#آرشام_پارت_324

با اینکه عصبانی بود ولی همون نگاهه از روی خشمش هم می تونست به من بفهمونه که تا چه حد این تعصب می تونه اون حس و علاقه ای
که همیشه در آرشام جستجو می کردم رو نشونم بده....
*****************************
داشتم کمک بی بی برنجا رو پاک می کردم..می خواست واسه شب سبزی پلو با ماهی درست کنه..
--تو خودتی مادر چیزی شده؟..
-نه بی بی خوبم..نگران فرهاد و آرشامم..
--نگران نباش دخترم ایشاالله همه چیز به خیر و خوشی تموم میشه..خدا خودش نگهدارشون.. ِ
--فرهاد و عین برادرم دوست دارم..وقتی پدر و مادر و برادرم تنهام گذاشتن فقط اونو داشتم..هیچ وقت تنهام نذاشت..همیشه هم گفتم که یه
دنیا ممنونشم و هر کار بکنم بازم نمی تونم جبران خوبی هاشو کرده باشم..
--عمومحمد از مهندس شنیده بود که اقای دکتر به کمک مهندس و به خاطر تو الان زنده ست..مثل اینکه یه سری از خدا بی خبر می
خواستن بکشنش اره مادر؟..
-از آرشام خواستم کمکش کنه..یه مدتم ازش بی خبر بودم..
--خب مادر همین که جونش و نجات دادی خودش یه جور جبران ِ ..نگران نباش خدا خودش بزرگه..
بی صدا به کارم مشغول شدم..حق با بی بی بود باید همه چیزو دست خودش می سپردم..خدا تا به الان هیچ وقت تنهام نذاشته..امیدوارم هیچ
وقت دستمو ول نکنه..
--دخترم، خاتون و خبر کردم عصری میاد اینجا..
-خاتون کیه؟!..
خندید و با لحن بامزه ای گفت: توی این روستا هر کس می خواد عروس بشه میره پیشش..
-یعنی چکار می کنه؟!..
--بند انداز ِ مادر..ماشالله هزار ماشاالله عین پنجه ی افتابی ولی بازم قراره تازه عروس بشی اینکارا لازمه..
-اما اخه الان وقتش نیست..منظورم اینه نیازی نیست که من...........
--نه دخترم این چیزا اینجا رسمه..دختر قبل از عروسیش باید به خودش برسه..اقای مهندس سفارش کرده منم باید انجامش بدم..
با چشمایی که از زور تعجب گرد شده بود گفتم: جدی یعنی ارشام گفته اینکارو بکنید؟!..
خندید و مهربون نگام کرد..
--نه اینجوری دخترم..من همه چیزو بهش گفتم اونم موافقت کرد..بدون اینکه بهونه بیاره گفت هر کار صلاح می دونید انجام بدید..خیالت
راحت دخترم خاتون زن مطمئنی ِ ..سالهاست توی این روستا صورت بند میندازه دستش سبکه.. ایشاالله که خوشبخت بشی مادر..
سکوت کردم و بی بی هم سکوتم رو بنا بر رضایتم گذاشت..حقیقتشم همین بود..
من..یه دختر 22ساله..نمیگم تا حالا دست تو صورتم نبردم..چرا اتفاقا چند باری امتحانش کردم اونم وقتی که خونه ی منصوری بودم و به
اصرار پری ولی فقط یه کوچولو زیر ابرو بر می داشتم ولی حالا داشتم کلا تغییر می کردم..
جدی جدی دارم عروس میشم؟!..
*********************************
به صورتم تو آینه نگاه کردم..پوست سفیدم از همیشه روشن تر و سفید تر خودشو به رخ می کشید..
زیاد به ابروهام دست نزده بود و فقط بهش حالت داده بود..با اینکه موقع بند انداختن حسابی دردم اومد ولی حالا می دیدم نتیجه ش چیز
محشری شده..
دستیارش یه دختر جوونی بود که خاتون گفت نرگس دخترش.. ِ
نرگس امروزی تر کارشو انجام می داد..به گفته ی خاتون تو شهر کلاسای ارایشگری رو گذرونده بود و تا حدودی توی این کار مهارت
داشت..روی صورتم ماسک گذاشت به خاطر اینکه بعد از بند پوست صورتم جوش نزنه..بعد از اون موهامو مرتب کرد..
بی بی به نرگس سفارش کرد که فردا عصر حتما بیاد اینجا..
واقعا اینکارا لازم نبود ولی بی بی با اشتیاق انجامشون می داد..منم وقتی این اشتیاق رو تو نگاه و حرکاتش می دیدم با رضایت کامل به روش
لبخند می زدم..
می دونستم یه روز ارزو داشته اینکارا رو واسه دخترش مریم انجام بده..ولی....
خدا از باعث و بانیش نگذره..واقعا چطور دلش اومد از دل مهربون و ساده ی این پدر و مادر سواستفاده کنه و جیگر گوشه شون رو به کام مرگ
بکشونه؟..
آرشام شب برگشت خونه با لبخند ازش استقبال کردم ولی در مقابل چهره ای پر از اخم و نگاهی گرفته نصیبم شد..
در واقع حسابی حالم گرفته شد..حتی متوجه تغییر تو صورتمم نشد..از این بیشتر لجم گرفت..نمی دونستم چش شده ولی تموم مدت ساکت
بود و فقط با عمومحمد و بی بی حرف می زد اونم وقتی ازش سوالی می شد..
سر شام متوجه سنگینی نگاهش روی خودم شدم ولی از لجش حتی سرمو بلند نکردم تا نگاه های گاه و بی گاهش رو غافلگیر کنم..
مگه چکارش کردم؟..

@romangram_com