#آرشام_پارت_327

خدایی نکرده اون از خدا بی خبرا خواستن کاری بکنن بدونن که تو دیگه یه زن شوهرداری..
-می دونم بی بی..ولی حتما آرشام بهتون نگفته که اون نامردا این چیزا حالیشون نمیشه..چطور بگم...........نگاهمو ازش گرفتم.......
-اونا حتی به زن شوهردار هم رحم نمی کنن..
به محض اینکه جمله م تموم شد بی بی با غیض زد رو دستش و گفت: پناه بر خدا..چی داری میگی دختر؟..
-قضیه ش مفصله بی بی..ولی حتما یه روز برات تعریف می کنم..
--خودتو ناراحت نکن دخترم..آقا رو دست کم نگیر مرد محکم و با اراده ای ِ .. با این که سنی نداره و هنوز جوونه کل این روستا می شناسنش
و هواشو دارن..خودتو اول بسپار دست خدا و بعدم شوهرت دخترم..ایشاالله که همه چیز ختم بخیر میشه..
-ایشاالله..من که از خدا می خوام یه روز این دردسرام تموم بشه و یه نفس راحت بکشم..
بی بی با شور و هیجان خاصی ملحفه رو از روی رختخوابا برداشت..
--پاشو دختر بیا کمک کن تشکا رو پهن کنیم..ایشاالله که امشب به خیر وخوشی می گذره..
دو تا تشک یک نفره که ملحفه ی سفید داشت کنار هم انداختیم تو اتاق ..با یه پتوی دو نفره که خواستم یه پتوی دیگه هم بذارم کنارش ولی
بی بی نذاشت..
انگار تو دلم داشتن رخت می شستن..
یه دم اروم نداشتم..
*************************
ساعت 12و 10دقیقه بود..رو تشک نشسته بودم .. اتاق با وجود بخاری گرم شده بود..
روسری و جلیقه و بلوزمو در اوردم که زیرش یه تیشرت نخی سفید تنم کرده بودم..
هوای شمال واقعا سرد بود..
دقیقا 20دقیقه ست منتظرم آرشام بیاد تو اتاق..هنوزم مضطربم..دستای سردمو به هم می مالیدم..نگاهمو به در دوختم..پرده رو کشیده بودم..
چشمامو بستم و با حرص سرمو کوبوندم رو بالشت..اَه..اینم از شانس ِ من..
سایه ی یه نفر از پشت شیشه افتاد رو پرده ی اتاق..در باز شد..فوری چشمامو بستم..قبلا چراغا رو خاموش کرده بودم ولی خب شعله های
بخاری اتاق و تا حد خیلی کمی روشن کرده بود..
اگه لای چشممو یه کوچولو باز می کردمم متوجه نمی شد بیدارم..البته امیدوار بودم ولی خب اینکارو نکردم تا ببینم می خواد چکار کنه..
بوی عطرش که تو اتاق پیچید دلم ضعف رفت..صدای چِفت درو شنیدم که داشت محکمش می کرد تا سوز تو اتاق نیاد..و بعد از چند دقیقه
گرمای وجودش رو کنارم حس کردم..روی تشک نشست..
نتونستم طاقت بیارم .. پلکامو خیلی خیلی کم از هم باز کردم..از گوشه ی چشم دیدمش که داره دکمه های پیراهنش و باز می کنه..
اون شب یه پیراهن سفید مایل به دودی تنش کرده بود با کت و شلوار مشکی..
به صدای نفساش دقت کردم..منظم نبود..انگار هنوزم از چیزی ناراحته و داره حرص می خوره..
پیراهنش ودر اورد و گذاشت بالای سرش..بعد از اون هم بدون اینکه حتی نیم نگاهی بهم بندازه گرفت خوابید و مچ دست چپش و گذاشت رو
چشماش..
صبر رو بیش از این جایز ندونستم..باید یه کاری می کردم تا بفهمم چشه..
تو جا نشستم..پتو روی هیچ کدوممون نبود..با نگاهی عمیق سر تا پاشو از نظر گذروندم..یعنی این مرد سرسخت و مغرور الان شوهر منه؟!..
نور کم بود ولی می تونستم ببینمش چون چشمم به این تاریکی نسبتا عادت کرده بود..کمی کج شدم و پتو رو کشیدم بالا..یه گوشه ش رو
انداختم روی اون و یه گوشه ی دیگه ش رو هم تا روی سینه هام کشیدم بالا..
هیچ حرکتی نکرد..می دونستم بیداره..
-آرشام..
جوابمو با سکوتش داد..دلم ازش گرفته بود..حقم نبود باهام اینطور رفتار کنه..مگه چکارش کردم؟..این سوالی بود که بارها از خودم پرسیده
بودم..
--چرا نمیگی چی شده؟..
بدون اینکه تغییری تو حالتش ایجاد کنه با صدای گرفته ای جوابم رو داد: بهتره بگیری بخوابی..یا اگه خوابت نمیاد برو بیرون بذار من بخوابم..
سوزش اشک رو تو چشمام حس کردم..واقعا که بی انصاف بود..رسما داشت منو از اتاق بیرون می کرد..هه..اونم شب اول عقدمون..
با حرص پتو رو زدم کنار و خواستم از جام بلند شم که پنجه های قوی و مردونه ش دور مچ دستم قفل شد..
صدام از بغض لرزید..
-ولم کن ..می خوام برم تا یه وقت خدایی نکرده مزاحم خوابتون نشم والاحضرت..
حتی نگاشم نکردم..اما تقلا هم برای رهایی از دست آرشام بی فایده بود..
--بهت گفتم بگیر بخواب چرا حرف تو گوش ِ تو نمیره ؟..
با عصبانیت نگاش کردم..صدامون به ظاهر اروم بود ولی ارشام درونم طوفانی به پا کرده بود که هیچ جوری اروم نمی شدم..
تو جاش نیمخیز شد..یه رکابی سفید تنش بود که کاملا جذب عضله هاش شده بود..

@romangram_com