#آرشام_پارت_332

چند لحظه که گذشت سرمو بلند کردم و نگاهمو دوختم تو چشماش..
آرشام با نگاهی متعجب محو چشمام شد..به روش لبخند زدم..با تموم عشقی که در خودم سراغ داشتم نگاهش کردم..
آرشام_ تو امروز چت شده؟!..
با بغض رگبار جملات رو زبونم جاری شد..
-کجا بودی؟..چرا ظهر برنگشتی خونه؟..نمیگی دل من هزار راه میره؟..چرا به فکر من نیستی؟..چرا من ذره ای برات مهم نیستم که شده یه
خبر بهم بدی بگی حالت خوبه؟.....
وباز محکم بغلش کردم جوری به خودم فشارش می دادم که اگه می خواستم نمی تونست منو از خودش جدا کنه..
--برو حاضر شو..
با تعجب سرمو بلند کردم..همون لبخند همیشگیو رو لباش داشت..
--پس چرا معطلی دختر برو دیگه..من همینجا منتظرتم....راستی صبر کن..........
ازم جدا شد و رفت کنار حوض..یه بسته ی تقریبا بزرگ گذاشته بود اونجا..به قدری با دیدنش جوگیر شده بودم که اصلا ندیدم وقتی اومده تو
یه چیزی دستش بوده..
اومد سمتم و بسته رو داد دستم..
-این چیه؟!..
--برو حاضر شو..
و به داخل خونه اشاره کرد..
با لبخند رفتم سمت خونه و جلوی در قبل از وارد شدنم برگشتم و نگاهش کردم..کنار حوض ایستاده بود و دست به سینه با ژست خاصی منو
نگاه می کرد..
پالتوی مردونه و شیکی به رنگ مشکی تنش بود که فوق العاده بهش می اومد..
*************************
توی بسته همه چیز بود..کیف..کفش..مانتو..شال ..شلوار..کلا یه ست کامل به رنگ سفید و آبی نفتی..
شال آبی نفتی و کفش هم ترکیبی از مشکی و آبی نفتی که یه جورایی اسپرت بود..سلیقه ش حرف نداشت..
بشمار سه تنم کردم..نمی دونستم قراره کجا بریم..اصلا قراره چی بشه؟!..
فقط بی تاب این بودم که کنارش باشم..
حالا هر کجا که می خواست باشه..
************************
آرشام ماشین و کنار ساحل نگه داشت..دقیقا پشت یه صخره ی خیلی بلند..هر دو پیاده شدیم..
صدای دریا..شن وماسه های ساحل زیر پامون..صدای برخورد امواج دریا با صخره های کوچیک وبزرگی که سد راهشون شده بود..
و خورشیدی که درحال غروب کردن بود..
همه چیز زیباست..خدایا خلقتت رو شکر..این همه نعمت و برکتت رو شکر..از اینکه منو به عشقم رسوندی ازت ممنونم..از اینکه بین این همه
مشکلات ما رو کنار هم نگه داشتی فقط می تونم بگم..خدایا شکرت..
هر دو رو به دریا و با نگاهی عمیق به غروب افتاب، کنارهم ایستاده بودیم..
--می خوام بدونم الان چه حسی داری؟..
نگاهش کردم..باد نسبتا شدیدی شروع به وزیدن کرده بود..کم مونده بود شال از سرم بیافته..و ارشام رو به دریا ایستاده بود ولی نگاهش فقط به
من بود..
حس می کردم الان..توی این لحظه ..چشمای سیاهش می تونه بیش از پیش به درونم نفوذ کنه..
نافذ..مثل همیشه..
-انگار که خوابم..مثل یه رویاست..وای آرشام رو ابرام به خدا..
و با ذوق دستامو زدم به هم وبه دریا نگاه کردم..سنگینی نگاهش و خیلی خوب حس می کردم..با لبخند و پر از هیجان نگاه مجذوب کننده ش
رو که عمیقا به من دوخته شده بود غافلگیر کردم و تا نگاه خندونم و روی خودش دید با همون لبخند چشم ازم گرفت..
--همیشه می گفتم زندگی ما ادما مثل یه خواب می مونه..به هر چیز که فکر کنیم به هر چی که تو ذهنمون بیش از بقیه پر و بال بدیم همون
اتفاق می تونه روزی سرنوشتمون رو عوض کنه..
بهش نزدیک تر شدم..درست شونه به شونه ش..
با شیطنت گفتم: پس به این روزا هم فکر می کردی؟!..
نگام کرد..هیچی نگفت ولی همون نگاه برام کافی بود تا جوابم رو دقیق ازش بگیرم..
لبخندم پررنگ تر شد..
-یه چیزی بپرسم؟..!فکر کنم الان دیگه وقتش باشه..
سر تکون داد..

@romangram_com