#آرشام_پارت_331
-کسی که چی؟..
--اون با گذشته ی من عجین شده..ادمای زیادی هستند که به خاطر انتقام گرفتن از اون حاضرن دست به هرکاری بزنن..شایان باید به دست
عدالت قصاص بشه ولی قصاصی که قانون براش در نظر می گیره از دید من براش کافی نیست..اون باید به دست خودش قصاص بشه..
-حس می کنم یه جوری در موردش حرف می زنی..خیلی جدی و..پر از کینه..
--الان فرصتش نیست..اگه بخوای بدونی باید همه چیز و از اول برات بگم..به وقتش تو هم پی به این راز می بری..
-الان دنبالمونن؟..
--شایان فهمیده من تو رو فراری دادم..و از طرفی شک برده که اون اتیش سوزی کار من باشه..برای همین دنبالم می گرده تا بتونه مطمئن
بشه..ارسلان برای پیدا کردن من از شایان هم راسخ تر ِ ..هر دوی اونها الان مثل مار زخمی هستند..به محض پیدا کردن ما زهرشون رو می
ریزن ولی تو نگران نباش منم کارمو بلدم..
-ولی اگه پیدامون کردن چی؟!..
--کارا رو سپردم دست وکیلم ،آقای سعیدی که اون کارای فروش کارخونه و سهام وشرکت رو انجام میده..جای نگرانی نیست چون شایان از
وجود چنین شخصی بی اطلاعه..من در حقیقت 2تا وکیل دارم..یکی به ظاهر ولی دومی رو هیچ کس نمی شناسه چون اون وکیل خانوادگی
ماست..
همه ی کارا حساب شده پیش میره..با ویلا کاری ندارم ولی شکوهی تموم گزارشات رو مو به مو بهم میده..ظاهرا شایان جلوی ویلا ادم گذاشته
که 24ساعت کشیک میدن..جلوی شرکت هم همینطور..ولی خبر نداره که من می خوام چکار کنم..
-اون شب زخمی بودی..واسه چی چاقو خوردی؟!..
--همون شب بهت گفتم که بعد از شام همه تا خرخره می خورن و مست می کنن..اون شب من مست نبودم ولی ظاهرم اینو نشون نمی داد
یکی از همونا که حسابی خورده بود بهم گیر داد ..توی حیاط بودیم کسی متوجه ما نبود می دونستم مسته کاری باهاش نداشتم فقط با مشت
زدم تو صورتش اونم افتاد ..داشتم می رفتم تو ساختمون که صدای قدماشو از پشت سر شنیدم همین که برگشتم تیزی لبه ی چاقو رو، روی
بازوم حس کردم ولی تا خواست بزنه تو پهلوم دستشو گرفتم و زدم تو گردنش اونم بیهوش افتاد رو زمین..اون شب واسه اینکه مطمئن بشم
دنبالم نیستن تا نزیکای ظهر رفتم خارج از شهر ولی خب تا اینجام کلی راه بود دستمم خون ریزی داشت..نصف روز بند اومده بود ولی با یه
ضربه ی کوچیک باز خونریزی کرد..بعدم که اومدم خونه ولی بین راه کیوان بهم خبر داد که چی شده..فرداش هم مدارک و از بین بردم به جز
مدارکی که به شایان مربوط می شد..
-مدارکی که به تو ربط پیدا می کرد چی؟..اونا چی بودن؟..
با سر انگشت زد نوک بینیم و گفت: دیگه زیاد از حد سوال می پرسی..گفتم به وقتش همه چیزو بهت میگم..
خندیدم و در همون حال خمیازه کشیدم..
--خوابت میاد؟..
-خیلی..
--پس بخواب..
و انگشتاشو برد لا به لای موهام و سرمو نوازش کرد..لبخند رو لبام بود..و ذهنم پر بود از حرفای آرشام..
از وقتی قضیه رو برام تعریف کرده بود یه ترس خاصی نشسته بود تو دلم..
نگران بودم..نگران ِ آینده..
آینده ی مبهمی که انتظار هر دوی ما رو می کشید..
******************************
عصر شده بود ..تو بالکن نشسته بودم و چشمم به در بود تا ببینم کی باز میشه و آرشام میاد تو..حتی ظهر هم برنگشت خونه دل تو دلم نبود..
بی بی _ دخترم پاشو بیا تو سرما می خوری..
-نه بی بی منتظر آرشامم تا نیاد خیالم راحت نمیشه..
--دخترم این که نشد کار..هر بار این پسر از این در رفت بیرون تو هی افتادی تو هُول و وَلا و یه چشمت به در بود و یه چشمت به ساعت که
ببینی کی بر می گرده..ناهارم که درست و حسابی نخوردی دم غروبه مادر هوا رو به خنکی میره مریض میشی بیا تو دخترم..
کف دستامو تو هم فشار می دادم..به هیچ کدوم از حرفای بی بی توجه نداشتم..دست خودم نبود نگران بودم..
چرا این همه استرس تمومی نداره؟..
بی بی _ بیا دخترم اینم از شوهرت..خداروشکر که صحیح و سالمه..
با دیدن ارشام تو درگاهه در عین ترقه تو جام پریدم..آرشام با این حرکتم مات همونجا موند..نگاش که به چهره ی پریشونم افتاد اخماش جمع
شد..اروم درو بست و اومد سمتم..
آرشام_ چیزی شده؟!..
نیم نگاهی به بی بی انداختم که با لبخند سرشو تکون داد و رفت تو : امان از این دل ِ عاشق..پروردگارا حکمتت رو شکر..
همین که رفت تو بدو رفتم سمت آرشام و اونم هاج و واج کف حیاط بی حرکت ایستاده بود .. تا بهش رسیدم خودمو پرت کردم تو بغلش..با
تموم وجود بوی تنش و به ریه هام کشیدم..
@romangram_com