#آرشام_پارت_326
کلام الله مجید ..یک جام آینه و شمعدان .. تعداد 1000سکه ی بهار آزادی..و 100شاخه گل رز و 14شاخه گل محمدی..در بیاورم؟ آیا
وکیلم؟..
همه جا رو سکوت پر کرد..منتظر بودن جواب بدم..
سعی کردم صدام نلرزه..ولی بدجور استرس داشتم..
قرآن رو بستم و بوسیدم..
-با اجازه ی بزرگترا.. بله..
بی بی و عمومحمد دست زدن و بی بی کِل کشید..با اینکه جمعمون کوچیک بود ولی همه شاد بودن..
حاج آقا _ مبارک باشه انشاالله..........و حالا شما آقا داماد..آقای آرشام تهرانی آیا از طرف شما هم وکیلم؟..
هیچ صدایی نمی اومد..دل تو دلم نبود..خدا شاهده کم مونده بود قلبم از سینه م بزنه بیرون..
تا اینکه صدای ارشام..مثل همیشه محکم و جدی..
آرشام_ بله..
حاج آقا _ مبارکه ..برای سلامتی عروس و داماد صلوات ختم کنید..
«الّلهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَآلِ مُحَمَّد وَعَجِّل فَرَجَهُم»
بی بی پارچه رو از رو سرمون برداشت..قرآن رو مجددا بوسیدم و دادم دستش..
تو همین فاصله ی کوتاه آرشام سرشو چرخوند و نگاهمون تو کسری از ثانیه در هم گره خورد..
هنوز همون دلخوری رو تو چشماش می دیدم..
پیش خودم یه حدسایی زده بودم....
بی بی صورتمو بوسید و عمو محمد هم با ارشام روبوسی کرد هر دوشون بهمون تبریک گفتن.. عمومحمد دو تا جعبه داد دست بی بی ..توشون
حلقه هامون بود که عمومحمد و بی بی برامون خریده بودن....
دو تا حلقه ی ساده ی طلا ..فوق العاده ست..همیشه دوست داشتم اگر ازدواج کردم حلقه م ساده باشه..درست مثل همینا..
حلقه ها رو دست همدیگه کردیم..
برام مثل خواب بود..اگر هم خواب باشه دوست ندارم هیچ وقت بیدار بشم..
حاج آقا رو به ارشام گفت که دفترش تو تهران ِ و چند روز دیگه سر بزنه می تونه سند ازدواجمون رو تحویل بگیره..
بعدش هم یه دفتر بزرگ گذاشت جلومون و گفت که یه ردیف رو کامل امضا کنیم..شاهدامون هم بی بی و عمومحمد و نرگس و خاتون بودند..
و بعد از اون هم برامون ارزوی خوشبختی کردند و به اصرار عمومحمد هم برای اینکه شام بمونن توجهی نکردن و حاج آقا هم گفت که چند جا
کار داره باید بره..
یه مهمونی 4نفره ترتیب داده بودیم که همه ی کاراشو هم بی بی و عمومحمد انجام داده بودند..
شیرینی محلی..میوه..شام که زرشک پلو با مرغ بود و عجب عطری داشت این برنج ایرانی..
آرشام امشب کمتر تو خودش بود و بیشتر با بی بی و عمومحمد حرف می زد ولی بازم زیاد منو تحویل نمی گرفت..
اگه با هم رو به رو می شدیم یه چیزی می گفت ولی تو حالت معمولی ساکت می موند..
بعد از شام کمی میوه خوردیم..تا اینکه بی بی با لبخند به من اشاره کرد و از در رفت بیرون..
کمی بعد منم پاشدم و پشت سرش رفتم..
توی بالکن ایستادم و به اطرافم نگاه کردم..تو قسمت چپ ساختمون برق یکی از اتاقا روشن بود.. رفتم طرفش .. درو اروم باز کردم..بی بی گوشه
ی دیوار با لبخند نشسته بود و پشتش و به رختخوابایی که ردیف کنار دیوار چیده شده بودند تکیه داده بود..
--بیا بشین مادر..درم ببند سوز نیاد تو دخترم..
درو بستم و رفتم پیشش..رو به روش نشستم وبه صورت همیشه مهربونش لبخند زدم..
-جانم بی بی کارم داشتی؟..
--دخترم نمی دونی مهندس امشب چش شده؟..
لبخندمو خوردم..با ناراحتی گفتم :فقط امشب نیست بی بی..والا منم نمی دونم..دیدید که حتی به زور نگام می کرد..
--اره مادر تعجبمم از همینه که چرا با من وعمومحمد حرف می زنه ولی جواب تو رو به زور میده..گفتم شاید اتفاقی بینتون افتاده ..شگون
نداره عروس و دوماد شب اول با هم قهر باشن دخترم..
سرمو زیر انداختم..خودمم از رفتارای اخیرش ناراضی بودم..لااقل چیزی هم نمی گفت تا بتونم با حرف زدن قانعش کنم..
بی بی سکوتم رو که دید دستشو به زانوش گرفت و یاعلی گفت و بلند شد..
--پاشو مادر این رختخوابا رو پهن کنیم ..اینجا رو امروز مخصوص شما اماده کردم..
-زحمتتون شد بی بی ولی لازم نیست که حالا.. امشب ما .. اینجا.............
بی بی که زن فهمیده و با تجربه ای بود متوجه تردیدم شد و با لبخند در جوابم گفت: دخترم خجالت مخصوص تازه عروس ِ نگران نباش همه
ی دخترا بالاخره یه روز این تجربه رو با شریک زندگیشون دارن..من و عمومحمد واسه حرف مردم این پیشنهاد و به آقا دادیم ..مثل اینکه
کسایی نظر بد بهت دارن مادر..خدا ازشون نگذره ..عمومحمد به آقا گفت با عقدی که بینتون خونده بشه هم دهن مردم بسته میشه هم اگه
@romangram_com