#آرشام_پارت_316

دختر طفل معصوم بشه..اینجا حرف زود می پیچه..نذار اسمش رو زبونا بچرخه..اینجوری من و بی بی تا پای جون هواشو داریم..
گفته بودی بهش نظر دارن و می خوای از مصیبت دورش کنی ولی وقتی اسم تو توی شناسنامه ش باشه دیگه احدی نمیتونه بهش نزدیک
بشه..عقدش کنی همه چیز درست میشه پسرم..
--و اگه قبول نکنم؟..
--پس حرفای منه پیرمرد مو سفیدو قبول نداری..
--اینکه می گید با این کار از شر اون ادمای پست خلاصش می کنم رو حرفی ندارم..ولی می دونید که من اهل ازدواج نیستم..
--می دونم بابا ولی تو هم یه مردی..باید یه زن کنارت باشه.. دخترم از همه نظر تکه..دیگه چی می خوای پسرم؟..
--نمی تونم قبول کنم..
--آقای دکتر هم دوستش داره..
--اسم اونو نیار عمومحمد..دلارام هیچ حسی بهش نداره..
--ولی پسر مقبول و متینی ِ..توی این مدت بدی ازش ندیدم..حتی نگاهه بد به این دختر نمیندازه فقط عاشقه..اینکه به هم محرم نیستن
ممکنه هردوشون رو به گناه بندازه..عشق اگه از جانب مرد به جوشش بیافته دردسر ساز میشه..چون هرمردی نمی تونه جلوی خودشو
بگیره..ترسم از همینه..
--اگه فرهاد و از اینجا ببرم مشکل حله؟..
--چکار به اون بنده خدا داری پسرم؟..اون که کاری به کسی نداره..من و بی بی اینطور صلاح می دونیم بابا..
--شاید دلارام راضی نباشه..اونوقت چی؟!..
--تو موافقت کن بقیه ش رو بسپر به من و بی بی..اگه موافق بودی من حاج آقا رو خبر می کنم بیاد اینجا ..یه صیغه ی عقد دائم براتون می
خونه چون می شناسمش کاراتونو زود انجام میده..
--به همین سادگی؟!..
--پسرم تو کار خیر حاجت هیچ استخاره ای نیست..حاج آقا مهدوی امین این روستاست..
--الان نمی تونم تصمیمی در این مورد بگیرم..تا بعد ببینم چی میشه..
--پسرم عجله نکن..خوب فکراتو بکن بعد جوابمو بده..فقط نذار دیر بشه..
صدایی نشنیدم..
عینهو مجسمه پشت در خشکم زده بود..
یعنی گوشام درست می شنوه؟!..
عمومحمد به آرشام پیشنهاد داد منو عقد کنه؟!..
مغزم کمپلت قفل کرده بود..
اون شب با هزار بدبختی خوابیدم ولی تا صبح فکر و خیال دست از سرم برنداشت..
صبح وقتی همراه بقیه دور سفره نشسته بودم تموم حواسم پیش ارشام بود که اخماشو حسابی کشیده بود تو هم و هیچی نمی خورد..
کمی از پنیر محلی گذاشتم دهنم..مزه ش بی نظیر بود..
بی بی_ دخترم شیر بخور گرم و تازه ست..
لبخند زدم..
-چشم بی بی می خورم..ببخشید باعث زحمتتون هم شدم..
متقابلا با مهربونی ذاتی که چاشنی لبخندش قرار داده بود نگام کرد..
--کدوم زحمت مادر وجودت اینجا برای ما رحمته..خدا شاهده اندازه ی دخترم برام عزیزی..اینجا خونه ی خودته مادر دیگه از این حرفا نزن..
با شرمندگی یه قلوپ از شیر گرمی که معلوم بود تازه دوشیده شده خوردم..
تو این خونه ی روستایی بین این دیوارای قدیمی عجب صفا وصمیمیتی بر قرار بود ..مخصوصا با وجود دلای پاک و مهربون عمومحمد و بی
بی..حس غریبگی بهم دست نمی داد..
وقتی داشتم شیر رو سر می کشیدم متوجه نگاه های خاصی که عمو محمد و ارشام بهم مینداختن شدم..
آرشام سرشو تکون داد و بعدشم با یه تشکر زیرلبی از کنار سفره بلند شد و رفت بیرون..
به 1دقیقه نکشید که عمومحمد هم پشت سرش رفت..
به بی بی نگاه کردم ..تو فکر بود..به یه گوشه خیره شده بود و چیزی نمی گفت..
-بی بی.......
حواسش جمع شد و نگام کرد..
--جون ِ بی بی..
-جونت سلامت بی بی جون..
لبخندش پررنگ شد و درخشش اشک تو چشماش بیشتر..
-بی بی..چیزی شده؟!..

@romangram_com