#آرشام_پارت_321

نسبت بهش بیشتر میشه همینطورم..
یه جورایی حق داشت اگه مطمئن بشه متعلق به خودشم می تونه از اسراری که تو گذشته ش وجود داره برام بگه..
مثل همیشه حساب شده عمل می کرد..حتی واسه این کار..
******************************
ارشام رفت با عمومحمد حرف بزنه منم رفتم پیش فرهاد تا ببینم چکارم داره..
توی این مدت هر وقت که آرشام خونه نبود از اتاقش می امد بیرون..انگار هیچ کدومشون از اون یکی زیاد خوشش نمی اومد..واقعا برام جالب
بود..
توی اتاق نشسته بود که با دیدن من لبخند کمرنگی نشست رو لباش..متقابلا من هم لبخندش رو بی پاسخ نذاشتم..
رفتم و رو به روش نشستم..
-کار داشتی باهام فرهاد؟..
--این لباس ِ محلی چقدر بهت میاد..
لبخند بر لب نگاه کوتاهی به خودم انداختم..یه دامن چین دار و بلند که قسمت بالاش قرمز بود و لبه های دامن کمرنگ تر می شد..
و یه بلوز محلی که رو قسمت کمر تنگ می شد و یقه بسته بود..
یه روسری سه گوش با طرح های جالب و محلی هم رو سرم بود که رنگ سفیدش رو خیلی دوست داشتم..
-ممنون..بی بی بهم داد .. 2روز ِ دارم از اینا می پوشم تو تازه دیدی؟..
--نه قبلا هم متوجه شده بودم ولی چیزی در موردش بهت نگفتم..
-می خواستی درمورد لباسم باهام حرف بزنی؟!..
خندید..سر تکون داد و گفت: نه مسئله یه چیز دیگه ست..میخوام در مورد تو و آرشام بدونم..
سوالش واسه م غیرمنتظره بود..
-منظورت چیه؟!..
--شک ندارم که یه چیزی بینتون هست..آرشام مرد سرسخت و توداری ِ ولی تو..من خوب می شناسمت دلارام..بی قراری چشمات برام تازگی
داره..اونم درست زمانی که چشمت بهش میافته..
سرمو زیر انداختم..چی باید می گفتم خودش همه چیزو فهمیده بود..
-دلارام سرت و بلند کن و مثل همیشه تو چشمام زل بزن بگو حرف دلت چیه؟..می خوام از زبون خودت بشنوم..برداشت من درسته؟..
نگاهش کردم..می خواستم بگم ولی نمی تونستم..می ترسیدم ازم دلگیر بشه..تا قبل از اینکه آرشام وارد زندگیم بشه فرهاد تنها کسی بود که
من داشتم..مثل یه برادر اونو دوست داشتم ولی حالا.......
-من..من چی باید بگم؟..همیشه گفتم بازم میگم که تو خیلی زود می فهمی اطرافت داره چی می گذره..
--روی بقیه نه..ولی روی تو اره این حس در من هست..خیلی هم قوی..ِ
-فکر می کردم فراموش کردی..
--تو هیچ وقت فراموش نمیشی..مگه می تونم؟..
-فرهاد خواهش می کنم...............
--ادامه نده دلارام..تو نمی تونی نظر منو برگردونی..عشقم بچه بازی نیست..یه نگاه به من بنداز..فکر می کنی حس علاقه م به تو می تونه واسه
دو روز باشه و بعدشم انگار که هیچ اتفاقی نیافتاده و بی خیال بشم؟..
-نه من اینو نگفتم..ولی فرهاد من تو رو مثل برادرم دوست دارم..اینو قبلا هم بهت گفته بودم..
--منم گفتم بهت زمان میدم تا روی پیشنهادم فکر کنی شاید نظرت برگرده..ولی شک ندارم تو حتی 1ثانیه هم به من و پیشنهادم فکر
نکردی..چون همه ی ذهنت پر شده از آرشام..وقتی قلبت پر بشه از اون خود به خود عقل رو هم تحت شعاع قرار میده و.....عمیقا عاشقش
میشی..تو الان توی این مرحله از عشق قرار داری..
-چطور اینو میگی؟!..
با گلایه به روم لبخند زد..
--چون خودمم می دونم بد دردی ِ..نه راه پس داری نه راه پیش..مخصوصا اگه عشقت یک طرفه باشه..
یه قطره اشک بی اراده از گوشه ی چشمم به روی گونه م چکید..با سر انگشت پاکش کردم..
-عشقت خیلی پاکه فرهاد..شاید من از همون اول لیاقتشو نداشتم..
با مهربونی به روم لبخند پاشید و کمی به طرفم مایل شد..خواست تو چشمام نگاه کنه که اونها رو به زمین دوخته بودم..
--تو لیاقتت بیشتر از ایناست دلارام..برای همین عاشق آرشام شدی..عاشق مردی که نمی تونه به راحتی عشق رو تو زندگیش تجربه کنه..
-تو از کجا می دونی؟!..
--آرشام هم تو رو دوست داره..می خواد نرمال رفتار کنه ولی بعضی از کاراش به قدری مشهود ِ که میشه فهمید تو اون قلب سنگیش چه
خبره..تو با قدرتی که داری سنگ رو هم اب می کنی قلب آرشام که در مقابلت هیچه دختر..
خندیدم و با همون خنده نگاهش کردم..

@romangram_com