#آرشام_پارت_311
--بهت قول میدم دلارام..حالا برو..
همونطور که نگام بهش بود یکی دو تا از پله ها رو رفتم پایین..ولی رو پله ی سوم پام لیز خورد ارشام به طرفم خم شد و با نگرانی صدام زد..از
ترس می لرزیدم..نگاهش کردم..نگرانم بود و بی اراده دستش به طرفم دراز شده بود..انگار می ترسید بیافتم..دلم گرفت..نمی دونم چرا..
بدون اینکه به چیزی فکر کنم رفتم بالا..با تعجب نگام کرد ولی اون هم حالش بهتر از من نبود..اینو خوب درک می کردم..
بی هوا و کاملا غیرمنتظره با دلی پر از درد و صورت خیس بغلش کردم..
--چکار می کنی دختر پنجره رو بگیر میافتی..
-تو نمیذاری بیافتم..مگه نه؟..
دستاش که دورکمرم حلقه شده بود رو محکم تر کرد..
--دلارام سخت ترش نکن..خواهش می کنم برو..تا کسی نفهمیده باید از اینجا دور بشی..
نگاش کردم..اخه چطور می تونستم؟..نگرانش بودم..
سرشو خم کرد..صورتمو تو دستاش قاب گرفت..لبای داغش پیشونی سردم رو نوازش داد..بوسه ی نرمی رو پیشونیم نشوند..سرشو به سرم
چسبوند..زیر لب با صدایی لرزون زمزمه کرد: برو..
-آرشام..
--هیسسسس..فقط برو..برو دلارام..
صورتش داغ بود..دستاش گرم بود ولی من..از سرما به خودم می لرزیدم..
با اینکه مانتوم تنم بود و شالو انداخته بودم رو سرم ولی می لرزیدم..از ترس بود..ترس از دست دادن آرشام..
***********************
نمی دونستم داریم کجا می ریم فقط دیدم که به کمک همون مرد از ویلا زدیم بیرون و بعدشم نشستیم تو یه ماشین مشکی مدل بالا که
شیشه هاش دودی بود..
راننده به سرعت می روند و یک نفر جلو ..یک نفر هم کنارم نشسته بود..
ظاهر شیک و اتو کشیده ای داشتن..هر سه نفر کت و شلوار مشکی و پیراهن سفید..انگار محافظ بودن..
تو فکر بودم..تو فکر آرشام..
و اینکه قراره چی بشه؟!..
آخر این بازی به کجا می رسه؟!..
-رئیس گفتن گردنبندی که همراهتون دارید رو ازتون بگیرم..اون کجاست؟..
لابد منظورش به گردنبند ارسلان بود..دادم بهش..گردنبند رو از شیشه ی ماشین پرت کرد بیرون..
-چرا اینکارو کردی؟..
--امکان داره توی گردنبند ردیاب کار گذاشته باشن..به هر حال آقا دستور دادن باید اجرا بشه..
دیگه چیزی نگفتم..یعنی امکانش بود که ارسلان توی گردنبند ردیاب کار گذاشته باشه؟..آخه چرا؟..هر چند از اینا هر کار بگی بر میاد..
چند ساعتی تو راه بودیم..نفهمیدم چطور رسیدیم فقط وقتی به خودم اومدم که دیدم ماشین از حرکت ایستاد و هر سه مرد از ماشین پیاده
شدن..
پامو رو زمین خیس و بارون خورده گذاشتم..با تعجب به اطرافم نگاه کردم..این اب و هوا..این بوی نم..این محیط و..صدای دریا...........
-ما کجاییم؟!..
--همراه من بیاید..
-پرسیدم کجاییم؟!..
--تو یکی از روستاهای شمال..
در زد..یه خونه ی قدیمی.....
صدای مردی رو از پشت در شنیدم..
--کیه؟!..
مردی که کنار ما ایستاده بود جوابشو داد..
--باز کنید از طرف مهندس تهرانی اومدیم..
در باز شد .. قامت پیرمردی با موهای سفید و قد تقریبا متوسط تو درگاه نمایان شد..نگاهشو روی هر 4نفرمون چرخوند..
همون مرد رو کرد بهش و گفت:آقای مهندس قبلا باهاتون هماهنگ کرده بودند درسته؟..
لبخند مهربونی نشست رو لباش..نگاهش روی من ثابت موند..با همون لبخند و نگاهه پدرانه رو به من گفت: تو باید دلارام باشی اره بابا؟..
لبخند کمرنگی نشست رو لبام ولی زبونم نچرخید چیزی بگم فقط سرمو به نشونه ی مثبت تکون دادم..
--بیا تو بابا دم در واینستا..بفرمایید..
از توی درگاه کنار رفت و همزمان که داشتم وارد حیاط می شدم رو به خونه صدا زد.......
--بی بی..بیا مهمونمون از راه رسید..
@romangram_com