#آرشام_پارت_308
دلربا دستشو گذاشت رو شونه ی آرشام..آرشام صورتشو برگردوند سمتش..رو به روی هم ایستادن..
دلربا با اون نگاهه افسونگرش الحق هم دلربایی می کرد..هر دو دستشو گذاشت رو شونه ی آرشام..آرشام مسخ اون چشمای عسلی شده
بود..هیچ حرکتی نمی کرد..
دلربا زمزمه می کرد..اروم و نرم دستاشو اورد پایین..دور کمر ارشام حلقه کرد..سرشو برد جلو..صداشو شنیدم..هیچ چیز رو جز اون دوتا نمی
دیدم..
گونه ش رو به صورت ارشام چسبوند..زیر گوشش زمزمه وار حرف می زد..با لحنی که هر ادمی رو افسون خودش می کرد..چه برسه به آرشام
که دست بر قضا هم مرد بود هم مست..
دلربا_ بذار امشب رو کاملش کنیم..هر دو با هم..امشب شب من و تو میشه آرشام..عشقم و بهت ثابت می کنم..من باهات صادقم آرشام..بذار
امشب خوش باشیم..با عشق....نظرت چیه؟..
آرشام که چشماش خمارتر از حد معمول شده بود دست راستشو گذاشت رو کمر دلربا..
اگه بگم قلبم در جا ایستاد و دوباره بعد از چند ثانیه به کار افتاد دروغ نگفتم..کم مونده بود زانوهام خم بشه..
دلربا دست چپش رو برد پشت گردن آرشام..تو بغلش ل*و*ن*د*ی می کرد..
دلربا_ تو منو نمی شناسی برای همینم هست که رَدم می کنی..بذر بمونم آرشام..بذار خودمو بهت ثابت کنم..
آرشام نجواکنان کنار صورتش...........
--بهتره از اینجا بری..تو نمی تونی توی قلب من جایی برای خودت داشته باشی..پس برو..همین حالا..
دلربا خودش رو بیشتر به آرشام فشرد..آرشام چشماشو محکم روی هم گذاشت..بازشون کرد..فکش منقبض شده بود..چشمای نفوذگرش هنوز
خمار بود..
دلربا_ می تونم آرشام..می خوام اینو بهت نشون بدم که می تونم خودمو تو قلبت جا کنم..این قلب سنگی رو خودم نرم می کنم..فقط بهم
فرصت بده..
صورتشو روبه روی صورت آرشام گرفت..تو چشمای خمار وسرخ ارشام خیره شد..
دلربا_ این چشمای نافذ و این نگاهه شیشه ای..تو از سنگ نیستی آرشام..می تونی عاشق بشی..می خوام اون من باشم..
لباشو برد زیر گوشش و به گردنش کشید..
دلربا_ این نقاب سرد رو از چهره ت برمی دارم..تو کی هستی آرشام؟..یه مرد کامل..مغرور..سنگدل و بی رحم..کسی که میگه قلبش از جنس
سنگه..همینا منو شیفته ی تو کرده..یعنی تسخیر کردن قلب تو اینقدر سخته؟..
کمر ارشام رو گرفت..خودشو بهش فشار داد..چشمام نمدار شده بود..تار می دیدم..چند بار پلک زدم..اشک هایی که پشت سرهم رو گونه هام
نشستن باعث شدن دیدم بهتر بشه ولی قلبم داشت از جا کنده می شد..چقدر سخته..
آرشام صورتشو تو موهای دلربا فرو برد..نفس عمیق کشید..زیر لب چند بار پشت سر هم تکرار کرد........
آرشام_ دلارام..
همه ی وجودم لرزید..بهت زده با صورتی خیس از اشک نگاهش کردم که با چه التهابی صورتشو تو موهای دلربا فرو برده بود و اسم منو صدا
می زد..سر در نمی اوردم..
دستای دلربا از دور کمر آرشام شل شد..اروم خودشو کنار کشید..مات و مبهوت تو چشمای خمار و جذاب ارشام نگاه کرد..
دلربا_ تو..تو چی گفتی؟..!گفتی دلارام؟!..
آرشام فقط نگاش می کرد..هچ حرفی نمی زد..دلربا با صورتی برافروخته از خشم.......
دلربا_ آرشام تو گفتی دلارام؟..!چرا اون؟..!الان من و تو اینجاییم..چرا اون دختر؟..!تو اونو....
--برو بیرون دلربا..همین الان از اینجا برو..تو باید باور کنی که هیچی بین ما نبوده و نیست..من و به حال خودم بذار..
--باورم نمیشه..
لباشو با حرص روی هم فشرد..کاملا از ارشام فاصله گرفت..عقب عقب به طرف در اومد..
نگاهمو به اطراف انداختم..بدو از پله ها رفتم پایین..بین راه تندتند اشکامو پاک کردم..
ارسلان تکیه به دیوار هنوز داشت با اون دختر حرف می زد و می خندید..
وقت شام بود..داشتن میز و اماده می کردن..زیر چشمی نگام به پله ها بود که دیدم دلربا اروم و آهسته با رنگ و رویی پریده داره میاد پایین..
نمی دونم چرا..ولی لبخند نامحسوسی نشست رو لبام..
آرشام تو اوج مستی اسم منو صدا زد..حواسش بود داره با کی حرف می زنه که اونجور صحبت می کرد پس چرا؟.....!چرا به جای دلربا اسم منو
اورد؟!..
همه رفتن سر میز شام..ارسلان شونه به شونه ی اون دختر اومد کنارم ایستاد..شایان و همون مردی که باهاشون بود کمی با فاصله از ما سر میز
ایستادن..
داشتن با خنده و تو حالت مستی غذا می خوردن..نگاهه اون مرد ناشناس روی من بود..سرمو زیر انداختم..
از گوشه ی چشم نگاهه خیره ی شایان و روی خودم دیدم..ولی نمی دونم چرا اخماش جمع شد..هنوزم با دیدنش ترس بدی به جونم میافته..
اشتهای چندانی نداشتم..فقط یه کم سالاد الویه خوردم..
@romangram_com