#آرشام_پارت_322
--آهان..حالا شد..
-تو که تو این مدت بیشتر تو اتاقت بودی پس چطور متوجه آرشام شدی؟..
با شیطنت چشمک زد..
--خب دیگه شما خانما هنوز ما مردا رو خوب نشناختید..فقط من می تونم نگاه های یه ادم عاشق رو درک کنم..اینکه روی تو حساسه..و حتی
نمیذاره به اتاق من نزدیک بشی..اینا همگی نشونه ی حس مالکیتی ِ که روی تو داره..فکر می کنه تو مال اون هستی وهیچ کس حق نداره بهت
نزدیک بشه..کسایی که بهت علاقه دارن براش نوعی زنگ خطر محسوب میشن پس تو رو از اونها دور می کنه..می بینی؟..من حتی اگه پامو از
این اتاق بیرون نذارمم می فهمم اطرفم چه خبره..
با لبخند سرمو تکون دادم..
--آرشام منو نجات داد اونم فقط به خاطر تو..هیچ کس الکی واسه کسی چنین کاری رو انجام نمیده ولی اونقدر برای ارشام مهم بودی که
درخواستت رو قبول کرد..مرد محکم و با ارده ای مثل آرشام لیاقت دختر مهربون و سختی کشیده ای مثل تو رو داره..جلوی قسمت رو نمیشه
گرفت..تقدیر هر چی که باشه همون میشه..راستی هنوز چیزی بهت نگفته؟..منظورم از علاقه ش.. ِ
-نه..یه وقتایی یه کارایی می کنه که مطمئن میشم ولی بعدش تا میام به خودم بگم دیگه تمومه سرد و جدی میشه..اما خب............
--معلومه با خودش و احساسش درگیره..اما چرا؟..
-خودمم نمی دونم..آرشام شخصیت پیچیده ای داره..به هیچ عنوان رفتارش و واسه چند دقیقه بعد نمی تونی پیش بینی کنی..اینکه الان ارومه
و به دقیقه نمی کشه از این رو به اون رو میشه..در کل گاهی اوقات حس می کنم نمی تونم بشناسمش..
--شاید همین باعث شده نسبت بهش کشش پیدا کنی..
-نمی دونم..
نفس عمیق کشید..
--حس علاقه م به تو تموم شدنی نیست دلارام..قصد سرکوب کردنش رو هم ندارم..اما برای همیشه تو قلبم نگهش می دارم..حتی اگه روزی
ازدواج کنی هم با تمام وجود برای خوشبختیت دعا می کنم..اینو از صمیم قلب میگم که ارزوی من تنها خوشبختی تو ..ِمن آرشام رو نمی
شناسم..ولی تو رو خوب می شناسم..می دونم انتخاب اشتباهی نمی کنی..اگه انتخابت ارشام ِ ..منم بهش احترام میذارم..ولی ازم نخواه عشقت و
تو قلبم از بین ببرم..چون هیچ وقت این کارو نمی کنم..
-ولی فرهاد تو باید به اینده ت هم فکر کنی..خواهش می کنم..اینکار درست نیست..
--من برای اینده م یه سری برنامه ها دارم..می خوام تخصصم رو تو ایتالیا بگیرم..یکی از دوستام به اسم امیر اونجاست بارها بهم پیشنهاد کرد
منم برم پیشش ولی قبول نکردم حالا وقتشه که شانسمو امتحان کنم..به نظرم بهترین موقعیت برای من همینه..ولی با این حال فراموشت نمی
کنم ومطمئن باش یه جوری ازت خبر می گیرم..
-ارزو می کنم این عشق تو قلبت به مرور کمرنگ و کمرنگ تر بشه تا جایی که یه دختر خوب و لایق قسمتت بشه..به خدا تو لیاقت یه زندگی
خوب و پر از عشق رو داری فرهاد..
لبخند کمرنگی نشست رو لباش و سرش و زیر انداخت و در همون حال اروم تکونش داد..
--می فهمم چی میگی..ولی هیچ کس از اینده خبر نداره..
*****************************
همه ی سعیم و کردم تا به فرهاد بگم که من و آرشام داریم عقد می کنیم ولی نتونستم..هر بار روی زبونم نمی چرخید چیزی ازاین موضوع
بهش بگم..
شاید الان زمان درستی واسه مطرح کردنش نبود..
آرشام بهم گفت که موضوع عقد رو با عمومحمد در میون گذاشته و اون هم گفته همه ی کاراش رو انجام میده..
آرشام تاکید داشت که بی سر و صدا انجام بشه..باید جنبه ی احتمالات رو هم در نظر می گرفتیم..
موقعیت سختی بود..در کنار این قضایا عقد ما یه جورایی می تونست جلوی خیلی از مشکلات رو بگیره..
مخصوصا خلاص شدن از شر شایان و ارسلان..گرچه شایان زن متاهل یا مجرد براش فرقی نداشت..مرتیکه ی حیوون صفت این چیزا سرش
نمی شد..
و حالا بین این همه مشکلات ما داریم عقد می کنیم..بهش که فکر می کنم خنده م می گیره..اینکه آرشام منو بیاره اینجا ..و بی بی و
عمومحمد رو این مسائل تعصب نشون بدن و بگن چون مدت زیادی اینجا می مونید نباید بهم نامحرم باشید..
فرهاد هم که داره از اینجا میره لابد واسه همین روی اون اصراری ندارن..می مونه من و آرشام که وقتی دیدن نسبت بهم بی میل نیستیم هر
دو دست به کار شدن..
شاید از دید اونها انجام اینکار جبرانی بر اتفاقات گذشته باشه..در هر صورت من از ته دل راضی بودم..
در اینکه آرشام مرد سرسختیه شکی نیست و اینکه به راحتی احساساتش رو بروز نمی داد..
با حرکات و رفتارش می تونست اینو به من ثابت کنه که تو چند مورد موفق بود ولی با این حال دوست داشتم از زبون خودش هم بشنوم که از
ته دل منو می خواد..
مطمئنم بالاخره یه روز به احساساتش اعتراف می کنه..
@romangram_com