#آرشام_پارت_323
ولی کی و کجا؟!..
اینو دیگه خدا می دونه..
فرهاد اصرار داشت هرچه زودتر از اینجا بره..
آرشام سفارش کرده بود که تحت هر شرایطی از خونه بیرون نرم..تا اینکه فردای همون روز به فرهاد گفت که کاراشو واسه انتقال انجام داده..
مثل اینکه باید می رفتن یه شهر دیگه و اونجا کارای سفر فرهاد رو به ایتالیا انجام می داد..البته فرهاد به کمک دوستش امیر می تونست
کاراشو جلوتر بندازه..
از این بابت خیالم راحت شده بود..
وقتی حرفاشو شنیدم ترجیح دادم حرفی از پری نزنم..فعلا موقعیتش جور نبود چون با بیان این مسئله نمی خواستم پری رو ناراحت کنم..در
هر صورت اون از این بابت اطلاعی نداشت..
**********************************
روز خداحافظی از فرهاد فرا رسیده بود..انگار که داشتم با برادرم وداع می کردم..فرهاد تو زندگیم برام اهمیت زیادی داشت..
فقط ای کاش این عشق ِ یکطرفه بین ما فاصله نمی انداخت..عشقی که فقط و فقط از جانب فرهاد بود..
--مراقب خودت باش دلارام..
و با شیطنت در حالی که صداش ارومتر شده بود با لحن بامزه ای ادامه داد: اگه یه وقت این غول بیابونی اذیتت کرد بگو تا بشمر سه برگردم
خودم به حسابش برسم..نگاه به عضله هاش نکن منم یه نیمچه زوری دارم واسه خودم..
با خنده بهش چشم غره رفتم و گفتم: ا..ِِِاینو نگو فرهاد..
نگاهش کمی گرفته شد..اینو خوب حس کردم ولی هنوز لبخند رو لباش بود..
--در موردش اینطور حرف زدم ناراحت شدی درسته؟..هیچ کس دوست نداره حتی ذره ای به عشقش توهین بشه..عشق تو بهش خیلی پاکه
دلارام..قدرشو بدون..
با لبخند سرمو زیر انداختم..
--از کی تا حالا خانم خانما خجالتی شدن؟..
نگاهش کردم..
-از وقتی که..............
و با شنیدن صدای ارشام که تو درگاه ایستاده بود جمله م نصفه نیمه باقی موند..با اخم به ما دوتا نگاه می کرد..
--دیگه باید راه بیافتیم.............و با پوزخند رو به هر دوی ما ادامه داد: احیانا اگه گپ و گفتتون تموم شده یه نگاه به ساعت بندازین می بینید
که چیزی تا صبح نمونده ..دیر بشه ممکنه تو دردسر بیافتیم............... و رو به فرهاد با لحن غلیظی ادامه داد: لااقل امیدوارم ارزشش و داشته
باشه..
و نگاه پر از اخمی به من انداخت و از در رفت بیرون .... و همچین درو محکم بهم کوبید که تنم لرزید..
سرمو چرخوندم ..با دیدن لبخند رو لبای فرهاد منم ناخداگاه لبخند زدم تا جایی که لبخندش به خنده تبدیل شد..
-واسه چی می خندی؟!..
--آرشام واقعا ادم جالبی ِ..تا به حال حسادت کردن چنین ادم مغرور و متکبری رو از نزدیک ندیده بودم..
-نمیشه گفت متکبر ..ولی خب آرشام همیشه همینطوره....
--خب این خیلی خوبه..منتهی زیاد از حدش مشکل ساز میشه..امیدوارم از این اخلاقا نداشته باشه که بخواد افراط کنه..............خب تا بیشتر از
این عصبانیش نکردیم بهتره بریم بیرون..
-یعنی تو میگی عصبانیه؟..
رفت کنار پنجره و پرده رو زد کنار و به بیرون نگاه کرد..به من اشاره کرد که برم کنارش بایستم..با همون لبخندی که رو لباش بود سرشو تکون
داد و به بیرون اشاره کرد..
نگاهمو از پنجره به حیاط انداختم..آرشام کنار حوض ایستاده بود..دستاشو طبق عادت تو جیبش فرو برده بود و قدم می زد..
حق با فرهاد بود..حالت آرشام کاملا عصبی بود..تا جایی که رفت کنار باغچه یه سنگ برداشت با حرص پرت کرد تو حوض..کلافه قدم می زد و
تو موهاش دست می کشید..دست به کمر ایستاد و روشو کرد طرف ساختمون..داشت می اومد اینطرف که فرهاد پرده رو انداخت..هر دو رفتیم
سمت در..
--با چشمای خودت دیدی..
خندیدم و چیزی نگفتم..
دست آرشام رو دستگیره بود که فرهاد همزمان درو باز کرد..صورت ارشام از عصبانیت سرخ شده بود..
در سکوت یه نگاه به من و یه نگاهه کوتاه به فرهاد انداخت بعدشم از تو درگاه رفت کنار تا فرهاد رد شه..
جوری بهمون اخم کرده بود که نه صدای من در اومد نه فرهاد..
غرور ِ تو چشماشو دوست داشتم..
ولی عاشق این بودم که در همه حال ذره ای از گرمای نگاهش به من کم نمی شد..
@romangram_com