#آرشام_پارت_329

گرچه از حالتش می شد فهمید که حتی نسبت به سرما هم بی تفاوته..دستاشو برده بود تو جیبای شلوارش و توی حیاط قدم می زد..
هیچ چراغی هم روشن نبود..امشب اسمون صاف بود و رخ مهتابی ماه به درون اب زلال حوض ِ وسط حیاط افتاده بود..
یه پتوی یک نفره از روی رختخوابا برداشتم و اروم از در رفتم بیرون..اصلا حواسم نبود که نه روسری سرم ِ و نه لباس گرم..
تو بالکن ایستادم..متوجه من نشد..شونه ی راستش و به درخت پرتقال ِ تو حیاط تکیه داده بود..اروم رفتم طرفش..
با نوک کفش به سنگای تو باغچه ضربه می زد..پتو رو انداختم رو شونه هاش..بی حرکت موند..
دستم رو پتو بود و خواستم بیارمش پایین که دستای گرمش روی دستای سرد من نشست..خدایا توی این هوا..چه حرارتی دارن این
دستا..باورم نمی شد..
برگشت طرفم..نگاهم کرد و چیزی نگفت..
-شب بخیر..
خواستم برگردم که صدام زد..ایستادم..حضورشو پشت سرم حس کردم..برگشتم..پتو رو، روی شونه هاش نگه داشته بود..
--چرا با این سر و وضع اومدی بیرون؟..اونم توی این هوا؟..
لحنم جوری بود که دلخوریمو بهش بفهمونه..به پتو اشاره کردم..
-دیدی که واسه چی اومدم..
--پس برات مهمم؟..
با تعجب نگاش کردم..تاریک بود ولی صداش..اروم بود..بدون هیچ عصبانیتی..
-چرا اینو می پرسی؟..
--فقط خواستم جوابتو بدونم..
سردم شده بود..با اینکه به خودم می لرزیدم ولی نذاشتم بفهمه..گرچه خودش داشت می دید که با یه تیشرت نازک وایسادم جلوش معلومه یخ
می کنم..
تو چشماش خیره شدم..فاصله مون انقدر کم بود که بتونم به راحتی نگاش کنم..
-اگه..اگه برام مهم نبودی..من الان اینجا نبودم.............و با یه مکث کوتاه...............شب بخیر..
پشتمو بهش کردم و لرزون خواستم برم تو که از پشت سر .. تن یخ زده م رو میون بازوهای محکم و گرمش جای داد..اغوشی که حرارت و
ارامشش علاوه بر تن، قلبمم گرم کرد..
پتو رو از روی شونه ش کشید جلو رو شونه هام..با این وجود ولم نکرد..موهای بلندم رو از روی شونه ی چپم کنار زد و صورت ملتهبش رو به
گردنم چسبوند..
-داری چکار می کنی؟..ولم کن می خوام برم تو..
با لحنی که برام تازگی داشت گفت: نه..فقط همینجا..
اب دهنم رو قورت دادم..
--نمیشه..می خوام برم تو اتاق..
گردنم رو بوسید..تنم از این همه گرما داشت می سوخت..چه ل*ذ*ت*ی داره درست وسط هوای سرد گرمایی رو از جانب معشوقت حس
کنی که حتی کوهی از هیزم و اتیش هم نتونه ل*ذ*ت اون گرما رو بهت بده..
-چرا بمونم؟..
موهامو بو کرد..نفسای داغش گردنمو اتیش می زد..
--چون اگه این دختر سرکش و مغرور.. برام مهم نبود ..منم الان اینجا نبودم..
چیزی که شنیدم ..حتی به گوشامم شک داشتم..
-چی؟..!یه بار دیگه بگو..
نفسش و آه مانند بیرون داد و بوسه ی طولانی زیر لاله ی گوشم نشوند که کم مونده بود همه ی وجودم سست بشه که فقط خداروشکر کردم
آرشام سفت نگهم داشت..تو بغلش یه دم اروم نداشتم..این اجازه رو بهم نمی داد ..نفسام..نامنظم بود..از این همه هیجان..
--عادت ندارم جمله ای رو دوبار تکرار کنم ..گربه ی وحشی..
با شیطنت برگشتم و تو چشمای خمارش زل زدم..
-منم نگفتم کپی همون جمله رو تکرار کنی..یه (و) هم بهش اضافه کنی قبول دارم..پس حالا بگو..
لبخند کمرنگی نشست رو لباش..دستام رو سینه های پهنش بود و دستاش دور کمرم حلقه شده بود..صورتشو به ارومی نزدیک صورتم کرد
که.........
برق اتاق بی بی و عمومحمد روشن شد..نگاه هر دومون به اونطرف کشیده شد ولی تا خواستم سرمو بچرخونم ارشام دستمو گرفت و هر دو بدو
رفتیم سمت بالکن و بعدشم تو اتاق خودمون..
خنده م گرفته بود..هردو نفس نفس می زدیم..با خنده نگاش کردم..همون لبخند رو لباش بود..
-انگارعمومحمد فکر کرده دزد اومده..
--شاید..در هر صورت درست نبود توی اون وضعیت ما رو ببینه..

@romangram_com