#آرشام_پارت_319
--تو دیگه چرا اینو میگی؟..
-ولم کن..
--جواب منو ندادی..
-هزار بار دیگه هم باشه میگم من اینکارو نمی کنم..من زن صیغه ای هیچ کس نمیشم..
--زن صیغه ای هیچ کس نمیشی زن عقدی من میشی..
-چه عقدی؟..
--موقت..
تقلا کردم و با حرص پسش زدم..
-هر دوش یکیه..من هر جایی نیستم..
با خشم بازومو گرفت و منو کشید دنبال خودش..محکم چسبوندم سینه ی دیوار..با خشم زیر لب تو صورتم توپید..
--بفهم چی از اون دهنت میاد بیرون..من کی همچین حرفی زدم؟..
-سر بسته گفتی منظورت چیه..من یه دخترم نمی خوام صیغه بشم..حق دارم مثل ادم زندگی کنم..اگه بخوام ازدواج کنم با کسی عقد می کنم
که از ته دل منو بخواد..اونم نه موقت..فقط دائم چون می خوام برای همیشه تو زندگیم باشه نه واسه چند روز..
بی حرف تو چشمام خیره شد ..از زور هیجان نفس نفس می زدم و قفسه ی سینه ی آرشام هم با چه شتابی بالا و پایین می شد..
--پس دردت اینه..اگه عقد دائم کنیم حله؟..
فقط نگاش کردم..می خواستم صداقت گفته هاشو از تو چشماش بخونم..
--چرا هیچی نمیگی؟..
-من باهات عقد نمی کنم..
مات موند..ولی از خشونتش کم نشد..
--چرا؟!..
-چون تو این کار تردید داری..قلبا نمی خوای..
صداش با اینکه بلند نبود ولی انقدر محکم بود که باعث بشه تن و بدنم بلرزه و چشمامو ببندم..
--د ِ اخه تو چی از جون من می خوای؟..تو فکر کردی انقدر بیکارم که تا عمومحمد گفت برو دختره رو عقد کن بگم باشه؟.. 10ساله دارم از
هم جنسای تو دوری می کنم ازدواج که کلا واسه م بی معنی بود..تو خیال کردی من نمی تونم نظر عمومحمد رو برگردونم؟..شده باشه می
برمت یه جای دیگه ولی اینکارو نمی کنم..این عقاید واسه بی بی و عمو محمده نه آرشام..من عقاید خودمو دارم..
چشمامو بازکردم..زل زدم تو چشمای سیاهش که اروم و قرار نداشتن..
-پس چرا اینکارو می کنی؟..
--ازم نخواه چیزی بگم..
-تا ندونم هیچ جوابی بهت نمیدم..
--چی می خوای بدونی؟..
-اگه میگی مجبور به این کار نیستی پس کار خودتو بکن..کسی زورت که نکرده خودتم داری میگی، پس بی خیال برو با عمومحمد حرف بزن
بگو اینکارو نمی کنی..ولی تو داری اصرار می کنی عقد کنیم..حتی میگی راضی هستی عقد دائم باشه ولی ترس و تردید رو تو حرفات و حتی
تو نگاهت می بینم واسه اینا چه جوابی داری؟..
--من از چیزی نمی ترسم..حرف از علاقه زدی و منم.................
-تو چی؟!..پس چرا ساکت شدی؟..
--امشب با عمومحمد حرف می زنم فردا عاقد و خبر کنه..
-انگار منتظر همچین پیشنهادی بودی..
--به هر حال باید از هر بهانه ای استفاده کرد..
-منظورت چیه؟!..
--همون موقعیت طلایی رو میگم..
نخواستم ولی نتونستم جلوی خودمو بگیرم و خندیدم..با خنده تو چشماش خیره شدم..
-به خدا توی پررویی نظیر نداری..هر چی من یه چیز میگم تو یه چیز دیگه جوابمو میدی..
چشماش می خندید ولی لباش حتی یه تکون کوچیک هم نخورد..چقدر این ادم جلوی خودشو می گیره خب بخند مگه چی میشه؟..اگه منم
که یه روز تو رو به قهقهه میندازم..فقط خدا کنه بشه..والا خودمم شک دارم این حتی یه لبخند درست و حسابی بزنه..
--با عمومحمد حرف می زنم..
-نه اینجوری نمیشه..
--چرا نشه؟!..
-من هنوز تو رو کامل نمی شناسم..نمی دونم تو گذشته ت چه اتفاقاتی افتاده..چرا 10ساله تنهایی؟..به خدا هنوز برام گنگی آرشام تا کامل از
@romangram_com