#آرشام_پارت_330
خندیدم و چیزی نگفتم..روی تشک نشستم اونم داشت پیراهنش و در می اورد..
-یه سوال بپرسم؟..
نشست کنارم..منتظر چشم به لبام دوخت..
-رفتار این مدتت و ..اینکه ازم دلخور بودی فقط به خاطر فرهاد بود؟..
اخماشو کشید تو هم..
--بهتره دیگه حرفشو نزنیم..
-نه خواهش می کنم..می خوام دلیلشو هر چی که هست بدونم..
نگام کرد..چند لحظه سکوت تا اینکه لب باز کرد و گفت:اون روز موقع خداحافظی شاهد رفتار هر دوی شما بودم..مخصوصا صمیمیتی که
بینتون بود..توی راه فرهاد مرتب از تو می گفت و از خاطراتی که در گذشته با هم داشتید و......در کل فکر و ذهنمو بهم ریخت..تا می خواستم
اروم باشم حرفاش یادم می اومد و..اگه به خاطر تو نبود می دونستم چکارش کنم تا یادش بره که دختری به اسم دلارام رو حتی می شناسه
چه برسه بخواد به خاطراته با تو بودن فکرکنه..
-ولی من باهاش خواهرانه خداحافظی کردم..حتی بهش گفتم که نباید دیگه به من فکر کنه ولی انگار اون.........
--دیگه همه شو می دونم..
لبخند زدم..
--اونوقت چی شد که اروم شدی؟..
چیزی نگفت و فقط تو چشمام خیره شد..ابرومو انداختم بالا و با لبخند گفتم: چی شد؟..سوال من جواب نداشت آقای مهندس؟..
با لبخند کمرنگی که نشسته بود رو لباش سرشو کج کرد و نگاهشو ازم گرفت..خودمو رو تشک کشیدم وبه طرفش رفتم..تکیه به شونه ش دادم
و با لحنی اروم و خواستنی زیر گوشش نجوا کردم: چی شد که اینجوری شد؟..انگار که تمومش یه خوابه..
سرشو به سرم چسبوند..
--شایدم یه خوابه..
-اگرم باشه خدا کنه هیچ وقت بیدار نشم..
آهسته سرشو کشید کار..خواست تو صورتم نگاه کنه..
--چرا نمی خوای بیدا بشی؟..شاید به جای یه خواب ِ اروم داری کابوس می بینی اینم تنها می تونه شروعش باشه..
با نگرانی نگاهش کردم..
-یعنی چی؟..!جدی که نمیگی؟!..
با لبخندی که تنها مختص به خودش بود صورتشو برگردوند..با دیدن همون لبخند هر چی نگرانی تو وجودم بود از بین رفت..
با سر انگشت به لباش دست کشیدم..لبخند کمرنگش به ارومی کمرنگ تر شد..
-چرا هیچ وقت نمی خندی؟.........!دستمو به ارومی بردم بالا..سمت چشماش..بستشون..نوازشگرانه به چشماش دست کشیدم.................
-چرا حس می کنم توی این چشما، پشت دیوار ِ بلندی از غرور کوهی از غم نشسته؟.............!..
مچ دستمو گرفت..اوردش پایین..چشماشو باز کرد..نگاهش می درخشید..نمی دونستم ازچی ولی توی اون فضای نیمه تاریک خیلی خوب می
تونستم متوجه برق اون چشما بشم..
-اون شب چی شد؟..شبی که منو از اون مهمونی فراری دادی چه اتفاقی افتاد؟..
--میخوای همه چیزو بدونی؟..
-خیلی وقته منتظرم حتی یه اشاره به اون شب بکنی ولی وقتی دیدم نمی خوای حرفی بزنی اصرار نکردم تا خودت به وقتش همه چیزو برام
بگی..
دستمو گرفت و به سمت خودش کشید..هر دو کنار هم دراز کشیدیم و منم تو بغلش بودم..دستمو گذاشتم رو سینه ش و دست راست آرشام
دور شونه م حلقه شد..
--اون شب بعد از اینکه تو رو با بچه ها فرستادم رفتم پایین و از دلربا شنیدم شایان و ارسلان چند دقیقه پیش وحشت زده از ویلا زدن
بیرون..فهمیدم بهشون خبر دادن که ویلا اتیش گرفته..بهت گفته بودم بین ادمای شایان منم ادمای خودمو دارم..به کمک اونا کیوان می تونه
وارد ویلا بشه..دوربینا تحت نظر ما هک میشن..ارسلان و شایان توی ویلا نبودن بقیه ی افراد هم به کمک ادمای من با داروی بیهوشی از حال
رفته بودن..نقشه تقریبا میشه گفت حساب شده پیش رفت ..کیوان به کمک یه فرد متخصص و مطمئن تونست مدارک و از تو گاوصندوقی که
شایان زیر ِ زمین مخفیش کرده بود به دست بیاره..اون مدارک و همون موقع که به دستم رسید نابود کردم..
بعد از اتمام کار بچه ها ویلا رو به اتیش می کشن تا اثری نمونه..همه ش به خاکستر تبدیل شد مخصوصا همون اتاق مخصوصی که گاوصندوق
درش قرار داشت..دیگه هیچ ردی باقی نموند..شایان فکر می کرد مدارک تو اتیش سوزی از بین رفته ولی در اصل اینطور نبود..
من علاوه بر مدارکی که شایان از من داشت اسنادی رو در دست داشتم که می تونستم خیلی راحت اونو لو بدم..
-شایان و لو دادی؟؟!!..
--نه..شایان فوقش بیافته دست پلیس حکمش اعدامه ولی اعدام هم واسه همچین ادمی کمه..کسی که.............
سکوت کرد و ادامه نداد..
@romangram_com