#آرشام_پارت_314
--مادر این چه حرفیه کل روز هیچی نخوردی..اینجوری از پا در میای عزیزم..واسه تو هم اوردم بذار دهنت جون بگیری مادر..
-چشم می خورم..
--چشمت بی بلا مادر..رختخوابتو تو اتاق خودم پهن کردم عمومحمد هم میاد اینجا تا مهندس تنها نباشن..غذاتو خوردی بیا تو اتاق یه کم
استراحت کن دخترم..
به روش لبخند زدم..این زن چقدر با محبت بود..هر لحظه بیشتر از قبل حس می کردم که چقدر رفتاراش شبیه به مادرمه..
بی بی از اتاق رفت بیرون..با لبخند رو به آرشام گفتم: بی بی به شوهرش میگه عمومحمد؟!..
سرشو تکون داد ولی هیچی نگفت..
سینی غذا رو کشیدم جلو..براش لقمه گرفتم..کتلت بود وخیلی هم خوشمزه..
اونم اروم اروم می خورد..کنارش دو تا لقمه خوردم و تموم مدت نگاهه سنگین آرشام و روی خودم حس می کردم..
ولی سرمو بلند نکردم چون..واقعا به ارامش این نگاه نیاز داشتم..می دونستم نگاش کنم چشمشو از روم بر می داره..
بعد از خوردن غذا سینی رو برداشتم..تموم حرکاتمو زیر نظر داشت..ثانیه ای چشم ازم نمی گرفت..
-من میرم تو هم استراحت کن..می دونم با سوالام کلافه ت کردم ولی به خدا خیلی نگرانت شدم..از وقتی اومدم اینجا همه ش..........
ساکت شدم..دیگه داشتم زیاده روی می کردم..کنترل زبونم دست خودم نبود..انگار اونم مطیع قلبم شده بود..بلند شدم و رفتم سمت در..
--دلارام..
ایستادم..اروم برگشتم و نگاش کردم..اخماش تو هم بود ولی لحنش اروم تر از همیشه..
--امشب خسته م..امروز روز سختی داشتم به موقعش همه چیزو برات تعریف می کنم باشه؟.....حالا برو بخواب..
لبخند زدم وسرمو تکون دادم..
-شب بخیر..
--شب تو هم بخیر..
***************************
3روز گذشت..ولی تو این مدت هنوز آرشام برام هیچ چیزو تعریف نکرده بود..
روزا بیرون بود وشبا می اومد خونه ..با جون و دل ازش استقبال می کردم..
دیگه بهم اخم نمی کرد..اون شب مشخص بود که خسته ست ولی توی این سه روز رفتارش ارومتر از قبل شده بود..
کمتر حرف می زد ولی بداخلاقی نمی کرد..
رفتار بی بی و عمومحمد باهام گرم و صمیمی بود..یک لحظه از آرشام غافل نمی شدن..بی بی به نحواحسنت ازمون پذیرایی کرد..به آرشام می
گفت پسرم..
نمی دونم آرشام این زن وشوهر مهربون رو از کجا می شناخت ولی فوق العاده ادمای خوبی بودن..
رو دیوار اتاقشون چند تا قاب عکس بود که تو یکیش تصویر 3تا دختر و پسر جوون بود..بی بی گفت عکس بچه هاش ..ِبا چه غمی به قاب
عکس خیره می شد و گریه می کرد..
مرتب رو زبونم می اومد ازش بپرسم چی به روزشون اومده ولی خیلی زود جلوی خودمو می گرفتم..
فرهاد حالش بهتر شده بود..می تونست راه بره ولی با این حال کمی لنگ می زد..چندبار خواست باهام حرف بزنه ولی تا حرفو می کشید به
موضوع علاقه ش به من یه جوری از زیرش در می رفتم..
آرشام تا بیرون بود که هیچی ولی تا وقتی تو خونه بود اجازه نمی داد حتی به اتاق فرهاد هم نزدیک بشم..
3تا اتاق داشتن که یکیش واسه فرهاد بود و یکیش هم واسه من و بی بی..آرشام و عمومحمد هم تو اون یکی اتاق می خوابیدن..
از ارشام سوالی نمی پرسیدم چون می دونستم تا خودش نخواد بهم جواب نمیده..
شب چهارم بود..اون شب ارشام دیرتر اومد خونه..من و بی بی تو اتاق بودیم..بی بی خواب بود ولی من نه..تا آرشام و نمی دیدم خوابم نمی برد..
پاشو که از خونه می ذاشت بیرون دلم هزار راه می رفت..
بی بی اوایل بهم شک کرده بود ولی کم کم فهمید قضیه چیه..کارایی که من می کردم و شور و عشقی که من تو کارام نسبت به آرشام داشتم
رو هر کس دیگه ای هم می دید می فهمید یه خبرایی هست..
صدای درو که شنیدم فهمیدم خودشه..رفتم پشت پنجره و اروم گوشه ی پرده رو کنار زدم..عمومحمد تو حیاط بود..
آرشام دکمه های پالتوی مشکیش رو تا آخر بسته بود..
دیدم که دارن با هم حرف می زنن..نتونستم جلوی کنجکاویمو بگیرم..از اتاق رفتم بیرون و پشت در ایستادم..
چون رو پله ها نشسته بودن و نزدیک به در صداشونو واضح می شنیدم..
آرشام_ چرا تا این ساعت بیدارید؟..
--نگرانت شدم پسرم..
--من خوبم..
--می دونی که به اندازه ی پسرم دوستت دارم..نگران سلامتیتم بابا ..بیشتر به فکر خودت باش..
--دلارام کجاست؟..
@romangram_com