#آرشام_پارت_306

یه تیکه از کیک رو با دست برداشتم..همزمان صورتشو اورد جلو..درست مقابل دستم که کیک توش بود..
منتظر بود کیک رو بذارم دهنش..درمیان بهت وناباوری من دهنشو باز کرد..ولی دستم بی حرکت مونده بود..
خودش مچمو گرفت و کیک توی دستمو برد سمت لباش..گذاشتم تو دهنش.. دلم ضعف رفت..
چشمامون فقط همدیگه رو می دید..یه تیکه از کیک تو بشقابو برداشت و گرفت جلوی لبام..
--باز کن دهنتو..
-نمی تونی یه کم لطیف تر رفتار کنی؟..همه ش با خشونت..
چشماش برق زد..برق شیطنت..برام عجیب بود..این روی آرشام رو تا به حال ندیده بودم..
بشقابو گذاشت رو میز..ولی اون تیکه از کیک دستش بود..بهم نزدیک شد..رخ تو رخ هم..
اروم زمزمه کرد: چرا نتونم؟..من در مقابل تو می تونم هر کاری انجام بدم..
مبهوت نگاش کردم..کمی از خامه ی کیک رو مالید به لبام..نمی فهمیدم داره چی میشه..گیج و منگ نگاش می کردم..
اینکارو که کرد لبامو از هم باز کردم..کیک و گذاشت تو دهنم..همونطور که نگاش می کردم جویدم و قورتش دادم..
خواستم دستمو بیارم بالا تا خامه ی رو لبامو پاک کنم که نذاشت..دستمو اورد پایین..فهمیدم می خواد چکار کنه..
نگاهمون تو هم قفل شد..میخکوبش شده بودم..دستشو گذاشت رو گونه م..چیزی نمونده بود که لباش روی لبای اغشته به خامه ی من بنشینه
که صدای قدم هایی رو شنیدیم..سریع خودمو کشیدم عقب و با احتیاط لبامو پاک کردم..
خدمتکار بود..نیم نگاهی به ما انداخت و بعد از اینکه سینی ِ بشقابا رو گذاشت رو میز از اشپزخونه رفت بیرون..
سرمو زیر انداختم..دست و پامو گم کرده بودم..دستمو به میز گرفتم..از هیجان می لرزیدم..
سرشو خم کرد..زیر گوشم نجوا کرد: وقتی با زبون ِ خوش کاری که میگمو انجام ندی اخرش میشه همین که یه خروس بی محل سربزنگاه سر
برسه..
خندیدم ولی سرمو بلند نکردم..لاله ی گوشمو بوسید..
--اون رژتم کمرنگ کن..زیادی تو چشمه..دفعه ی بعد قول نمیدم به همین راحتی....
-آرشام..
لبخند کمرنگی نشست رو لباش..وقتی که می خندید جذاب تر می شد..هر دو حالت بهش می اومد..آرشام بی نظیر بود..
-یادت نره نیم ساعت دیگه بیا تو اتاق..
-واسه چی بیام؟..
جوابمو نداد..نگاهه کوتاهی تو چشمام انداخت و از اشپزخونه رفت بیرون..
بوی عطرش تو هوا پخش بود..ریه م پرشده بود از این بوی مطبوع و دل انگیز..
چقدر دوستش داشتم..با همه ی وجودم خواهانه این مرد بی نهایت مغرور بودم..
سرمو برگردوندم..به بشقاب کیک نگاه کردم و لبخند زدم..
*************************
طولی نکشید که سر و کله ی شایان پیدا شد..همینو کم داشتم که از راه رسید..دیگه از پیش ارسلان جم نخوردم..حداقل خیالم راحت بود تا
اون هست کاری بهم نداره..
اتفاقا برعکس اون شب هیچ توجهی به من نداشت..حتی ارسلان و هم تحویل نگرفت..یکراست رفت سمت ارشام و مردی که کنارش نشسته
بود..
از همون فاصله نگاش کردم..نسبتا جوون بود شاید چند سالی از ارشام بزرگتر..چشمای نافذی داشت..
چند بار در طول مهمونی دیده بودم که نگام می کنه ولی بهش توجه نمی کردم..ارشام و شایان از کنارش تکون نمی خوردن..
یه میز رو به خودشون اختصاص داده بودن..مرتب ازشون پذیرایی می شد..پدر دلربا هم کنارشون نشسته بود..روی میز پر بود از شیشه های
رنگ و وارنگ مشروب..
دلربا کنار ارشام ایستاد..دستشو گذاشت پشت صندلیش و بهتره بگم خودشو از کنار کاملا چسبونده بود به ارشام..
منم اینور در حال حرص خوردن بودم..کار دیگه ای هم ازم ساخته نبود..بیشترم از همین حرص می خوردم..
نیم ساعت گذشت ولی اونا هنوز سرگرم بودن..بدتر از اون اینکه دلربا مرتب برای ارشام می ریخت و اونم نمی دونم چرا پشت سر هم می
خورد..
تا حالا ندیده بودم این همه زیاده روی کنه..ولی امشب..رو لبای اون مرد غریبه و همینطور شایان لحظه ای لبخند دور نمی شد..
نکنه دارن معامله می کنن؟..ارشام بهم گفته بود که شایان از هر چی بگذره از معاملاته مواد نمی تونه به راحتی دست بکشه..شاید منظور ارشام
از نقشه..همین بوده..
ارسلان چند باری خواست باهام برقصه ولی من قبول نکردم..فهمید گردنبند به گردنم نیست منم به دروغ گفتم زنجیرش گرفته به لباسم و
پاره شده..نمی دونم باور کرد یا نه ولی عمرا به ذهنش خطور کنه که کار ارشام بوده..
چشمای هر سه مرد خمار شده بود..از سر مستی اون دوتا می خندیدن ولی ارشام سرشو انداخته بود پایین و به میز نگاه می کرد..
دست راستش که رو میز بود رو مشت کرد..از جاش بلند شد..

@romangram_com