#آرشام_پارت_325
درست مثل آسمون می مونه..یه لحظه صاف و افتابی ِ و لحظه ای بعد ابری و گرفته..
حتی یه کلمه هم با هم حرف نزدیم..
عمومحمد گفت که با حاج آقا مهدوی حرف زده و قضیه رو براش گفته..اونم گفته باید نتیجه ی آزمایش خون و برگه ی تایید فوت پدرم
همراهمون باشه که عمومحمد با صحبت حلش کرده بود..
الان موقعیت اینکه بریم و ازمایش بدیم رو نداشتیم پس مجبور بودیم کوتاه بیایم تا همه چیز به خیر بگذره..
آرشام قبلا بهم گفته بود که شناسنامه م دستشه..ظاهرا همون اوایل یکی از طرف منصوری همه ی مدارکم رو براش می فرسته..
خب اره مدارکم به چه درد منصوری می خورد؟..منو کامل به آرشام واگذار کرده بود دیگه باهام کاری نداشت..
اون شب با کلی فکر و خیال چشم رو هم گذاشتم..همه ش به رفتار امشبش فکر می کردم که چرا عصبی و گرفته بود؟!..
فردا صبح با عمومحمد از خونه زدن بیرون من و بی بی هم داشتیم خونه رو مرتب می کردیم..
بی بی _ تو خودتو خسته نکن دخترم برو حموم و تا اب گرمه یه دوش بگیر..
-حالا وقت هست بی بی..
--نه مادر برو..صبح زود هم آقای مهندس رفت..
بعد از اینکه به اصرار بی بی دوش گرفتم اومدم تو قسمت رخت کن تا لباسامو بپوشم که دیدم بی بی لباس برام گذاشته همه هم یک دست
سفید..
لباس محلی بود..وقتی تنم کردم کلی ازش خوشم اومد..بی نظیر بود..مخصوصا جلیقه ی سنگ دوزی شده ای که روی بلوزش قرار می گرفت..
رفتم تو .. داشتم با حوله موهامو خشک می کردم..بی بی هم در اتاق و باز کرد و در حالی که سینی چای دستش بود با لبخند اومد تو..
--عافیت باشه دخترم..چقدر این لباس بهت میاد..
-سلامت باشی بی بی..خیلی خوشگله دستتون درد نکنه..
--برازنده ت ِ دخترم ایشاالله که خوشبخت بشی..بیا یه استکان چای بخور گرم شی مادر..راستی عمومحمد و مهندس واسه ناهار نمیان عصری
بر می گردن..مثل اینکه جایی کار داشتن..
و سینی چای رو گذاشت زمین..
-ممنونم بی بی ..چرا زحمت کشیدید..
--این چه حرفیه دخترم..بیا بشین..
حوله رو گذاشتم کنار و رفتم کنارش نشستم..با لبخند مهربونش شونه رو برداشت و نشست پشتم..اروم اروم شروع کرد به شونه زدن موهای
پرپشت و بلندم..
-شما چرا بی بی خودم شونه می زدم.....
--ارزوم بود شب عروسی دخترم موهاشو با دستای خودم شونه بزنم..ولی خدا نخواست..تو منو یاد مریمم میندازی..منو مثل مادر خودت
بدون..گرچه مهر مادری یه چیز دیگه ست ولی خدا شاهده تو با اولادم هیچ فرقی نداری..
اشک تو چشمام حلقه بست..سرمو زیر انداختم..
بی بی داشت موهامو شونه می زد..
شونه هام از گریه لرزید..بی بی فهمید ولی چیزی نگفت..
گذاشت گریه کنم تا اروم بشم..
حس کردم دستش رو موهام می لرزه..شاید اونم داره اشک می ریزه..
من به یاد مادرم..
و بی بی به یاد مریم..
****************************
حاج آقا_ بسم الله الرحمن الرحیم..لاحول و لا قوة الا بالله علی العظیم..به میمنت و مبارکی..دوشیزه خانم دلارام امینی آیا وکیلم شما رو به عقد
دائم آقای آرشام تهرانی در قبال مهریه ی یک جلد کلام الله مجید ..یک جام آینه و شمعدان .. و به تعداد 1000سکه ی بهار آزادی..و 100
شاخه گل رز و 14شاخه گل محمدی..در بیاورم؟ آیا وکیلم ؟..
بی بی_ عروس رفته گل بچینه..
و سر کله قندا رو، روی پارچه ی سفیدی که خاتون و نرگس رو سرمون گرفته بودن به هم سابید..
حاج آقا_ عروس خانم وکیلم شما رو به عقد دائم آقای آرشام تهرانی در قبال مهریه ی معلوم در بیاورم؟آیا وکیلم؟..
بی بی_ عروس رفته گلاب بیاره..
هم خنده م گرفته بود هم استرس داشتم..هنوزم باورم نمی شد..
نگاهمو به نرمی روی آیه های قرآن می چرخوندم و تو دلم زمزمه می کردم....
زورمم می اومد به آرشام نگاه کنم..
در کل اوضاعی بود دیدنی....
حاج آقا_ برای بار سوم دوشیزه ی محترمه خانم دلارام امینی آیا وکیلم شما رو به عقد دائم آقای آرشام تهرانی در قبال مهریه ی یک جلد
@romangram_com