#آرشام_پارت_318

مونده بودم چکار کنم..صورت ارشام جدی بود..جرات نداشتم حرفی بزنم..مخصوصا جلوی بی بی و عمومحمد..
به بی بی گفتم که به فرهاد بگه کارم که تموم شد میام پیشش اونم با لبخند قبول کرد..
دنبال آرشام رفتم..رفت تو حیاط..محافظا بیرون بودن چون تو حیاط که ندیدمشون..
-چی می خواستی بگی؟..
--اون دکتره باهات چکار داشت؟..
-اولا دکتره نه و دکتر فرهاد رادفر..دوما چه می دونم نذاشتی که برم ببینم..
سکوت کرد..نگاهشو یه دور تو حیاط چرخوند و روی صورتم ثابت نگهش داشت..
نگاهمو به حوض کوچیکی که وسط حیاط بود دوختم..اطراف اکثر خونه های اینجا حصار کشی شده بود ..و بعضی از خونه ها که قدیمی تر
بودن در ِ مجزا داشتن..یه در قدیمی که معلوم بود مدت زیادی ِ پوسیده..
--می دونم که دیشب حرفای من و عمومحمد و شنیدی..پس لازم نیست چیزی رو توضیح بدم..
با تعجب نگاش کردم..کاملا جدی بود..
--اونجوری نگام نکن سایه ت و پشت پنجره دیدم..بدون شک وقتی اومدیم تو حرفامونو شنیدی..
عجب ادمی بودا..
خودمو نباختم ..تک سرفه ای کردم و جوابشو دادم..
-خب که چی؟..بر فرض که شنیده باشم..
--نظرت چیه؟..
-در مورد چی؟!..
--پیشنهاد عمومحمد..
-عمومحمد وبی بی تحت تاثیر شرایط سختی که داشتن می خوان با اینکار اون قضیه رو جبران کنن..این نظر منه..
--پس قبول نمی کنی..
-مگه تو قبول می کنی؟!..
نگاهشو از روم برداشت..
--پشنهاد بدی نیست..به نظرم موقت مناسبه..
پوزخند زدم و باز شدم همون دلارام گستاخ و بی پروایی که آرشام گربه ی وحشی صداش می زد..
-نه بابا گرمیت نکنه..خوبه از قبل برنامه هاتم چیدی..هه..عقد مـــوقت..
--تو مشکلی داری؟..
-روتو برم پس چی فکر کردی؟..!که تا بگی بیا عقد کنیم منم بگم ای به چشم چرا که نه؟!..
یه قدم اومد جلو..
--مگه می تونه غیر از اینم باشه؟..
یه قدم رفتم عقب..
-حالا که می بینی راضی نیستم..فکر کردی یه دختر بی پناه و بی کس به پستت خورده موقعیتو طلایی دیدی که خرش کنی صیغه ت بشه
اره؟..کور خوندی..
لبخند کجی نشست گوشه ی لباش و یه قدم دیگه اومد جلو..
--از هر موقعیت طلایی باید استفاده کرد..تو بودی پسش می زدی؟..
چشمام از این همه وقاحت گشاد شده بود..
-پس اون کی بود که داشت به عمومحمد می گفت من قصد ازدواج ندارم؟..
--دیشب خسته بودم ذهنم کار نمی کرد..نیاز داشتم که فکر کنم..
-اتفاقا به نظرم حرفای دیشبت حقیقت داشت..اینایی که الان داری تحویلم میدی رو باور ندارم..
خواستم برم تو که با یه قدم بلند خودشو رسوند بهم و بازومو گرفت..
--کجا؟!..
--ول کن دستمو..بی بی رو صدا می زنما..
-که منو تهدید می کنی اره؟..
لحنش اروم بود..ولی حرکاتش پر از خشونت..
-هر چی می خوای فکر کن..
--چرا لج می کنی دختر؟..
-پس فکر می کردی قبول می کنم ؟..
--شک ندارم که قبول می کنی..
-خیلی رو داری..

@romangram_com