#آرشام_پارت_312

با کنجکاوی نگاهمو دور تا دور حیاط چرخوندم..صدای قدقد مرغا و بع بع گوسفندا..اینجا روستا بود پس این صداها باید طبیعی باشه..گرچه
بهش عادت نداشتم..
رو به روم نمایی کامل از یک خونه ی روستایی به سبک دیگر خونه های شمالی رو دیدم..فوق العاده بود..با اینکه قدیمی بود ولی با این نمای
سنتی چشم هر بیننده ای رو خیره می کرد..
در خونه باز شد و زنی میانسال در حالی که چادر سفید و گل گلیشو به کمرش می بست لبخند به لب اومد تو ایوون و از همونجا گفت: خوش
اومدن..قدمشون سر چشم..بفرمایید..
ناخداگاه با دیدنش لبخند زدم..عجیب منو یاد مادرم انداخت..اونم همیشه عادت داشت موقع کار چادرشو به کمرش ببنده..
اومد جلو و منو که مبهوت وسط حیاط ایستاده بودم رو بغل کرد..چه اغوش گرمی..چقدر مهربون..
--خوش اومدی دخترم..صفا اوردی..
از تو بغلش اومدم بیرون..هیچ جوری نمی تونستم لبخند رو از روی لبام محو کنم..
-ممنونم..
--بیا تو دخترم چرا اینجا وایسادی؟..
صدای یکی از محافظا رو از پشت سر شنیدم..
--آقای مهندس همه چیزو براتون گفتن؟..
پیرمرد_ اره پسرم نگران نباش..مهمون آرشام خان رو سر ما جا داره..حتما خسته این بیاید تو یه چایی چیزی بخورید خستگی از تنتون در
بره..بفرمایید..
بی بی دستشو گذاشت پشت کمرم و به سمت خونه هدایتم کرد..
************************
نیم ساعتی بود که رسیده بودیم..توی این مدت مرتب از توی اتاق بغلی صدای آه و ناله می اومد..انگار که یکی مریض بود..
رو به بی بی که داشت برامون سفره پهن می کرد گفتم: ببخشید ..این صدا....کسی مریضه؟!..
نمی دونم چرا کنجکاوی می کردم..خب شاید طرف نخواد بگه دختر مجبوری بپرسی؟..
اما بی بی با خوشرویی جوابم رو داد..
--خودت برو ببین دخترم..مطمئنم می شناسیش..
با تعجب نگاش کردم..نیم نگاهی به صورت پیرمرد که بی بی عمو محمد صداش می زد انداختم..لبخند کمرنگی نشست رو لباش..اون سه
نفرمحافظ هم تو حیاط بودن..
اروم از جام بلند شدم..به طرف اتاق قدم برداشتم..دستگیره رو گرفتم و کشیدم..در با صدای (قیژی) باز شد..انگار لولاهاش مشکل داشت..
درو که باز کردم خودمو تو یه اتاق تقریبا کوچیک با یه کمد گوشه ی دیوار و یه صندوق آهنی کنارش دیدم..
و یه بخاری کوچیک هم درست سمت راستم........چیز زیادی تو اتاق نبود..
رختخواب پهن بود و یه نفر توش دراز کشیده بود..مرتب ناله می کرد ..صورتش رو به پنجره بود..
رفتم تو..اروم سرشو برگردوند..مات و مبهوت سرجام خشک شدم..
-فرهاد؟..!تو اینجا......
با دیدنم خواست لبخند بزنه ولی نتونست..صورتش از درد جمع شد..چند جای صورتش زخمی شده بود..
با ناله سعی کرد تو جاش بشینه..خودمو سریع بهش رسوندم..
-بذار کمکت کنم..
کمکش کردم بشینه..خودمم کنارش نشستم..هنوزم متعجب بودم..تو چشمام نگاه کرد..هنوزم نگاهاش عمیق بود..
-تو اینجا چکار می کنی فرهاد؟..!چرا سر وصورتت زخیمه؟..!تو رو خدا یه چیزی بگو..می دونی چقدر دنبالت گشتم؟..چرا هر چی بهت زنگ می
زدم خاموش بودی؟..
با درد خندید..
--یکی یکی بپرس دلارام..نگران نباش چیزیم نیست..اینا هنر دست یه ادم روانیه..
-کیومرث؟!..
--پس می دونی..
-کی غیر از اون می تونه باهات بد باشه؟..تو که ازارت به کسی نمی رسه..
--از کجا فهمیدی کار اونه؟..
-با پری حرف زدم اون بهم گفت..کی تو رو اورده اینجا؟..
لبخند از روی لباش محو شد..نگاهشو ازم گرفت..
--نمی خواستم بهش مدیون باشم..تو اینکارو کردی؟..تو ازش خواستی درسته؟..
-از کی؟..!چی داری میگی؟!..
--دلارام من نمی خواستم آرشام کمکم کنه..چرا بهش رو انداختی؟..

@romangram_com