#آرشام_پارت_315

--با بی بی رفتن تو اتاق بخوابن ولی تا چند دقیقه پیش بیدار بود..می اومد پشت پنجره تا ببینه اومدی یا نه..دختر اروم و مهربونیه..خدا
حفظش کنه..
--الان بیداره؟..
--نمی دونم..پسرم می خواستم باهات حرف بزنم..
--در چه مورد؟..
--بریم تو اینجا هوا سرده..
بدو خودمو رسوندم تو اتاق و اروم درو بستم..به بی بی نگاه کردم..صدای خروپفش بلند شده بود..ماشاالله انگار حسابی خوابش سنگینه..
گوشمو چسبوندم به در تا ببینم چی میگن..اتاق ما رو به هال باز می شد ولی اتاق ارشام و فرهاد تو قسمت راهروی خونه قرار داشت..
--گوشم با شماست عمومحمد..چی شده؟..
--خواستم یه کم باهات حرف بزنم..
--در مورد چی؟..
--درمورد دلارام..
--دلارام چی شده؟!..
--پسرم چیزی نشده نگران نباش..نمی دونم گفتنش درسته یا نه..ولی گفتنیا رو باید گفت..من پدرخدابیامرزتو خیلی خوب می شناختم..تو رو
هم می شناسم..مرد با شخصیتی هستی..ما که ازت بدی ندیدم و هر چی بوده خیر بوده..در همه حال کمکمون کردی و دستمونو گرفتی..در
حق من و بی بی فرزندی کردی..خدا شاهده مثل پسرمون دوستت داریم..
--عمومحمد این حرفا چه ربطی به دلارام داره؟!..
--میگم بهت پسرم.. صبور باش..توی این چند روز شاهد نگاه های هر دوی شما بودم..دقیق نمی دونم مشکلتون چیه و چرا این دختر
اینجاست..ولی تموم مدت شاهد بی قراری هاش بودم..
وقتی پاتو از این در میذاری بیرون دلواپسِت میشه..مرتب تو حیاط قدم می زنه..تو حال خودشه..وقتی میای خونه نور امید تو چشماش می
شینه..
پسرم من این موها رو تو آسیاب سفید نکردم..نگاهه این دختر به تو از سر علاقه ست..یاد ندارم از دختری دفاع کرده باشی..همیشه دیدم که از
جنس مخالف دوری کردی..
وقتی بهم گفتی قراره یه دختر و اینجا نگه داریم و مراقبش باشیم به خدا قسم هر دو پام به زمین خشک شد..که ارشام خان اهل اینکارا
نیست..هیچ دختری تو زندگیش نیست..
وقتی دیدمش تازه فهمیدم چرا شدی پشت و پناهش..رفتارای هر دوی شما رو دیدم..
برعکس گذشته الان ارومی..در مقابلش کاملا خونسرد رفتار می کنی..دیدم که اجازه نمیدی نزدیک اتاق اون پسر بشه..با اینکه اقای دکتر از
اقوامشه ولی این اجازه رو بهش نمیدی..
عشق رو تو نگاهه اون پسر دیدم..توجه ای که تو به دلارام داری رو هم دارم به چشم می بینم..
از همه مهمتر اون علاقه ای ِ که این دختر به تو داره..ولی پشت دیواری از غرور مخفیش کرده..
--عمومحمد حرفاتو نمی فهمم..می خوای چی بگی؟..اصل قضیه رو بگو..
--پسرم حضور این دختر توی این خونه اونم به این شکل درست نیست..دلارام برای من و بی بی عین دخترمون می مونه ولی نه به تو محرمه
نه به اون پسر..اینجا خونه ی شماست ولی هم من و هم بی بی عقایده خودمونو داریم..به حلال و حروم اعتقاد داریم..اگه نمی دیدم که این
دختر بهت علاقه داره خدا شاهده حرفی نمی زدم..ولی..
--ولی چی؟!..
--پسرم از حرفام ناراحت نشو..من برای خودتون میگم..اینجا روستای کوچیکیه..خیلی زود همه می فهمن یه دختر اینجا داره بین دوتا مرد
مجرد زندگی می کنه..
برفرض ما بهونه بیاریم که این دختر از اقواممونه ..تو رو هم که همه می شناسن ولی بازم دید ِ این مردم به قضیه یه چیز دیگه ست..
نمی خوام پشت سر این طفل معصوم حرف در بیاد..خودت که شاهد بودی سر مریم چی اومد؟..نمی خوام گذشته تکرار بشه..من تو وجود این
دختر مریمم رو می بینم..نذار پسرم..
--حرفاتون و قبول دارم چون شما می گید..ولی چاره ای نیست..فعلا نمی تونم اونو از اینجا ببرم..بیرون از این خونه خطرات زیادی اونو تهدید
می کنه..اینجا براش امن ترین جای ممکنه..
--من نگفتم دخترمو از اینجا ببر..فقط راست و حسینی بهم بگو تو این دختر رو می خوای یا نه؟..
--چرا می پرسید؟.!.
--می خوام مطمئن بشم که اشتباه نکردم..به علاقه ی اون دختر شک ندارم چون می بینم که چطور خواب و خوراک و ازش گرفتی ..ولی به
حس تو شک دارم..تو مرد سرسخت و محکمی هستی..بهم بگو پسرم..الان هیچ کس جز ما اینجا نیست که حرفاتو بشنوه..
--می خوام منظورتون رو از این حرفا بدونم..
--اگه تو هم خاطرشو می خوای چرا عقدش نمی کنی؟..چرا پناهش نمیشی پسرم؟..بذار بهت حلال بشه بابا..نذار سرنوشت مریم قسمت این

@romangram_com