#آرشام_پارت_313

-معلوم هست چی میگی؟..!آرشام تو رو اورده اینجا؟!..
مکث کرد..تا چند لحظه چیزی نگفت..صورتشو برگردوند و نگام کرد..
--در اثر یه سوتفاهم کیومرث فکر کرد که من با نامزدش رابطه دارم..وقتی منو گرفت و برد توی اون خرابه بهش گفتم که کاری با پری ندارم
ولی اون حرفای دیگه ای می زد..قصدش زجرکش کردن من بود..دلارام اون ادم یه دیوونه ی به تمام معناست..جون دوستت در خطره..بهتره
اینو یه جوری بهش بگی..
-می دونم فرهاد..پری هم اینو می دونه..خوشبختانه داره ازش جدا میشه..اونم کیومرث و دوست نداشت ولی مجبور شد باهاش بمونه..
منتظر نگاش کردم تا ادامه بده..سکوت کوتاهی کرد و.........
--شبونه یه عده ادم ریختن اونجا..صدای تیراندازی از هر طرف می اومد..یه جای پرت..کسی نبود که بخواد بفهمه و کاری بکنه..به خودم که
اومدم دیدم اینجام و یکی داره زخمامو شست و شو میده..
کل راه بیهوش بودم..فقط یه جا چشمامو باز کردم که دیدم تو یه جایی مثل انبار هستیم..ولی وقتی کامل بهوش اومدم خودمو اینجا توی این
خونه ی روستایی دیدم..حالا تو بگو..اینجا چکار می کنی؟..
-منم مجبور شدم..بعدا مفصل برات تعریف می کنم..
مهربون نگام کرد..گونه ی راستش کبود بود و گوشه ی پیشونیش زخم شده بود..لب پایینش به کبودی می زد..
چه به روزش اوردن کثافتا..واقعا کیومرث یه حیوون بود..
***************************
صبح شد ظهر.. ظهر شد عصر.. و عصر شد شب..
ولی از آرشام هیچ خبری نشد..از بس از محافظا سراغشو گرفته بودم که بیچاره ها حسابی از دستم کلافه بودن..
دست خودم نبود..نگرانش بودم..
شب بود..رفتم تو حیاط..هوا سرد بود..پتوی نازکی که انداخته بودم رو شونه هامو محکم دورم پیچیدم..نگهبانا بیرون خونه کشیک مى دادن..
نشستم رو پله..از همونجا به اسمون شب خیره شدم..اسمون ابری بود..انگار بازم می خواد بباره..
چشمای منم بارونی بود..منتظر یه تلنگر کوچیک تا قطرات پی در پی رو صورتم سرازیر بشن..
چه بهانه ای بهتر از آرشام؟..نگاهه تار از اشکم اسمون رو می دید ولی در اصل انگار هیچ چیز نمی دیدم..
نگرانش بودم..زیر لب شروع کردم به دعا خوندن..کاری که مادرم همیشه می کرد..واسه سلامتی تک تکمون دعا می خوند و با صلوات تو
صورتمون فوت می کرد..
اشکام و با پشت دست پاک کردم..شده بودم عین بچه ها..چقدر دل نازک شدی دلارام..
از روی پله بلند شدم..خواستم برم تو ولی.....
صدای درو شنیدم..همونجا خشکم زد..با تقه ی دوم تند تند پله ها رو طی کردم و نفهمیدم چطور خودمو رسوندم به در و با چه شتابی بازش
کردم..
قامت بلند مردی رو دیدم که صورتش تو سایه بود و واضح دیده نمی شد..اولش ترسیدم..گفتم نکنه از ادمای شایان باشه؟!..
ولی نه..قلبم یه چیز دیگه می گفت..چیزی که جسارتمو بیشتر کرد..
یه قدم اومد جلو..صورتشو دیدم..با ذوق عجیبی نگاش کردم..ولی اون..
اخماش تو هم بود..صورتش جمع شده بود انگار که..داره درد می کشه..
دست راستشو گذاشته بود رو بازوی چپش..از لا به لای انگشتاش خون جاری بود..
-تو..ارشام تو زخمی شدی؟!..
جوابمو نداد..درو کامل باز کردم..اومد تو..تلو تلو خوران خودش و رسوند لب حوض و دست خون آلودشو تو اب فرو برد..
نگران کنارش نشستم..
-دست خیستو نذاری رو زخمت..باید ضدعفونیش کنم بریم تو..اخه چی شده؟..چرا به این روز افتادی؟..
بازم جوابمو نداد..بی حال از کنار حوض بلند شد وبه طرف ایوون رفت..
پتومو با احتیاط انداختم رو شونه های کسی که با دیدنش اونم تو این حال و روز داشتم پس می افتادم..
آرشام با خودش چکار کرده بود؟!..
*************************
داشتم زخمشو پانسمان می کردم..از وقتی اومده بود یه کلمه هم از دهنش حرفی نشنیدم..چسبو با احتیاط زدم رو باند..
-اولش فکر کردم که تیر خوردی ولی وقتی زخمتو دیدم فهمیدم جای چاقو .ِ.خداروشکر اینجا همه چیز بود وگرنه باید می رفتیم
درمانگاه..نمی خوای چیزی بگی؟..آرشام چی شده؟..
نگام کرد..با اخم و نگاهی عمیق..لب باز کرد ولی همون موقع بی بی سینی به دست اومد تو اتاق..
با نگاهی مهربون ولی نگران رو به آرشام گفت: بیا پسرم برات غذا اوردم بخور جون بگیری..این دختر که امروز دهن به هیچی نزده می ترسم از
حال بره..رنگ به رو نداره..تو یه چیزی بهش بگو شاید دو تا لقمه بخوره..
آرشام نگام کرد..خجالت زده رو به بی بی گفتم: نه بی بی اشتها نداشتم..اگه گرسنه م بود که می خوردم شما نگران نباش..

@romangram_com