#آرشام_پارت_305
دلربا با دلخوری نگاش کرد..ظاهرا دوست نداشت ارشام جلوی من اینجوری باهاش حرف بزنه..
یه پشت چشم واسه من نازک کرد و رفت تو..
منم خواستم برم که آرشام دستمو گرفت..
--تو کجا؟..
-مگه نشنیدی چی گفت؟..ارسلان نگرانم شده.......
و یه لبخند جذاب تحویلش دادم و دستمو از تو دستش کشیدم بیرون......اینبار راهمو سد کرد..اخماش حسابی تو هم بود..این نگاهه عصبانی مو
به تن ادم سیخ می کرد..
--که تو هم می خوای بری و از نگرانی درش بیاری اره؟..خیلی خب ولی قبلش.....
در کمال تعجب بی هوا دستشو به طرف یقه م اورد و تو کسری از ثانیه زنجیرو گرفت تو دستشو کشید..
گردنبند از دور گردنم پاره شد..دردم نگرفت چون ظریف بود و راحت پاره شد..
تو مشتش فشار داد..مات و مبهوت نگاش کردم..بدجور شوکه م کرد..
همون لبخند کمرنگ و جذابش رو تحویلم داد و زنجیرو گرفت جلوی صورتم..
--حالا می تونی بری..فقط یه چیزی.. 1ساعت دیگه بیا طبقه ی بالا..دست راست اولین اتاق..اونجا باهات کار دارم..فراموش نکن دیر کنی خودم
میام پایین به زور می برمت..می دونی که اینکارو می کنم..
زنجیر ِ پاره شده رو گذاشت کف دستم و رفت تو..
اصلا از کارش ناراحت نشدم..اتفاقا برعکس خنده مم گرفته بود..
آرشام داشت حسادت می کرد..می دونستم از ارسلان خوشش نمیاد ولی این رفتاراش بدجور به دلم می شینه..
***********************
نیم ساعت گذشته بود که کیک رو اوردن..یه کیک بزرگ 2طبقه که شبیه به قلب بود..
چه کرده دلربا خانم..
همه به افتخار ارشام دست زدن..قبل از بریدن کیک ازش خواستن چند کلمه ای حرف بزنه ولی قبول نکرد..انگار زیاد حال و حوصله نداشت..
دلربا لحظه ای از کنارش دور نمی شد..چاقوی تزئین شده رو داد دستش..همه خواستن آهنگ تولدت مبارک و بخونن که ارشام با همون لحن
جدی و محکمش رو به همه اولتیماتوم داد که اینکار رو نکنن..
حتی اینجور مواقع هم از غرورش ذره ای کم نمی شد..
دلربا یه تیکه از کیک رو برداشت و جلوی دهن ارشام گرفت..دل تو دلم نبود که ببینم ارشام چکار می کنه..
انتظار اینو می کشیدم که دستشو پس بزنه ولی اینکارو نکرد..دهنشو باز کرد ودلربا با کلی عشوه و ناز یه تیکه از کیک رو گذاشت دهن آرشام..
همون لحظه آرشام برگشت و منو دید..جوری بهش اخم کردم و رومو ازش گرفتم که فهمید تا چه حد عصبانیم..از بین جمعیت رد شدم و رفتم
تو اشپزخونه..کسی اونجا نبود..خدمتکارا بیرون مشغول پذیرایی بودن..
نشستم رو صندلی..با نوک انگشتام رو میز ضرب گرفتم..
حالا اون یه تیکه از کیک و نمی خوردی چی می شد؟..
امشب تا بخواد تموم بشه من صد دفعه جون میدم..
صدای همهمه از سر گرفته شد..صداشون تا توی اشپزخونه می اومد..دیگه داشتم کلافه می شدم..
پاشدم و برگشتم تا از اشپزخونه بزنم بیرون که ارشام رو بشقاب به دست رو به روی خودم دیدم..
نگاهش جدی بود..بشقابو گرفت جلوم..توش یه تیکه از کیک بود..
بشقابو پس زدم..
-ممنون اشتها ندارم..نوش جان خودت و بقیه..
خواستم برم بیرون که نذاشت و با بشقاب جلومو گرفت..
--کی گفته واسه تو اوردم؟..
با تعجب نگاش کردم..به کیک تو بشقاب اشاره کرد..
-بردار..
-گفتم که نمی خوام..
--بهت گفتم بردار..
-چرا زور میگی؟..
--هر جور می خوای فکر کن حالا یه تیکه از کیک رو بردار..ترجیحا زیاد کوچیک نباشه..
توی اون لحظه با اینکه از دستش حرصی بودم ولی دوست داشتم بخندم..این امشب چش شده؟!..
چنگالو برداشتم که دستمو گرفت..نگاش کردم..
-با دستت بردار..
پــــــوف عجب گیری کردما..
@romangram_com