#آرشام_پارت_317
--نه مادر یاد قدیما افتادم..وقتی مریمم صدام می زد و می گفتم جان ِ بی بی همینجوری جوابمو می داد..منو یاد دخترم میندازی..اونم مثل تو
قلب مهربونی داشت..شاداب بود و یه لحظه خنده از رو لباش کنار نمی رفت..اما...........
آه پر سوزی که از ته دل کشید و اشکاشو پاک کرد..............
--این روزگار به هیچ کس وفا نکرده مادر..به مریم منم وفا نکرد..دختر جوونم پر پر شد..
همونطور که با گوشه ی روسریش چشماشو پوشونده بود شونه های نحیفش زیر بار این همه اشک و آه و غصه می لرزید..
غم خودمم تازه شد..درحالی که چشمام نمناک شده بود بغلش کردم..بی صدا اشک می ریخت..
-ببخش بی بی ناراحتت کردم..
سرشو بلند کرد..کنارش نشستم..با گوشه ی روسریش اشکاشو پاک کرد..چشماش قرمز شده بود..
--نه مادر تو که تقصیر نداری..اتفاقا سبک شدم باهات حرف زدم..لعنت خدا بر دل سیاه شیطون..خدا ازش نگذره که دل یه مادر و به غم جیگر
گوشه ش اتیش زد..
-بی بی مگه چی به سر مریم اومد؟..ببخشید می دونم فضولیه ولی واقعا کنجکاو شدم..
--نه مادر این چه حرفیه ..چی بگم ..چی بگم از اون از خدا بی خبر که ما رو به روز سیاه نشوند..
چند سال پیش یه مرد جوونی رو عمومحمد کنار رودخونه پیدا می کنه و با خودش میاره خونه..چون زنده بود با کمک طبیب به لطف خدا شفا
پیدا کرد..ولی به گفته ی خودش چیزی یادش نمی اومد..
پسر خوش بر و رویی بود..ندونستیم که این کار هیچ خیری توش نداره و اخر سر این خودمون هستیم که تو این اتیش می سوزیم و خاکستر
می شیم..
از روی خوبی به این پسر جا دادیم..همینجا موند..کاری هم به ما نداشت.. 2تا از پسرامو توی تصادف از دست داده بودم..اونو مثل پسر خودم می
دونستم..
مریم اون موقع دانشجو بود..کم کم هو پیچید تو روستا که عمومحمد با وجود دختر مجردش مرد غریبه تو خونه ش نگه می داره و.......
خلاصه مادر سرتو درد نیارم مونده بودیم تو رودروایسی تا بهش بگیم که اره قضیه اینه و یه فکری بکنیم..
اونم با هزار بهونه و چرب زبونی گفت که جایی رو نداره بره..حتی عمومحمد چند بار خواست راضیش کنه واسه مداوا برن تهران ولی قبول
نکرد..
ما هم ساده داشتیم فریبشو می خوردیم..ندونستیم که چشمش مریمم رو گرفته..
یه روز که رفته بودم تخم مرغا رو به حسن آقا بقال بدم مثل اینکه یکی از روستاییا به عمومحمد خبر میده که بیا گاوم مریض شده داره تلف
میشه..
آخه عمومحمد یه چیزایی سرش می شد اهالی روستا هم هر وقت کمک لازم داشتن می اومدن سراغ ما..
خلاصه همون روز من تو بقالی یه کم معطل شدم وایسادم تا حسن آقا بیاد تخم مرغا رو تحویلش بدم..
کسی جز اون خونه نبود..مثل اینکه اون روز مریم یکی از کلاساشو از دست داده بود و واسه همین زود بر می گرده خونه.................
دستشو به سرش گرفت و همونطور که خودشو تکون می داد و اشک می ریخت ادامه داد: چی بگم مادر که دلم خون ..ِاون از خدا بی خبر
نگاهه بد به دخترم داشت..همه ی اهل روستا برامون حرف در اورده بودن و ما به خاطر خشنودی خدا و بنده ش بی توجه از کنارشون رد می
شدیم ولی اون نامرد بهمون بد کرد..
می خواست دامن دخترم رو لکه دار کنه..دخترم میاد تو حیاط و جیغ می کشه اونم دنبالش می کنه..با هم گلاویز میشن و مریم به خاطر
نجات جونش به هر چیزی که دم دستش بوده چنگ می زنه..اینارو یکی از زنای همسایه از بالای پشت بوم دیده و شاهد بوده.. ولی از ترسش
کاری نکرده..
جلوی دهنشو گرفته بود که صداشو همسایه ها نشنون..مریم از دستش فرار می کنه اونم عصبانی میشه و می زنه تو صورتش..
دخترم..جیگر گوشه م میافته زمین وسرش می خوره به آجرای لب باغچه و..عزیزدل مادر همون لب باغچه بال بال می زنه تا جونش در میشه..
اون بی همه چیز تا می بینه اوضاع اینجوریه فرار می کنه..من و عمو محمد دیر رسیدم..مریمم تموم کرده بود............
صدای گریه وضجه ش دل سنگ و آب می کرد..سرشو تو بغلم گرفتم و منم همپاش اشک ریختم..
عجب سرگذشت تلخی..خدایا این مادر با وجود این همه غمی که تو دلش داره چی می کشه..
به قدری تو حال و هوای خودم و داستان زندگی مریم غرق شده بودم که نفهمیدم آرشام و عمومحمد از کی به درگاه اتاق تکیه دادن ودارن ما
رو نگاه می کنند..
به آرشام نگاه کردم که دست به سینه به دیوار تکیه داده بود وبا اخم به زمین خیره شده بود..
از فک منقبض شده ش می شد فهمید که تا چه حد عصبانیه..سرشو به ارومی بلند کرد..انگار سنگینی نگاهمو حس کرده بود..
چشم تو چشم شدیم..قطرات پی در پی اشک صورتمو خیس می کرد ولی من بدون اینکه حتی پلک بزنم تو چشماش خیره شده بودم..
کلافه از دیوار فاصله گرفت و از اتاق بیرون رفت..
**************************
تقریبا ظهر شده بود..توی هال نشسته بودم پیش بی بی..
فرهاد صدام زد..خواستم برم تو اتاقش که از یه طرف دیگه آرشام صدام زد..
@romangram_com