#آرشام_پارت_333

به دریا نگاه کردم..
-چطور بگم..آخه می دونی..باید زودتر مطرحش می کردم ولی نشد..یعنی نتونستم..اون روز سر عقد خواستم بگم ولی به شدت اخماتو کشیده
بودی تو هم و حتی نگامم نمی کردی تا بتونم حرف دلمو بزنم..اما حالا که می تونم باهات حرف بزنم تصمیم گرفتم تا دیر نشده بهت بگم..
با نگاهی جستجوگرانه درون چشمانم، کامل برگشت طرفم و منتظر بهم چشم دوخت تا حرفمو بزنم..
کمی نگاهش کردم و دوباره به دریا خیره شدم..
-چرا سرعقد عاقد گفت مهریه 1000تا سکه است؟..!در صورتی که من از همه چیز بی خبر بودم..مگه نباید من قبول می کردم؟!..
--این موضوع انقدر برات مهمه که ذهنتو درگیر کرده؟..
جدی برگشتم و نگاهش کردم..
-معلومه که مهمه..من نمی خواستم مهرم اینقدر زیاد باشه..همیشه از مهریه ی سنگین متنفر بودم و هستم..
خونسرد جوابمو داد..
-- 1000تا سکه برای من سنگین نیست..
-منظورمن این نبود..خودم نمی خوام اینقدر باشه..
--پس چی؟!..
-تا دیر نشده زنگ بزن به این حاج آقا مهدوی و بهش بگو من میام و رسما میگم که این مقدار مهریه رو نمی خوام..
باز همون غرور رو تو چشماش دیدم..ولی اگه اسم من دلارام ِ که بلد بودم سرکوبش کنم..
--من حرف و عملم یکیه..تغییری توش نمیدم..
-ولی مهر حق منه منم میگم این همه رو نمی خوام..اصلا چرا هزار تا؟!..
--وقتی حاج آقا ازم پرسید منم اولین چیزی که به ذهنم رسید همین بود..دلیل خاصی نداشت..
-من این مهریه رو نمی خوام..
و با اخم صورتمو برگردوندم و به دریا خیره شدم..چند لحظه سکوت بینمون حکم فرما بود و تنها صدای امواج سهمگین قادر به شکستن این
سکوت بودند..
فاصله ش رو باهام کمتر کرد..دست به سینه با لحنی کاملا جدی...........
--حرف حسابت چیه؟..فکر نکنم تو این دوره دختری پیدا بشه که با مهریه ی سنگین مخالف باشه..
بدون اینکه نگاهش کنم............
-من با دخترای دیگه کاری ندارم..من خودمو دارم میگم که از مهریه ی سنگین بیزارم..اگه اون روز باهام خوب برخورد می کردی مطمئن باش
جلوشو می گرفتم..ولی از طرفی به خاطر بی بی و عمومحمد سکوت کردم چون نمی خواستم ناراحتشون کنم..
--چرا ناراحت؟!..
پوزخند زدم..
-چون حتم داشتم تا موضوع رو بکشم وسط تو یه قشقرقی به پا می کنی..
روبه روم ایستاد..نتونستم چشممو از روش بردارم..نگاهش می درخشید..این سیاهی چشما تو دلم غوغایی به پا می کرد..
--فکر کنم الان باید خوشحال باشم که همسرم روی من این همه دقیق و حساب شده شناخت پیدا کرده درسته؟..
لحنش یه جورایی خاص بود..بدون ذره ای غرور..اینو کاملا حس کردم..
خواستم لبخند بزنم ولی جلوی خودمو گرفتم..اونم که از رو نمی رفت همینجور ادامه می داد..
--می خوای طلاقت بدم باز بریم عقد کنیم اینبار تعیین مهریه رو بذارم به عهده ی خودت؟..اینجوری راضی میشی؟..
نگاهمو از تو چشماش گرفتم که مبادا بزنم زیر خنده..
--سکوت علامت رضاست؟..
فقط همون لبخند کمرنگ رو لباش بود..داشت منو وادار می کرد..
--زنگ بزنم حاج آقا؟..
نگاهش کردم..
--واسه تغییر مهریه تو سند ازدواج..
دیگه نتونستم طاقت بیارم و ناخداگاه لبخند زدم..و با دیدن چهره ی خندونم نزدیک بود لبخندش پررنگتر بشه که به لباش دست کشید
وسرشو چرخوند ..سرشو تکون می داد و من بلند بلند می خندیدم..
بعد از چند لحظه لباشو به هم فشرد و نگام کرد..چشماش اخر منو می کشه..
-باشه من حرفی ندارم..فردا اول وقت ..خودمم حتما باید باشم؟!..
--نمی دونم ولی مطمئنا باید امضای خودت باشه..زیاد نباید از خونه بیای بیرون ولی حالا که این همه اصرار می کنی مجبورم همین یه بار رو
کوتاه بیام..
با لبخند نگاش کردم..
-خب بگو حاج آقا بیاد خونه ی عمومحمد..هر چی رو که لازم باشه امضا می کنم..

@romangram_com