#آرشام_پارت_309

حس کردم یکی تو همین فاصله ی نزدیک داره نگام می کنه..سرمو چرخوندم و با دلربا چشم تو چشم شدم..
درست رو به روی ما..
پدرش که کنارش ایستاده بود رو کرد بهش و گفت: پس آرشام کجاست دخترم؟..
دلربا نگاهه سردی به من انداخت و جواب پدرش و داد: انگار امشب یه کم زیادی شراب خورده حالش زیاد خوب نبود بالا داره استراحت می
کنه..
اینو من و ارسلان وشایان هم شنیدیم..ارسلان نیم نگاهی به من انداخت تا عکس العملم و ببینه که وقتی دید بی خیال دارم سالادمو می خورم
چیزی نگفت..
خیلی زود کشیدم کنار..
ارسلان_ چرا دیگه نمی خوری؟..
به بهانه ی اینکه حالم خوب نیست دستمو گذاشتم رو قفسه ی سینه م..
-نمی تونم ارسلان..احساس می کنم حالم زیاد خوب نیست..هر وقت سالاد الویه بخورم اینجوری میشم..
--تو که می دونی حالت بد میشه چرا از سالاد خوردی ؟..
-دلم خواست..چرا هی سوال می کنی؟..
نگاهش نگران شده بود..
-احساس سرگیجه می کنم..
شونه هامو گرفت..خودمو به این حالت زده بودم تا بتونم برم بالا..
--خیلی خب عزیزم الان میریم تو یکی از اتاقا استراحت کن..
-نمیشه برگردیم؟..دیگه دوست ندارم اینجا باشم..
--الان نمیشه..بعد از شام با چند نفر کار مهمی دارم..
-باشه پس منو ببر تو یکی از همین اتاقا تا استراحت کنم..چشمام داره سیاهی میره..
--باشه عزیزم الان می ریم..همراه من بیا..
شونه هامو گرفته بود و منم بی هیچ حرفی کنارش قدم برمی داشتم..جوری که حس کنه واقعا حالم خوش نیست..
به کمک ارسلان رفتیم طبقه ی بالا..از قصد گفتم بریم تو یکی از اتاقای پایین که گفت نه پایین سر و صداست نمی تونی استراحت کنی..منم
که از خدام بود حرفی نزدم..
چندتا اتاق اونطرف تر از اتاق آرشام..در یکیشون رو باز کرد..رفتیم تو و کلید برق و زد..روی تخت دراز کشیدم..
--به چیزی احتیاج نداری؟..
-نه ممنون..همینجا یه کم دراز بکشم خوب میشم..
سرشو تکون داد..
--باشه پس من میرم..راستی اینجا بعد از شام احتمال داره شراب سرو بشه..بنابراین دراتاق وقفل کن که یه وقت..
-باشه همینکارو می کنم..
از اتاق رفت بیرون..منم درو قفل کردم و باز برگشتم تو تخت..یه 5دقیقه ای گذشته بود..از پایین همچنان صدای موزیک می اومد..قفل درو باز
کردم..شالمو روی شونه هام مرتب کردم..درو قفل کردم و کلیدشو انداختم پشت گلدون..
سریع رفتم سمت اتاقش ..دیدم رو تخت نشسته..
سرشو تو دستاش گرفته بود..
با باز شدن در سرشو بلند کرد..از روی تخت بلند شد..لبخند نمی زدم چون هنوزم ازش دلگیر بودم..خودش اومد جلو .. در اتاق و بست وقفل
کرد..
-چی می خواستی بگی؟..چرا گفتی بیام اینجا؟..
--پایین چه خبر بود؟..
-هیچی ..دارن شام می خورن..منم به بهونه ی اینکه حالم خوب نیست اومدم بالا..یعنی ارسلان منو اورد..
--خیلی خب گوش کن ببین چی میگم..تو توی تهران امنیت نداری..نمی تونم هر ثانیه منتظر باشم تا یه خبر بد بهم بدن که اتفاقی واسه ی تو
افتاده..و اینکه..بچه ها همین حالا کارشونو انجام دادن..
-آرشام چی داری میگی؟.!.چه کاری؟!..
پوزخند زد..
--ویلای شایان همین حالا که ما رو به روی هم ایستادیم داره تو شعله های اتیش به خاکستر تبدیل میشه..
-چــــی؟!..
--هیسسسسس..اروم باش..
-ولی این جزو نقشه نبود..مگه من نباید.......
--نقشه عوض شده..امروز می خواستم همه ی اینا رو بهت بگم ولی تو شنود و موبایلتو خاموش کرده بودی..راه بیافت..

@romangram_com