین کنم....با
محبت..گذشت..وفاداری و از همه مهمتر....با « عشق » میشه یه زندگی مستحکم رو تضمین کرد..مهر من همینه..-- به من نگاه کن..اروم سرمو
چرخوندم و تو چشماش خیره شدم..نگاهش توی چشمام می چرخید ..به دنبال صداقت تک تک حرفام..حرفای من از روی دلم بود..عقلم بهش
مهر تایید زده بود ..پس چرا تردید داشته باشم؟..-- تو کی هستی؟..!با تعجب نگاش کردم..بازوهامو گرفت..-- تو..دلارام تو از من..از این زندگی
که خودم با دستای خودم سیاهش کردم چی می خوای؟..فاصله مون رو پر کردم..با عشق نگاهش کردم..نگاه آرشام بر خلاف این امواج
سهمگین اروم بود..اروم ِ اروم..زمزمه وار گفتم: مهرمو.......با صدایی شاید اهسته تر از من جوابم رو داد: کدوم مهر؟..!دستامو گذاشتم رو قفسه ی
سینه های مردی که تپش های بلند و محکمش رو به راحتی و با تمام وجود زیر پوست دستم حس می کردم..حتی از روی لباس..این تپش ها
با ضربان تند قلبم عجین شده بود..در حالی که نگاهمون در هم گره خورده بود نجواکنان گفتم: همون مهری که الان..جلوی خودت به زبون
اوردم..مهریه ی حقیقی من همینه..مهریه ای که با دل بسته بشه..مهریه ای که سیاهی قلم نتونه معنی و درخشش رو تو زندگیمون از بین
ببره..مهریه ی من همونیه که گفتم..یکبار..اونم برای همیشه..قفسه ی سینه ش با چه شتابی بالا و پایین می شد..نگاهش برق می زد..برقی که
حاضر بودم قسم بخورم برای اولین باره که دارم تو چشمای آرشام می بینم..به خودم اومدم..سرم روی سینه های پهن و عضلانیش بود..صدای
قلبش..به همون واضحی که حسش کرده بودم..تنگ منو تو اغوشش گرفته بود و هیچ کدوم قصد جدا شدن از دیگری رو نداشتیم..زیر گوشم به
زیباترین شکل ممکن زمزمه کرد: مهریه ت پیش منه..می دونم ازم چی می خوای..به اینکه برام خاص و دست نیافتنی بودی وهستی شک نکن
چون باورت دارم..به اینکه از نظر من ذاتت به ارومی اسمت ِ شک نداشته باش..سخته..اینکه بخوام بگم..حتی زمزمه کردنش رو هم در توان
خودم نمی بینم..شاید احتیاج دارم که اروم بشم..اینکه تو ارومم کنی..ولی قبل از هر چیز..قبل از هر اتفاقی تو باید همه چیز رو درمورد من
بدونی..گذشته ی مبهمی که گریبانگیرم شده..بعد از شنیدن تموم حرفام حق رو به تو میدم که تصمیم درست رو بگیری..اینکه بازهم مهریه ت
رو از من طلب می کنی؟..اینکه سر حرفت می مونی؟..تو باید حرفامو بشنوی دلارام..و بعد از اون................محکمتر منو به خودش فشرد و با آه
عمیقی که از سینه ش بیرون داد گفت: هر چی که بخوای همون میشه..اینو بهت قول میدم..به نرمی از تو بغلش بیرون اومدم..مات و مبهوت
نگاهش کردم..سر در نمیارم..آرشام چی داره میگه؟..!گذشته ی ارشام چه ربطی به الان ِ ما داره؟..!مهرم « عشق آرشام » به من بود..و حالا..این
مهر در گروی گذشته ی اونه؟..!دستمو گرفت.. مخالف دریا حرکت کرد..جنگلی که با فاصله از دریا قرار داشت..درسکوت هر دو قدم بر می
داشتیم..هرکدوم تو یه فکری بودیم..آرشام رو نمی دونم ولی من..حسابی گیج و منگم............چراغ قوه ی کوچیکی رو از تو جیبش در اورد و
روشن کرد..هوا دیگه تاریک شده بود..دستم تو دستش بود..ایستاد..سرمو که بلند کردم خودمو رو به روی کلبه ی چوبی ی دیدم که از ظاهرش
مشخص بود یه نفر توش زندگی می کنه..چون هم کنار کلبه دیواری از هیزم روی هم چیده شده بود و هم اینکه حال وهواش نشون نمی داد
سالهاست رها شده و کسی سراغش نیومده..دستمو کشید..دنبالش رفتم..کلبه تا در ورودیش دو تا پله می خورد..در رو باز کرد ..داخلش تاریک
بود..صدای کشیده شدن فندک و بعد نوری که ازش تو صورتم افتاد..آرشام دستمو ول کرد..دور تا دور کلبه شمع گذاشته بود که با همون
فندک روشنشون کرد..فضای کلبه از نور شمع های کوچیک و بزرگ روشن شد..یه تخت نسبتا بزرگ ولی یک نفره گوشه ی کلبه زیر پنجره..یه
میز چوبی کنارش که روش پر بود از شمع هایی به رنگ سفید..ملحفه های سفید روی تخت و یه پتوی یک نفره ی شکلاتی رنگ..یه هواپیمای
بزرگ که گوشه ی دیوار از سقف اویزون شده بود..تابلوهای زیبایی که از مناظر مختلف، چه غروب افتاب و چه از امواج دریا و چه از سبزی
درختای جنگل شمال ترسیم شده بودند تو جای، جای ِ کلبه هم روی دیوار و هم روی زمین به چشم می خورد..- اینجا مال کیه؟..!خیلی
خوشگله..روی صندلی چوبی که کنار تخت بود نشست و به منم اشاره که رو تخت بشینم..به طرفش رفتم و آهسته روی تخت چوبی
نشستم..نگاهی به اطرافش انداخت و زمزمه کرد: من..- جدی؟..!یه کلبه..اونم وسط جنگل ..خیلی باحاله..-- این مدت که خونه ی عمومحمد
نبودم می اومدم اینجا..- چرا اینجا؟..!نگام کرد..پوزخند زد وسرشو چرخوند..-- واسه فکر کردن..- به چی؟..!بلند شد ایستاد..آروم قدم برداشت و
رفت کنارپنجره..-- به همه چیز..از وقتی عقد کردیم برای گفتن خیلی چیزا تردید دارم..تا قبل از اون به خودم می گفتم چرا باید پرده از رازی
بردارم که جای اون تنها باید توی قلبم باشه؟..!قلبی که روزی فکر می کردم از جنس سنگه..به سنگ بودن خودم به غرور و تکبری که داشتم
افتخار می کردم..از غرورم می گفتم..به خودم می بالیدم..افراط گری..سیاهی وتباهی..غرور بیش از حد..گناه..همه و همه شدن جزوی از زندگی
یک گناهکار به اسم آرشام..- منظورت از این حرفا چیه؟..!آرشام چی داری میگی؟..!اصلا چرا اومدیم اینجا؟..!نگاهشو از پنجره گرفت و به من
دوخت..جدی بود..حتی می تونستم بگم جدی تر از همیشه..-- چرا هیچ وقت ازم نپرسیدی دلارام؟..چرا ازم نپرسیدی سر و کار ِ من با شایان
چیه؟..چرا ازم نخواستی برات توضیح بدم کینه ی من از ارسلان به خاطر چیه؟..دلارام چرا حتی یکبار از خودت نپرسیدی این مردی که دارم
براش کار می کنم..این مردی که منو تو نقشه هاش شریک کرده کیه؟..چکاره ست؟..چجور ادمیه؟..کارش با ادمای دور و اطرافش چیه؟..چرا
ادمی مثل شایان اونجور ازش حساب می بره که همون اول به زور منو از چنگش در نیاورد؟..نقش ارسلان تو زندگی پر از رمز و رازش چیه؟..تو
گذشته ی این مرد سرسخت و مغرور چه اتفاقاتی افتاده؟........................... و بلندتر ادامه داد: چرا برای یک بار هم که شده از من نپرسیدی آرشام
تو چجور ادمی هستی؟..پاکی یا گناهکار؟..چرا دلارام؟..چرا انقدر ساده از همه چیز حتی از زندگی و آینده ت گذشتی؟..چرا نخواستی
بفهمی؟..چرا چشمت و به روی تموم حقیقت ها بستی و حاضر شدی به عقد مردی در بیای که هیچی ازش نمی دونی؟..من هنوز برای تو
مبهمم دلارام..می تونم درک کنم که تو هنوز منو به درستی نمی شناسی..رفتارای من برای تو عجیب و غریبه..پس چطور حاضر شدی بدون
هیچ سوال و پرسشی در برابر همه چیز کوتاه بیای؟..!چطــــــور؟.!.جوابم بهش فقط سکوتم بود و نگاهی که رفته،رفته داشت بارونی می شد..با
@romangram_com