#آرشام_پارت_307

نرم و اهسته از پله ها بالا رفت..
خواستم قدم اول رو بردارم و به سمت پله ها برم که دیدم دلربا از میز فاصله گرفت و با لبخند دنبال آرشام رفت طبقه ی بالا..
هر دو تا پام به زمین خشک شده بود..خیره شده بودم به پله ها که صدای ارسلان رو کنار گوشم شنیدم..
--آرشام بهت چی می گفت؟..
-چطور مگه؟!..
--دنبالت می گشتم ولی پیدات نکردم..دلربا گفت با آرشام تو تراس بودی..باهات چکار داشت؟..
اخمامو جمع کردم..
-چیز مهمی نبود..رفته بودم هوا بخورم اونم اونجا بود..
تو چشمام نگاه کرد..
--می دونم که حقیقتو نمیگی..
حرصمو در اورده بود..
-می خوای باور کن می خوای نکن ولی من باهاش کاری نداشتم..اتفاقی دیدمش..
--وقتی کیک رو اوردن تو رفتی تو اشپزخونه..چند دقیقه بعد دیدم که آرشام پشت سرت اومد..خواستم بیام ولی یکی از مهمونا شروع کرد به
حرف زدن و فرصت نشد بیام ببینم چه خبره..حالا تو بگو..اینم اتفاقی بود یا از قبل....
-بس کن ارسلان..من مجبور نیستم چیزی رو واسه تو توضیح بدم..
دندوناشو روی هم فشار داد و بازومو تو دستش گرفت..
--اتفاقا برعکس..تو حق نداری به خواسته ی دلت هر کار خواستی بکنی..بهتره اینو بدونی حواسم بهت هست..
-ول کن دستمو..
گستاخ و بی پروا تو چشمای سبزش زل زدم..اروم دستمو رها کرد..برگشتم سمت پله ها..
--کجا میری؟..
با خشم زیر لب توپیدم..
-ای کاش نمی اومدم اینجا..اگه نقشه ای داشتم و می خواستم از قصد آرشام و ببینم با اومدنم مخالفت نمی کردم..می خوام یه کم این اطراف
بگردم..از یه جا وایسادن خسته شدم..
--خیلی خب صبر کن منم باهات بیام..
مخالفتی نکردم..فهمیده بودم شک کرده..نباید بیشتر از این به چیزی مشکوکش می کردم..
شونه به شونه ی هم اون اطراف قدم می زدیم..اصرار داشت بریم تو باغ ولی من قبول نکردم..
یکی از مهمونا که از قضا دختر خوشگلی هم بود با ذوق راهمون و سد کرد..با شعف خاصی شروع کرد با ارسلان صحبت کردن..
منم بی توجه از کنارشون رد شدم..بهترین فرصت بود..حالا که سر ارسلان گرم شده باید یه جوری خودمو برسونم طبقه ی بالا..
آهنگی که دی جی می زد شاد بود و همه رو به وجد اورده بود..لوسترها خاموش شدن و نورهای کم و رنگارنگی از سقف به روی رقصنده ها
افتاد..
فضا جوری بود که هر کی هم نمی خواست یه جورایی سر ذوق می اومد و شادی می کرد..
همه به جز من که دل تو دلم نبود ببینم بالا چه خبره..خودمو برای رویارویی با هر صحنه ای اماده کرده بودم..
طبقه ی بالا روشن بود..رفتم همون سمتی که آرشام بهم گفته بود..لای در باز بود..
پشت دیوار مخفی شدم تا یه وقت متوجه من نشن..می دونستم اونجان..آرشام کنار پنجره ایستاده بود و دلربا روی تخت نشسته بود..
هر از گاهی سرک می کشیدم..صداشون رو کاملا واضح می شنیدم..
دلربا_ یعنی می خوای بگی از امشب به بعد دیگه نمی بینمت؟..
--درستش همینه..
--نه آرشام..این درست نیست من..
--دیگه تمومش کن..
--ولی ما باید با هم حرف بزنیم..حتما به یه نتیجه ای می رسیم..
--هیچی بین ما نبوده و نیست ..دنبال چی هستی؟..
--تو..من فقط تو رو می خوام..از غرورم گذشتم فقط به خاطر تو..
--من ازت نخواستم..
--اره خودم خواستم..الانم راضیم ولی تو بهم فرصت نمیدی..کلا منو نادیده گرفتی..
--دیگه جای بحثی نیست..بهتره ادامه ندی..
سکوت..دیگه چیزی نشنیدم..
سرک کشیدم ببینم چه خبره که دیدم دلربا از روی تخت بلند شده و داره میره سمت آرشام..قلبم با چه شدتی تو سینه م می کوبید
بماند..دست و پام از سرمای این اضطراب سر شده بود..

@romangram_com