#آرشام_پارت_310

-کجا؟!..
مانتومو داد دستم..در حالی که می پوشیدم........
-اینو کی برداشتی؟!..
--یکی از خدمتکارا برام اورد..دنبال من بیا..
-آخه کجا داری میری؟!..
--باید تو رو از اینجا دور کنم..بچه ها می برنت یه جای امن.. منم..........
با ترس به لباسش چنگ زدم..
-تو چی؟..!تو هم با من میای درسته؟!..
نگام کرد..نگاهش محزون و گرفته بود..
--من کار دارم..این همه تلاش باید به یه نتیجه ای برسه..
-منظورت چیه؟..آرشام تو هم باید با من بیای..
دستمو گرفت و کشید..از اتاق رفتیم بیرون..درو قفل کرد..رفت انتهای راهرو و پیچید دست چپ..
--باید برم ویلای شایان..الان بهترین موقعیته..بچه ها اونجا منتظرم هستن..
-حرفاتو نمی فهمم ارشام..می خوای جونتو به خطر بندازی؟..
پوزخند زد..پنجره ی انتهای راهرو رو باز کرد..به پایین خم شد و سرشو تکون داد..
تو چشمام نگاه کرد..با لحنی که خیلی راحت تونستم ناراحتی رو توش ببینم گفت: زندگی من سراسر خطره..سالهاست دارم با ریسک زندگی
می کنم..ولی دیگه تموم شد..تو از اینجا میری..فعلا سلامتی تو از هر چیزی مهم تره..باید از این بابت خیالم راحت بشه..از اینجا به بعدش رو
می دونم باید چکار کنم..
-ولی من بدون تو هیچ کجا نمیرم..حتی فکرشم نکن..
عصبانی شد..
--دلارام الان وقت بحث کردن نیست..تو با بچه ها میری منم وقتی کارمو انجام دادم میام پیشتون..سعی کن اروم باشی حالا هم برو پایین..
مبهوت نگاش می کردم..باورم نمی شد..ترس بدی تو دلم افتاده بود..
-ولی تو مستی..نمی تونی از پسش بر بیای منم باید پیشت باشم..
لبخند کمرنگی نشست رو لباش..
--من مست نیستم دختر خوب..
-هستی..خودم دیدم کلی مشروب خوردی..
--اره خوردم..ولی نه مشروب..اون شیشه فقط مخصوص من بود..
-چی داری میگی؟..!یعنی چی؟!..
--من بی برنامه کاری انجام نمیدم..اون مشابه شراب بود ولی در اصل بدون الکل..
-یعنی شربت؟..
--درسته.. از قبل اماده کرده بودم..
-پس تو اتاق..تو و دلربا..
--تو ما رو دیدی؟..
-خودت گفتی بیام..منم اومدم ولی..
--باید اون کارو می کردم تا مطمئنش کنم که مستم..می خواستم به این بهانه تو اتاق بمونم..اینجوری کسی بهم شک نمی کرد و همه با چشم
دیده بودن که کلی شراب خوردم و قاعدتا باید بدجور مست شده باشم..دیگه فرصتی نیست..الان حتما به شایان و ارسلان خبر دادن ویلا اتیش
گرفته..وقتی برگشتم همه چیزو برات توضیح میدم..الان باید بری..
-نه..گفتم که بدون تو نمیرم..
--دلارام برو و با من بحث نکن..ممکنه کسی بیاد بالا اونوقت هم تو توی دردسر میافتی هم من..نذار این همه تلاش بی نتیجه بمونه..
جدی و محکم حرفاشو می زد..نتونستم چیزی بگم..
دستمو گرفت..از پنجره پایین و نگاه کردم..یه نفر اونجا ایستاده بود .. یه نردبون بلند زیر پنجره قرار داشت..
به کمک آرشام روش ایستادم..اینبار واقعا داشت سرم گیج می رفت اخه فاصله ش تا زمین زیاد بود..
با چشمای به اشک نشسته م نگاش کردم..اونطرف پنجره ایستاده بود..دستاشو به لبه ی پنجره گرفت و کمی به طرفم خم شد..
-قول بده مواظب خودت هستی..
سر تکون داد..
-نه..اینجوری نه..جدی قول بده..چرا نمی خوای باورکنی که نگرانتم؟..
چیزی نگفت..فقط نگام کرد..اخماش تو هم بود ولی چشماش..غم درونش هر لحظه بیشتر می شد..
دستشو گذاشت رو گونه م..جدی بود..حتی کلامش..

@romangram_com