#آرشام_پارت_328

-ازت پرسیدم چته تو هم بهم گفتی برم از اتاق بیرون تا بتونی بخوابی منم دارم میرم حالا من حرف تو گوشم نمیره یا تو که نمیذاری برم و
راحتت بذارم؟..
پرتم کرد رو تشک و همزمان با صدای تقریبا بلندی که معلوم بود سعی داره بلندتر از اون نشه گفت: تو فکر کردی با رفتنت منو اروم می
کنی؟..هنوز برای فهم خیلی چیزا بچه ای دلارام..
منم به طرفش نیمخیز شدم..هر دو عصبانی و با نگاهی سرکش..
-پس اگه بچه م چرا حاضر شدی عقدم کنی؟..تو که می گفتی هیچ کس نمی تونه مجبورت کنه کاری رو به زور انجام بدی..پس چرا مخالفت
نکردی؟..چــــرا؟..
--صداتو بیار پایین..
-صدام پایین هست..من مثل تو بی ملاحظه نیستم و دنبال منفعت خودم نمی گردم..
کاملا تو جاش نشست و با دستش شونه م رو گرفت و فشار داد..
--من منفعت طلبم یا تو؟..تو که هر دقیقه دنبال یه فرصت بودی تا با اون پسره خلوت کنی؟..دیدم چطور صمیمی باهاش گرم گرفته
بودی..وقتی که داشت ازت خداحافظی می کرد و هردو نیشتون تا کجا باز بود..
-من؟..!من دنبال فرصت بودم تا با فرهاد خلوت کنم؟!..
--اسم اون پسره رو پیش من نیار..
-اون پسره اسم داره اسمشم فرهاده..
--هر کی که می خواد باشه واسه من هیچی نیست اینو یادت باشه..
-اگه واسه ت هیچی نیست پس چرا داری به خاطرش انقدر حرص می خوری؟..
--تو حق نداشتی باهاش گرم بگیری..اینو برای اخرین بار میگم..تو و اون پسره حق ندارید اینطور با هم صمیمی رفتار کنید..تو گذشته هرچی
که بوده به من مربوط نیست از حالا به بعد اون فقط یه فامیل دوره همین و بس..
-پس دردت این بود؟..که من با فرهاد صمیمیَم؟..ولی اون مثل برادرمه.. من.............
--بسه دیگه ..انقدر واسه من برادر، برادر نکن کسی با این حرفا خام نمیشه..تو اونو مثل برادر دوست داری ، اون چی؟..اونم تو رو مثل خواهرش
می دونه؟..شک ندارم الانم که زن من شدی بازم تو رو تو قلبش داره..کسی که اسمش تو شناسنامه ی منه نباید همون اسم رو قلب کس دیگه
ای هم حک شده باشه..من مثل مردای دیگه نیستم که از هر موضوعی به سادگی بگذرم..اگه تا الان زنده ست فقط به خاطر تو ِ .. فرق اون با
ارسلان و شایان چیه؟..اونا نگاه به جسمت دوخته بودند و فرهاد به قلبت؟..توی این مدت زیرنظر داشتمش اگه پاشو از گلیمش درازتر می کرد
جوری باهاش برخورد می کردم که از زنده بودنش پشیمون بشه..اینو بدون که من تو عمل کاملا جدیم و حرفی که بزنم تا پای مرگ روش می
ایستم..
زل زدم تو چشمای عصیانگرش..تار می دیدم ..نگاهم اشک الود بود..می دونستم روی من تعصب داره..درک می کردم یه مرد ِ و طاقت این نگاه
ها رو نداره..ولی حق نداشت باهام چنین رفتاری داشته باشه..
با لحن خاصی که می دونستم رَد خور نداره و آرشام ومتوجه منظورم می کنه گفتم: خودتم خیلی خوب می دونی من فرهاد و مثل برادرم
دوست دارم و به غیر از این به چشم دیگه ای نگاهش نکردم..مطمئن باش اگه می خواستمش به پیشنهاد خواستگاریش جواب رد نمی
دادم..الان توی این اتاق به عنوان همسرت رو به روت ننشسته بودم و باهات بحث نمی کردم..برای بار هزارم میگم که من هیچ عشقی به فرهاد
ندارم..برامم مهم نیست اون در موردم چه فکری می کنه و هنوزم منو دوست داره یا نه..چون مطمئنم به مرور این عشق یکطرفه سرد میشه..تو
هم یادت باشه من دختری نبودم که به خاطر منافعم تن به هر کاری بدم و این عقد ِ بین ما اگه به خواسته ی قلبیم نبود هزار سالم می
گذشت بازم اینکارو نمی کردم..کسی نمی تونه منو مجبور به کاری بکنه حتی اگه اخرش به مرگم منجبر بشه بازم پاش می ایستم و کوتاه
نمیام..
چشماش تحت تاثیر اون نور کم برق می زد..همین برق چشماش کافی بود تا دل بی قرارم رو بی تاب تر کنه و خاکستر چشمام رو سرکش
تر..سرکش از روی عشق نه نفرت..عشقی که ازش تو قلبم داشتم قوی تر از این حرفا بود که بخواد با چند تا جمله از بین بره یا حتی کمرنگ
بشه..ولی باید بهش می فهموندم منم از اون دخترای بی دست و پا نیستم..
نفسش و عمیق بیرون داد و همزمان چشماشو بست..به پشت رو تشک خوابید..هنوز چشماش بسته بود..
با دلی گرفته نگاهش کردم..پتو رو با حرص کشیدم روم و پشتمو بهش کردم..چشمامو بستم و تو همون حال یه قطره اشک از گوشه ی چشمم
به روی گونه م چکید..
چه شبی ِ امشب..
پس تموم مدت روی این موضوع حساس شده بود؟..من نه از پدرم غیرت آنچنانی دیدم نه از برادرم..ولی حالا شوهرم..کسی که عاشقانه
دوستش داشتم اینطور با تعصب روی من غیرت نشون می داد..
چندبار پشت سر هم نفس عمیق کشید اخرشم پاشد از اتاق رفت بیرون..تقریبا نیم ساعتی بیدار موندم ولی برنگشت..
می ترسیدم سرما بخوره با اینکه ازش دلخور بودم..
لعنت به این عشق که مجبورت می کنه خواسته یا ناخواسته به خاطر ارامش معشوق غرورت رو زیر پا بذاری..
رفتم پشت پنجره و بیرون و نگاه کردم..پیراهنش و پوشیده بود ولی توی این هوای سرد همین که قندیل نبسته خیلی..ِ

@romangram_com