#آرشام_پارت_320
خودت برام نگی نمی تونم..
--دلیلی نداره تو از گذشته ی من چیزی بدونی..گاهی اوقات خیلی از اتفاقات باید مسکوت بمونه..شکافتن لحظه لحظه شون فقط داغ دل رو
تازه می کنه..گرچه گذشته هیچ وقت از جلوی چشمام کنار نمیره..مثل یه پرده می مونه که خود به خود جلوی نگاهمو گرفته باشه..
-این همه کینه و نفرت به خاطر گذشته ست؟..
هیچی نگفت..کمی ازم فاصله گرفت..
--الان وقتش نیست که چیزی رو واسه ت توضیح بدم..شاید یه روز اینکارو کردم..می دونم که بالاخره این راز پیش تو فاش میشه..زمانش رو
نمی دونم ولی یه روز همه چیزو برات میگم..که البته این به خودت بستگی داره..
-چرا من؟!..
--که پیشنهادمو قبول کنی..
-پیشنهاد تو یا عمومحمد؟..
--تا من نخوام اونا هیچ کاری نمی کنن..گفتم که خیلی راحت می تونم همه شونو راضی کنم تا بی خیال عقد بشن..
-پس چرا اینکارو نمی کنی؟..
نزدیکم شد..
--به خاطر همون موقعیت طلایی..
نتونستم جلوی خودمو بگیرم وخندیدم..
یکی دو دقیقه گذشته بود..تو افکار خودمون غرق بودیم که صداش زدم..
-آرشام...... فرهاد چی؟..نمی خوام پیش اون...........
--می فهمم چی میگی..فکر اونجاشم کردم..قراره یکی دو روز ببرمش یه جایی دور از اینجا..
-کجا؟!..
--لازمه که اینجا نباشه..کیومرث نمی دونه من فرهاد و از چنگش در اوردم ولی ممکنه خیلی زود بفهمه پس بهتره از اینجا دورش کنم..
-یعنی اینجا واسه ش امن نیست؟..پس اگه اینطوره که واسه ما هم نباید امن باشه..شایان پیدامون می کنه..
--نگران نباش تا یکی دو هفته ی دیگه از اینجا میریم دارم کارامونو انجام میدم..مجبوریم این مدت و صبر کنیم یه کارایی دارم که نیمه تموم
مونده باید بهشون رسیدگی کنم..
-تو هنوز از اون شب برام نگفتی..چی به سر شایان و بقیه اومد؟..
--امشب برات میگم..
-فرهاد و کجا می بری؟..
--بعدا بهت میگم..
-ا..ِاخه اینجوری که نمیشه من باید بدونم اطرافم چه خبره..کیومرث یا شایان این مدت پیدامون نمی کنن؟..
--نه..احتمالش خیلی کمه..محافظ با لباس شخصی گذاشتم تو روستا کشیک میدن اگه خبری بشه می فهمیم..من هر چی که باید بدونی رو
بهت میگم..
-خیلی دوست دارم موضوع پری رو بکشم وسط شاید فرهاد یه کاری بکنه ولی باز می بینم الان وقتش نیست مشکل پری هنوز حل نشده..ای
کاش یه جوری می تونستم باهاش حرف بزنم..
--فعلا نمیشه..
-فرهاد لیاقت خوشبختی رو داره..خیلی نگرانشم..
اخماش رفت تو هم..
--نگرانی نداره من به خاطر تو حاضر شدم جونشو نجات بدم تا وقتی تحت کنترل باشه چیزیش نمیشه..دیروز باهاش حرف زدم انگار قصد داره
از ایران خارج بشه..مدارکش جور باشه کاراش زود انجام میشه..
-جدی میگی؟..!کی می خواد بره؟!..
--تا بخوام کاراشو انجام بدم مدتی طول می کشه..
-پس یعنی من و بی خیال شده..خوشحالم..
پوزخند زد..
--زیادم امیدوار نباش هنوزم با دیدن تو....چشماش برق می زنه..
به صورت عصبانیش خیره شدم..بدجور داشت حرص می خورد..
نمی دونم چرا ولی از این رفتاراش خوشم می اومد..معلوم بود که بهم توجه می کنه ولی از بس مغروره نمی خواد حس درونیش رو به زبون
بیاره..
با کاراش و گاهی هم با رفتارای ضد و نقیضش اینو بهم نشون می داد و فکر می کرد تا همین حد کافیه..
از خدام بود به عقدش در بیام ولی نه موقت..اهل اینکارا نبودم..حتی اگه طرف مقابلم کسی باشه که عاشقانه بخوامش..
گذشته ش برام مهم نبود..فقط خودشو می خواستم..وقتی که عاشقش شدم با گذشته ش کاری نداشتم..حالا هم که روز به روز علاقه م داره
@romangram_com